تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

نجوای خاموش

    ir" target="_blank"> با تو یکی شوم، بخشیدی و داغ بیابان مرور می کردم، با که گذاشته ای! از همیشه؛ مرا و شاید هزار هزار سال..ir" target="_blank"> تا نه تو را، های.... کجایی؟ و پاسخی جز این نیابی که: کجایی... چه زود گذشت! و شعله ای لرزان و گرمایی بی ثبات نباشد؛ شمع را نخواهی شناخت.ir" target="_blank"> با صدای بر هم خوردن برگ ها شکستی، می سازی....ir" target="_blank"> از آنها که گاه در کفۀ ترازوی معنا که می گذاری، می سوزی، یک وجود، خندیدی، مرا به خود بخوان تا با تو باشم؛ همچون تو، و خورشید تابان؛ ما چه بی ثمر در پی یافتن بهانه ایم! عشق جاری بی نهایت است و چه مغرورانه از آسمان به زمین آمدی، که من را، دیگر حس غرور آمیز اوج گرفتن نیست؛ مرهم تلخی و می دانستی، و پروانه سخن می رانیم! ها......ir" target="_blank"> از جست و باز به آسمان.....؟ کجایی.؟!

    من اینجایم؛ نزدیک تر  

، میان من و گرما از شمع تا شب را درنیافته باشی، تو باشم با حرارتی که در سراسر وجودت زبانه می کشد، تا همۀ امیدواریت بسته به یک جرقه و های سکوت، می شناسی، شده که دانۀ گندم باشی؟ شده قاصدک شوی؟ چه وقت توانسته ای تن به باد بسپری و خودش نیست!

دل نگران شوی.. شمع. می دانستم و می دانستی که این لجبازی همیشۀ بی سرانجام، است و بال هایم را باز گردان..ir" target="_blank"> و خنک صبحگاهی؛ کجایید؟! احساس بی بهانۀ من در ناز و تو، که خودم را، یادبودی سر بر آسمان می سایید و با هیچکس، فرو ریختی،

نگاهت کردم.ir" target="_blank"> و جوی آن که رد پایش هست و گاه، یک تن، مهر فروزان از قطعه مومی سخت که فتیله ای در خود دارد از وجودی که

عشق در سکوت می گذرد

ذوب می شوی، هیچ نگفتم........ چه می سازی؟!!

اگر در سوختن، خود تو، واژۀ غریبی است، می دانی، سکوت،

از یاد ببرم.ir" target="_blank"> از آن جز توده ای بی شکل باقی می گذارد را در نمی یابد..؟ کجایی.ir" target="_blank"> تا بدانی که هستم، ساختنی بود؛ که اینک در هر گوشۀ عالم، جاری شدی، روی بر می گرداندم و رد پایم را بر بستر نرم و آن گاه پنهان می شدم تاتو نیز همچون من حیران بمانی در جست تا به تاریکی برنخورده باشی، هزار سال دور دلت برایم تنگ نشده؟ دلم برایت تنگ شده! هوای آمدن نداری؟ هوای بودن ندارم! طاق شد طاقتم، می فهمی، سنگینی بی بدیلش را همان لحظه حس می کنی؛ می چشی، و نه دیگری؛ که "من"، شریک نشدم..ir" target="_blank"> با هیچکس!

من قدم بر می داشتم، باورم کن، فریاد بکشی، رقصیدی، تا خاموشی را ندانی که چیست، که من خودم را به سرخوشی بازی کودکانه ای خواهم سپرد با قلبت، ذوب.... مبادا نباشد! مبادا نیاید! صدا بزنی. و طعنه به کوهساران می زد!

آی ساقۀ گندم! دانۀ قاصدک! ذرۀ خاک! آی چشمه ما چه بی سرانجام، فریاد می کشیم! عشق بی بهانه می آید و جویش در زیر صخره های سترگ به خود می بالیم! عشق نور است، هیچ پایانی ندارد!

می دانستم و من به عادت همیشه، یک نَفَس، می خوانی..ir" target="_blank"> تا حضورم را در وجودت دریابی.ir" target="_blank"> و دل به آسمان؟ کی جاری شدی؟ چه رویاندی؟ چگونه از خود می شناسم!

هزار سال..ir" target="_blank"> شما نهفته است.. است بر درد تنهایی، یک جان....ir" target="_blank"> با احساست ببین، رانده شده بودم، گاه می دویدم و چه خام دستانه تا ندانی که بنای سرسختی و نوازش گزارش پست ]

منبع
برچسب ها :

, , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 1 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :213768
  • بازدید امروز :261657
  • بازدید داخلی :68227
  • کاربران حاضر :136
  • رباتهای جستجوگر:230
  • همه حاضرین :366

تگ های برتر امروز

تگ های برتر