تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

شعری بسیار زیبا ک نمیدونم شاعرش کیه!!!

    ir" target="_blank"> با پدرش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
 
گفت : این خنگ خدا
 
وقتی و خوش خط بود
 
غرق در شرم و بد اخلاقند
 
دست کم میگیرند
 
درس ومشق خود را…
 
باید امروز یکی را بزنم، گیر آوردم !!!
 
صید در دام افتاد
 
و به چنگ آمد زود…
 
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،

آنطرف، هرطرف می غلطید
 
مشق ها را بگذارید جلو، اینجا
 
همچنان می لرزید…
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
” به خدا دفتر من گم شده آقا.
 

صبح فردا دیدم
 
که حسن با خشونت هرگز…
-
،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
 
پدرش بعدِ سلام، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او،
 
درهوا چرخاندم…
 
چشم ها در پی چوب،

منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
 
شکوه ای یا گله ای، و خجالت گشتم
 
جای آن چوب ستم، خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد…
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
 
همچنان می گریید…
 
مثل شخصی آرام،

می بریمش دکتر
 

با اجازه آقا …….

من چه کوچک بودم
 
او چه اندازه بزرگ
 
به پدر نیز نگفت
 
آنچه من از مدرسه برمی گشته
 
به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا، بی خروش

چشمم افتاد به چشم کودک…
 
 
غرق اندوه

گفت : لطفی بکنید، به سرش آوردم
 

عیب کار ازخود من بود
و یکی مرد دگر
 
سوی من می آیند…
 

خجل و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
 
لیک آن کودک خرد وکوچک
 
این چنین درس بزرگی می داد
 
بی کتاب ودفتر ….ir" target="_blank"> از آن روز معلم شده ام ….ir" target="_blank"> ما نوشتیم آقا ”
 

بازکن دستت را…
 
خط کشم بالا رفت، عالی از سرخشم،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد …

گفت : آقا ایناهاش، زود، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا،
 

دومی بدخط بود
 
بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…
 
خوب،

و حسن
 
را بسپارید به و ناله
 

ناگهان حمدالله، اخم کنم
 
با خشونت هرگز…
 
ما

گفتمش، به کبودی گروید ….ir" target="_blank"> همه شاهد هستند”
 
از من
 
و حسابی ببرند…
 
خط کشی آوردم،به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و نخندم اصلا
 
تا بترسند و دل نگران،
 

متورم شده است
 
درد سختی دارد،  

عصبانی باشم
 
با محبت شاید،

یا که دعوا کرده
 
قصه ای ساخته است
 
 
 
زیر ابرو وکنارچشمش، معطل نکنید !
 

اولی کامل بود،
 

گره ای بگشایم

با خشونت هرگز…
 
و نمیدانستم
 

آمار امروز جمعه 29 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :212191
  • بازدید امروز :118827
  • بازدید داخلی :20438
  • کاربران حاضر :109
  • رباتهای جستجوگر:218
  • همه حاضرین :327

تگ های برتر امروز

تگ های برتر