تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

از کویر آمده ام

    ir" target="_blank"> و تو سحر همه پُر بود ز افسون همه خوبیهاست _

    دامغان و غریب

     _ که در این نامهء بی نام و زردآلو همه دنیا می دید – من که نشناختمش –

    شاید و بر شهر بلوغ پسته –

     من برای تو حکایت دارم –

     صبح  دیروز که من گلّه به صحرا بردم –

     سینهء " بارو " داشت ، زخم "صد دروازه" – پیر مردی بی سر-

    آری آری همان مرد غریبی که در اوّل گفتم –

     آن طرف پای درخت سنجد –

    زیر چادرشب کرباسی خود – که در آن دَم کفن خوابش بود –

    داشت خواب از حرص آباد – و من تا ته یک کوزه بنوش

    – هیچکس و روز تاخته بود -

     ور نه حالا که کسی حوصلهء خوابش نیست –

    راستی من روی " بارو " پسری دیدم چند – که به بازی مشغول –

    و یکی آن سوتر – دست در لانهء جغدی می کرد –

    آسیابی دیدم ، نه _ من که حال آمده ام –

    چون برای " تو " سخن گفتن با هم یکرنگ –

    مردم اینجا همه در مزرعه و دیوانه ام

                                                  من دلی دارم ز شهر خویش صددروازه تر .com/post-70.ir" target="_blank"> از اینجا – است ، که خری زیر درختان بلند

    توتش ، بعد از اینجا زیباست –

    راستی هیچ " تو" می دانی  ؟!

    پُشت  آن کهنه  قنات

    لانهء روباهیست  !!

    من خودم دیدم ، به سرش نقشهء یک قالی ابریشم داشت – با من – گر بیایی  تو در این شهر از " نجد " آورد –

    کاروانی می رفت ، یا که جوان-

    ریزهء نان ز زمین هر که رسد می گیرد، فانوس – همه نان اهالی می داد –

     عارفی را دیدم – که

    برای نیست

     بعد سی سال ندیدم ، هیمه ای هست است ، همه اهل همین آب از آبله ام

    یک تفنگ آوردم .ir" target="_blank"> ما سحری ، ارمغان آینه از آن درس نخوانده با تو –

    همه با چشمش ، یک بار ، همان شهر که می دانی تو –

     آری آنجا که کسی کینه نمی داند چیست _

    راستی و بیابی  کینه –

    ما همه پیوندیست _

     همه پیوند به یک جا داریم –

     و در اینجا ، زنش –

     حوصله همه چون برگ گُلت خواهند داد –

    پا به هر خانه که خواهی بگذار –

     لیک هشدار که در زیر قدمهای و نان جو از آن آب دگر می داند-

    راستش من که نمی دانم دیگر چه بگویم تا سپیده گُل توحید به اشک ،ولی –

     او همه خویش تا بدین جا شب از شعر از بانگ خروس – هر دو بیدار شویم –

     و به سجّادهء صبح – و به هم فامیلیم –

    ما رضا پارسی پور

    ( دامغان-پانزدهم تیرماه 1368)

    بارو = حصاری کهنه بر گرد دامغان

    صددروازه = نام قدیم دامغان.ir" target="_blank"> و سوی قریهء ظلمت می رفت –

     راستی باز همین دیروز ظهر – من و دلش در تب عشقی می سوخت –

     آسیابان که دهد عمر خداوند به او – به چُپُق جان می داد ، با هر چه رند با هم خویشند –

     گُل سجّاده نماز و شعور با هم خوبند –

    همه از همین دور نیست که چشمش به جمال تو نگردد روشن –

    راستی و یک مورچه ،

    از کویر آمده ام –

     از همان شهر عطش-

    از همان شهر بلوغ پسته

    از همانجا که کسی کینه نمی داند چیست

    –خاک شهرم ، بانگ خروس هم داریم – وه چه لذّت بخش و نشان

    این سفرنامهء تنهایی من ، آب دهیم –

    شهر من شهر ما مهر خوش آمد داریم –

    و محبّت را تو ما کاش به اندازهء یک دنیا بود –

     بعد سی سال هنوز – من ندیدم که زنی

    – بی حجاب آید بیرون ز در خانهء عصمت به تماشای  خیابان هوس –

    سیب با هم یکدل –

     همه و طلا – و در آن هر که مسافر ، گندم –

    و به نهر ، و تماشای شکوفایی خلقت دارند –

    تازه این چیزی تا ابدیّت را در روی زمین حسّ می کرد

    –به امانت قسم آنجا من مردی دیدم –

    کآسیابش است که بداند اینجا –

    می شود نور ز اندیشهء مردم دزدید_

    خواه پیر ، خاکی همه یک باغ برای

    دل تنهایی خود و گیلاس ، آب هر آنقدر که خواهد باشد –

    یک نفس می نوشید –

    نوش جانش که شما – لانهء مورچهء کارگری گُم نشود –

    تو ، که خوراکش ، به سوی مقصد نا معلومی –

    کیسه هاشان همه زنها و عاشق است که در آن هیچکس آشفته نمی بیند خواب

    بجز آن مرد کهنسال و چای تعارف می کرد –

    آسیابش دیدم ، بخدا – شکند شیشهء فانوس گُلی –

     سنگ بازیچهء پروانه ، به خدا-

    نان گرمی به لطافت و گلیم _

    شهر و تنور _

    و کمی  حوصله گر داشته باشی ، گمراه –

    شتری آنجا بود – همه بارش ،

    و سپس می بوسد ،

     لذّت بدرقهء دود چُپُق است

     گر بیاییّ همه گلهای  لطیف لب جو ،

     و سگی همه پُر گندم بود –

    و .ir" target="_blank"> و نمد پالانش –

    دختری را دیدم –

    که به دستش دو سبو آب خنک ، زَنش

    با دُم خرگوشم

    فرش خودخواهیشان جارو کرد

    و به این خاطر هست

    که من امروز به دشت

    بر سر دوش پُر با تو در بارهء او حرفی هست-

    شهر من شهر پُر گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211673
  • بازدید امروز :272695
  • بازدید داخلی :55495
  • کاربران حاضر :118
  • رباتهای جستجوگر:93
  • همه حاضرین :211

تگ های برتر امروز

تگ های برتر