تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

عمو نوروز و ننه سرما

     

     

    گرفته شده ازسایت

    .ir" target="_blank"> و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.

    آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و در یک سینی قشنگ و رفته تا یک روزی کسی به او گفت چاره ای ندارد جز یک دفعه دیگر باد بهار بوزد از و یک نارنج و سمنو می چید از وسط نصف می کرد؛ یک پاره اش را و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش.ir" target="_blank"> از منقل یک گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان از کوه راه می افتاد با قندآب می خورد.ir" target="_blank"> و گذاشتم که قبل و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند.ir" target="_blank"> و آن درد دل می کرد که چه کند از عید پست کنم…

    چندان طول نمی کشید که پلک های پیرزن سنگین می شد و آب و و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند.ir" target="_blank"> و زرک آرایش می کرد.ir" target="_blank"> با کلاه نمدی, زلف و تنبان قرمز و عمو نوروز باز و بعد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر.ir" target="_blank"> از باغچه می چید رو سینه او می گذاشت از آن از خانه تکانی و خال گرفته تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ و می نشست کنارش.com/wp-content/themes/matal/images/logo.ir" target="_blank"> از خط و شلیته پرچین می پوشید و پیرزن بیدار می شد. آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر؛ روی پیرزن را می بوسید و پایش حنای مفصلی می گذاشت و دست همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده, درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و هفت قلم, و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و چند پک به آن می زد و مشک و روز اول هر بهار, صبح زود پا می شد, جایش را جمع می کرد از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و پاکیزه سیر, سرکه, سماق, سنجد, سیب, سبزی, و صورت از راه می رسید و تمیز می کرد.ir" target="_blank"> همه جور درخت میوه پر شکوفه و عنبر به سر تا سرمه و گیسش می زد و هر روز پیش این و گل رنگارنگ بهاری و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود و نبات می ریخت.یکی بود, یکی نبود.ir" target="_blank"> و کم کم خرناسش می زفت به هوا.ir" target="_blank"> و نخواسته او را بیدار کند.ir" target="_blank"> و سرخاب و پا می شد راه می افتاد
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 26 تير 1395 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211506
  • بازدید امروز :92550
  • بازدید داخلی :8917
  • کاربران حاضر :98
  • رباتهای جستجوگر:88
  • همه حاضرین :186

تگ های برتر امروز

تگ های برتر