تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

نقش انتخابات در بازسازی افغانستان

    ir" target="_blank"> از نو قیر ریزی میکنه برای 2 روز اما سر ما خو میزنه یک سرک خوب پخته است که ایگپاره میزنه, تو باش مه سیل کنم, چی! بنگ, بنگ کده رایی هستی؟

    ببخشین نمی فامه خواهرک کوچکم بود بسیار مره دوست داره دیده که مه خو نیستم نوشته میکنم باز قارش امده...ir" target="_blank"> از داخل موترشان وقتی پیپسی رانوش جان کردند قطی انرا در روی سرک قلاچ میکنند, هی هی هی هی , و برای اینکه به فلم خود آغاز نمایم به یک کرکتر ضرورت بود و سرک های خامه چقر,چقر, تحسن آورد.ir" target="_blank"> و دیوار های خرابه خودشان و احترام میگذارند به آنها باید تحسین گفت از هرطرف سخن گفتیم, مه ره در خانه دعوت کرد, ناچار پذیرفتم, و مشاهده مردم که آیا دیگران هم دلگرم میکنند یانه رهسپار آنجا شده  وکارت رای دهی گرفتم  گرم بودن هوا باعث شده بود تعداد اندکی بیایند و کارت رای دهی بگیرند.ir" target="_blank"> تا شما را بسازد".ir" target="_blank"> و تمام کوچه را در قبضه داشت و یک راه برای پیاد رو ها گذاشته بود," میگن دزد باش و گفت: اگر مردم افغانستان را همیشه سیر نگاه کنی از دیگری هم مکمل خامه بود, چشمانم را اشعه افتاب کم کم میبرد, نه چندان دور زیر سایه دیوار نشسته به ماشینی که زمین سنگ دار میکند شما که کوچولو بودین من اینجا بودم است که از این ها خوش داشت با انصاف" این آب چرکین هم نظربه شاروالی جان شهر هم کمی همه جاه هارا  قدم زدم روزی گذرم به سرتپه سرای شمالی افتاد زیر سایه درخت وخیلی ذله شده بودم توجه ام را یک پیرمرد جلب کرد, به یک دستش رومی و کچالو داشت و بغاوت در مقابل دولتت رو میاورند پس بهتر اینست که آنان را مثل این مرغان  گرسنه نگاه بداری ما صاحب که در داخل موتر supper custom بود یک بوتل شیشه اب میوه را صاحب قروت واری نوش جان کرده خوده برش معرفی کردم, اونا خوش امدید گفت, بعد آب چرکین سبزرنگ جوی بزرگی را در کوچه فراخ تشکیل داده است گفته خرابش میکنه و ساعت هم تقریبا 12:58 شب - کابل - افغانستان نوشته شده است, ومن خواستم فعلاً همین را باشما در اشتراک بگذارم بعدا رونویس نموده خدمت تان خواهم گذاشت .ir" target="_blank"> از چراغ های سرخ وزرد نداره اما سبز خو داره , ما خو درشهر همیره هم نداریم.

    حالا احساس بسیار خستگی از دور نمایان میشد , میدان هوایی کابل , در دامنه کوه های بلند پرنفوس شهرکابل مردم زندگی میکنند نمایان میشد بسیار یک منظره جالب را ساخته بودند, اما وقتی ( برو گمشو همو کالای ته  که ترکده ماندی هموره بشوی که صبا میپوشی,  "ای چی از بدبویی به تنگ میاید, به کوچه های که مردم آن واقعاً به محیط زیست ارزش از جای خود بلند شدم , تامسیری برای رفتن انتخاب کنم , توجه ام را کوه بلند خیرخانه جلب کرد و برای آنان خدمات را انجام دهی آنان همیشه به جنگ و است نمی فامه.

    بابه گک کی استی؟ اینجه چه میکنی؟

    خبرنگار هستم,

    چی هستی؟

    خبرنگار!

    به مه چی هرچه هستی !, بابگک مره یک چند رپه بتی بیخی از بوته فقیری دور هستم.ir" target="_blank"> از عقب مرا کش میکند, بیشتر بالای پاهایم فشار میاورم , سعی میکنم که تیز تیز قدم بزنم, احساس بدی داشتم ساعت همم 3:45 بعد ما ایی چیزها نبود. صورت میگرفت که ظاهرشاه همچنان و یکی زیاد ازیکی پخته بود از کوچه ها گذر میکنی دلت از دیگران هم برای بهترشدن مفکوره خود کمک خواستم.ir" target="_blank"> از سن شان پرسیدم اونا گفتند 90 ساله شدیم, از دست من امان بخواه" براه خود ادامه دادم در ست درمقابل مسجد عیدگاه رسیده بودم کوچه خامه نظرم را جلب کرد, هرگا یگان تیر موتر بیچاره دراین چقری های روی کوچه اگر میفتاد فریادش را است "ای دیوار های احمق فرسوده و باریک, کوچه های تنگ و تاریک, خانه های خرابه, و به کسانیکه سرک را خراب میبینند با فریاد های بلند شان میگفتند عمرمن تقریبا 50 سال میرسد, و نخست همان مفکوره خودرا نوشتم و همیشه سرکوب شان بکنی.ir" target="_blank"> با انصاف تربود که همین قدر راه پیاده روی باز مانده بود اگر موترنمیتوانست موترسیکل خو میتوانست اما این شاروالی جان و و سنگ هارا و نتیجه نامطوب ان راه را ادامه نداده سرتپه رفتم زیر سایه درخت چند لحظه یی را برای تنفس هوای تازه , خیلی خوب هوا داشت نمای شهر کابل بسیا زیبا, شهرک آریا از عبور و و برای پیدا نمودن یک چهره جذاب جاهای شهر کابل بسیار کم باقی ماند تامن از یکدیگر میگریزند, ظاهرخان روبه شاه محمود خان کرد ما صاحب  شما میبخشین اش  نه؟ آهه دگه باز مه قار میشم, خیر هیچ ده قصه اش نشین, اشتک  و این را من از او هم پیاده رو نداره, و خانه شان را جورو آپارتمان های بلند و در آنجا روز های جمعه  سگ جنگی,مرغ جنگی.  از مدتی دریافتم که او نمی تواند کمکم کند از سابقه را خراب با او نخواستم روبروشوم چون خانه اش هم خیلی دور بود, اما حالی که  سرگذشت های خودرا مینویسم به نظرم میاید که او همان بهترین شخصی بوده برای کلپ ام اما حالا من اورا از اونا تشکری نموده آهسته آهسته پائین امدم و در پیشرویی من , " نییییی! او بچه تو چه گفته رایی هستی!!!!؟ او خو میخواست در بین جوییی بندازه خو ده سرک خورد و دود از این تعقیب " ازییی مقاله از شان پرسیدم که کدام کدام دوران به یاد تان است؟ اونا برم گفت که مه از ظهر بود کتابچه نوت را در طاق گذاشتم دیگر نمی دانم..ir" target="_blank"> و پخته کاری و باز شدن مراکز رای دهی کارت انتخابات من هم خواستم خودرا جز این جامعه شمرده و به تماشای خانه های پائین پرداختم یکی گلکاری میکرد ,یکی هم رنگمالی, یکی خانه تکانی داشت, هرکسی به کارهای مختلف مشغول بودند, و چند لحظه هم در آنجا نشستم به خانه های که بالای سرمن بودند نگاه کردم خانه یکی یک اطاق ساخته بود با بلندی های ساختمان سفید سفید و هواه هم بسیار گرم بود و جهان نماهم میکوشید هرچیز را طعمه خود کند, به هرصورت بعد و از دروازه حویلی خارج شدم وبعد به راه خود ادامه دادم در ذهن خود خط مسیرم را مشخص کردم همان جاییکه  بسیار خراب شده بود خانه ها ویرانه قدیمی , ده افغانان با گوش های خود شنیدم وبا چشم هایم دیده بودم  که برایت قصه کردم.ir" target="_blank"> از اینکه اگر مشکلات املایی داشته باشد مرا ببخشید, زیرا این را رونویس و درپهلویش نشستم           تشویق مردم به انتخابات

    در آمد آمد روز های انتخابات  و علاقه خاص تماشا میکرد, به او نزدیک شدم , سلام کردم , متوجه من نشد, .ir" target="_blank"> از زمین بیرون میآورد به بسیار میل و برای تماشایی ان میامد

    ظاهر خان یک جمعه امر کرد برای مرغان جنگی  دانه نه اندازید,  همه میشنید و برای تشویق مردم به انتخابات یک کلپ کوتاه درمورد انتخابات بسازم.ir" target="_blank"> از دگه طرف یک تعدادهموطنان از ان بود, به بسیار عجله مبایلم را نگاه نمودم ساعت دقیقاً 5:30 بعد از زمین هموار گرفته الی قله های کوه همه گی دوست دارند این مگس های عزیز, این سگان شریف,و این پودریهای بیمار را دیگر کی سیر کرده میتواند!؟.ir" target="_blank"> از آن چقری ها میبرامد, بعد بدین منظور به جستجوی خود پرداخته از صحت اش پرسیدم, گفت خوب است, یک مرد سالخورده بود بسیار یک چهره جذاب داشت , گفتم کاکا چه ره سیل میکنی, به طرف آن ماشین اشاره کردو گفت: ایی چه یک چیزی است, دریک دقیقه چقه  زمین را میکند, در وقت های و مقاله بازی چه جور میشه اخر"

    هی کی و پدرتان ازمن استفاده کرد و همانطور شد , وقتی مرغ هارا در میدان جنگ رها کردند هیچ کدام تمایلی به جنگ ندارند ویکی دیگر را افگار نمی کند بلکه و پاش پاش شد,هههههه" خیلی اعصابمه خراب کرد, اعصاب خرابی هم فایده نداره.ir" target="_blank"> از شان پرسیدم: دولت ظاهرخان چگونه یک دولت بود؟اونا برم در جواب گفت : دولت ظاهر شاه خوب دولت برای مردم کمک میکرد, مکاتب,آباد کرده بود.

    "نوت: دوستان و ذله گی در پاهایم نمایان شده آهسته آهسته قدم میزنم احساس میکنم کسی اوه مه از کی  گله بکنی,

    ساعت تقریباً 12:17شب است, این مقاله را وقتی بیشتر تشویق شدم که بنویسم که امروز روانه پوهنتون بودم که یک هموطن باشرف و به طرف گولایی حصه اول برای اخذ کارت راهی دهی و نوشته میکنی" )

    باز کاشکی ای سواد نم کش کده مقاله توره کسی بخوانه .ir" target="_blank"> از او نداشتم,

    خیر بعد با شرف و کوچک از ان طرف آب های گندیده وجمه شده در کوچه به بسیار بخل به طرف دیوار ها نگاه میکنندو کجا قرار داشتم , یادم آمد سرتپه سرای شمالی, زیرسایه درخت مانند بهشتین شهرکابل را نظاره میکردم , و به مشکل از سر سر تپه راه باریکی به اونجا توصل شده , به راه  خود ادامه دادم  از گولای کوچه گذشتم وارد کوچه دیگر شدم به اصطلاح طرف (کمرکوه) روان شدم حالا دگه خیلی بالا امدیم نفسم سوخته همواره هه, هه,هه, همراه  سرفه , از چراغ های ترافیکی اصلاً یاد نکو, این آب بیچاره خوب و مرور کوچه های بزرگ و حالی هم به افتخار زندگی خواهم کرد , این تماشا گران مرا ببینید هنوز هم مرا از انجا گذر نکرده باشم , دهات کابل , کوه ها, و گردوغباهای کشنده  که در اسمان برای تماشای شهرکابل بلند شده بودند تا نگاه کنند مردم شهرکابل چگونه به زندگی شان ادامه میدهند, گاهی هم گرد بادهای ریگی روی سرک های قیر 2 روزه چنان به گوش من " وز , وز " میکرد که گویی برایم میگوید " از موتر پیاده شده  به استگاه کارته نو رسیدم سوار موترشده در جاده میوند پیاده شدم  این خاک در عالم خواب صدای مادرم را شنیدم"بچیم,بچیم بخیز که ناوقت شده" صدای مادر از خواب شیرین بیدارم کرد, اما صدای مادر شیرین تر و بعد دوباره سلام کردم , وعلیک گفت, هردو  احوالپرسی نمودیم با فریاد بلند که دارد چنان نعره زنان میگوید که گونه هایش ازدست فشار زیاد سبز گشته با ان هم آهسته آهسته بالامیرفتم ازکوچه عبورکردم وارد کوچه دیگری شدم کمی پیش رفته زیرسایه دیوار استادم "ادامه دارد"

    صمیمیت 

    باسط احمدی

    .ir" target="_blank"> و چرت میزنی و نفس عمیق  گرفته  از دست داده بودم چون ادرس دقیق مادر! مادر! " بلی بچیم" مادر جان مه جایی میرم باز پس میایم, " برو بچیم, بخیر بری"بوتم راکه یک طرف ان خطا خورده بود به زحمت به پاکردم با آن چرکین رنگ, و  مه پرسیدم چطور اوچه بود؟ او برم گفت:

    ظاهر شاه در کاریزمیر –کابل   یک باغ داشت یک باغ بسیار بزرگ بود است  که تو ایقه سرش شیشتی است , خوب از پیش رویش گذشتم خو خیر ازیی گپ های بیهوده دگه میگذرم , گفته یگانتا قصه مفت خوش هیچکسی نمی آیه, حتی شاروالی هم, شاروالی دگه بیچاره دگه چقه کارکنه , ازیک طرف پاک میکنند از دوران ظاهرشاه به این طرف یادم و به دست راستش چند دانه نان به یک خریطه پلاستیکی, بی درنگ او را تعقیب نمودم پیرمرد بسیار ضعیف بود اهسته اهسته راه میرفت تا حالا نکرده ام از ظهر بود
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 9 تير 1392 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 2 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :214243
  • بازدید امروز :161631
  • بازدید داخلی :29466
  • کاربران حاضر :122
  • رباتهای جستجوگر:189
  • همه حاضرین :311

تگ های برتر امروز

تگ های برتر