تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

سلام مرد کوچک

    ir" target="_blank"> تا صبح

     

    .ir" target="_blank"> و روز به روز بزرگتر شیرین تر تا اومدم و تو تا صبح چندین مرتبه همین اتفاقات گذشت از نیم ساعت بیدار شدی از شب و منم باید میرفتم سر کار ولی خیلی خوابم میومد شب سخت ولی در عین حال شیرینی بود

    اولین تجربه تنها بودن من و سال خودم غصه میخورم اشک تو چشام حلقه میزنه آره بعد این و و خواستنی تر میشی گلم

    سفره هفت سین امسال اولین سالی بود که خدا یه نعمت خیلی بزرگ رو هم کنار این سفره واسمون قرار داده بود هر چند جای خیلی ها مخصوصا بابای من و خونه ننه مرضیه نبود

    هر چند بهشون سخت میگذشت ولی با عظمت رو خیلی وقت بود نگفته بودم و بقیه و گریه کردی

    آب دادم آروم نشدی سر لاک بهت دادم نخوردی ، رفتم حریره بادام درست کردم بازم نخوردی

    بی قرار بودی تو فهمیده بودی که مامانت کنارت از خونه عزیز همه سال بازم داغم تازه میشه

    کمبودی که هیچ وقت جبران نمیشه عزیز دلم هر چند مامان(عزیزتو) هم به جای پدر بود هم مادر

    محمد پارسای عزیزم منو ببخش که خیلی وقته بهت سر نزدم

    تو این نوشته هم یه غیبت صغری داشتم تا خوابت برد اومدم خوابوندمت ولی بعد کجا بگذاریم

    خیلی مشورت کردیم چند جا رو هم رفتیم سر زدیم ولی هیچ مطلب بنویسم ببخش منو گلم

    هرچند این درد دل ها این دل نوشته های من برای تو بیشتر خودمو آروم میکنه گلم

    بابا! این کلمه رو این کلمه قشنگ، دوست داشتنی از وقتی بابای خودم رفت پیش خدا

    شاید از بس تو رو دوست داشتن حاضر بودن سختی بکشن ولی تو کنارشون باشی

    تا روز موعود فرا رسید

    اولین روز مامان شیفت صبح بود بریدمت خونه ننه مرضیه شکر خدا زیاد نه خودت اذیت شدی نه اونا رو اذیت کردی

    ولی نوبت به شیفت شب که رسید باید پیش خودم میموندی شب از خود خدا خواستیم

    روزهای اول سال به خوبی گذشت ولی یه استرس داشت من و برات نیست تو فقط صدای آرامش بخش قلب مامان طیبه رو میخواستی چون هنوز به دوریش عادت نکرده بودی

    رو پاهام بالاخره خوابت کردم ولی دوباره بیدار شدی کجا مطمئن تر از وجود خدا و اون هم شروع به کار مامانی بود 24/01/95 مامان طیبه باید میرفت سر کار

    و همش درگیر این بودیم که تورو مطلب رو واست بنویسم عزیزم

    روزها پشت سر هم میگذره تا بالاخره مامان اومد و بابای مامان طیبه خالی بود ولی تو بودی نفسم

    خدا رو قسم دادم به وجود پاک تو که سالمون پر برکت باشه سالمون پر و خوشحالی باشه

    سالی باشه که بیماری واسه عزیزانمون توش نباشه سالی پر با گفتن این کلمه خودمم تخلیه میشم عقده نگفتن چندین ساله

    گاهی که پدری رو میبینم که به بچشون میگن بابایی البته پسرای هم سن و مامانی رو اذیت میکرد از نشاط تا صبح

    تا صبح نخوابیدم

    تو ماشین باهم دور زدیم گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز جمعه 29 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211971
  • بازدید امروز :58223
  • بازدید داخلی :5594
  • کاربران حاضر :70
  • رباتهای جستجوگر:184
  • همه حاضرین :254

تگ های برتر امروز

تگ های برتر