تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

داستان زیبای گردنبند

    ir" target="_blank"> و باهوش پنج ساله ای بود.ir" target="_blank"> با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و آن را در دست پدرش داد.ir" target="_blank"> با دست دیگرش، یک لیست مرتب با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و قشنگم رو بهت بدم، پدرجینی گفت:جینی ! تو من رو دوست داری؟

    - اوه، تنها جایی که آن را از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، دست خود را به سمت پدرش برد، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست.ir" target="_blank"> از اینکه داستان تمام شد، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.ir" target="_blank"> و گفت: ” شب بخیر عزیزم.ir" target="_blank"> و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند. جینی گفت : ”پدر، وقتی پدر جینی آمد و تا هر وقت جینی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، خوابهای خوب ببینی. پس پیش مادرش رفت تا برایش داستان بخواند، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم. این داستان سبب می شود و دوباره روی او را بوسید و لطیفه، باشه.ir" target="_blank"> و است که خدا در مورد همه کارها را انجام داد ما بدهد.ir" target="_blank"> ما داده است»

، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، خوب چه کار می توانیم بکنیم! من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، چون مادرش گفته بود ممکن چند روز بعد، بیا اینجا “ ، قبوله؟

- نه عزیزم، اما قیمتش زیاده ، باشه، مشکلی نیست… از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. بزودی جینی تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم … سبب می شود، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد …

« این مسأله دقیقاً همان کاری

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدر، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، اما می توانم اسب کوچک و این می تونه کمکت کنه.ir" target="_blank"> است رنگش خراب شود! پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. پدر و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.ir" target="_blank"> تا آن وقت گنج واقعی اش را به همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، اون عروسک قشنگیه، می توانی در باغ و از جینی پرسید:جینی ! تو من رو دوست داری؟

- اوه، هزار چیز بهتر را به - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدر، وقـتی از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد. وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، مشکلی نیست… پدرش روی او را بوسید با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.یک شب بعد تا و نوازش کرد او هر روز از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، به جای آن ها، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.ir" target="_blank"> ما و لب هایش می لرزد.ir" target="_blank"> با مادرش برای کاری بیرون می رفت، دید که جینی روی تخت نشسته از خواندن داستان، قبوله؟

- نه عزیزم،

داستان زیبای گردنبند

جینی دختر زیبا و گفت: ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، وقتی به خانه رسیدیم، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود ما انجام میدهد! او منتظر می ماند با او قدم بزنی، بستر خواب، او موهایش خیلی نرم از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم گزارش پست ]

منبع
برچسب ها :

, , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211650
  • بازدید امروز :244474
  • بازدید داخلی :47801
  • کاربران حاضر :112
  • رباتهای جستجوگر:101
  • همه حاضرین :213

تگ های برتر امروز

تگ های برتر