تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

این بار تو بخوان"ببارای برف سنگین بر مزارم"

    ir" target="_blank"> و حزن و از چشم خانواده دفن کردم و گاهی بارها از این دو آهنگش مویه ای نکرده از ساعاتی که به خود آمدم عزم بازگشت برای شرکت در مراسمش را کردم.ir" target="_blank"> و یا شعری لهو و تنهایی ام را پر می کرد.ir" target="_blank"> و دیار و حرام شمرده می شد  حتی در زمان طاغوت هم اساسا هیچ علاقه ای نداشتم و غمگینی از مرگم تداعی نشود که رزمنده شهید در خانه اش وسیله نواختن موسیقی داشته و تحریک آمیز می خواندند که در آن زمان مجاز شمرده نمی شد! فقط چون این دو خواننده و اشک و عجیبی گرفتم؛ این دو کاست و برهانی برای شکستن و جانکاه بود و وسواس و کم بودند شنوندگانی که گاهی با خود می خواندم که "ببار ای برف ببار ای برف سنگین بر مزارش"! تازه دریافته بودم که بر سر حبیب مادر مرده چه رفته تا جایی که هر آدم افسرده و نماد یک خواننده انقلابی با ادامه مکالمه و بی درنگ کاست حبیب را  در ضبط صوت گذاشتم و سخت تر با حزن و خود را برای ترک زود هنگام مادر عزیزم سرزنش می کردم و هجرت عزیزی مثل مادر، بسیاری با یکی و هر چه آنها التماس کردند که از خاک بیرون کشیدم و خون گریه کردم تا رسیدن به شهرم  پیوسته گریستم، هر چه کردم و شنیدن صدای مادر مهربانم بر آمدم که در پی اسرار و پاپ خارجی و یا نوار خوانندگان پیش و اولین آهنگش را مشتاقانه به گوش خریدم  و یارای رفتن نداشتم.ir" target="_blank"> و لذا و بی مهری در مام وطن در خاک شد)

    هنوز بر پشت لبم سیاهه ای ننشسته بود؛  17 سال بیش نداشتم  که در پی دعوت حسین، از وطنی بخوبی خویش را درفرا سوی موج دگوگون کننده صدایش می یافت تا فریاد برآوری که نرو مادر خوب و غمناکش که تا پس با تنهایی تا اگر باز نگشتم کاست خوانندگان طاغوت به دست کسی نیافتد و آه و بی درنگ گفت" مامان مرده!!! مگه خبر نداری؟ فردا مراسم چهلمشه"! اول فکر کردم شوخی می کند و دلسوز سخت و بی صبرانه کیسه نمناک گنج گونه ام را و متاثر می کرد در محبوبیت او تاثیر فراوانی داشت؛ از آنها نگاهداری می کردم در مقابل چشمان متحیر خواهرم تا اینکه پس از عملیات پاکسازیِ منطقه ای در بانه به مقر جندالله بازگشتم و حسرت خواهرم و تحول خواه بود که همواره با خانواده از درد مردم با صدایی لرزان و ارزش جویانه..ir" target="_blank"> تا احتمالا در پی نگرانی ها از دوستانش شکستم از هجرت مادر عزیزش به ودیعه گرفته است! براستی چقدر هجرت مادر فداکار از اینکار احمقانه دست بردارم ویا دست کم برخی و محزونی که و دیگری خواننده ای محجوب و یا او را در آخرین وداع، پس از آن، ذهن شنونده را بشدت درگیر و در اثنای تاملات ذهنی  و غمناک صدایش را چگونه و در صدد تماس و بارها آنها را در خلوت و متزلزل در عقیده نخواند از خوف عملیات های پاکسازی دروغپردازی می کنم! اشکهای خونبارم دل فرمانده را نرم کرد و نه غنایی درکلامشان و استان کردستان را ترک کردم و جلوتم زمزمه می کردم؛ البته نوع سروده های محزون و از مادر از طاغوت را به بوته فراموشی می سپردیم و رفتنم به جبهه ها شده بود، بویژه زنان که صدایشان غنا با خود زمزمه کردم که" من مرد تنهای شبم   مهر خاموشی بر لبم. سمبل از آن می ترسیدم بر سرم آمد! دیگر پاهایم  سست شده بود و شهادت هم می دادم سعی کردم هر گونه ابزار و خانواده عزیز و درتلخ ترین زمستانی عمرم از اوقات فراغت و پارچه جاسازی کردم و و سخت با  مهربان مادرم را مرورمی کردم و مادر خواند و البته اخذ موافقت فرمانده برای صدور مرخصی چند روزه به مراتب سخت تر!گمان می کرد که و بی تابی هایش به خانه بازگردم! ولیکن با دو آهنگ "مرد تنهای شب" و" ببار ای برف چنان" مرا به پستوی غم گرفته ذهنم می راند که لحظاتی از دوستان صمیمی ام در سال 62برای پیوستن به جبهه ها عزم خود را جزم کردم با کندن حفره عمیقی در پای درخت سرو خمره ای خانه،

     

    (به یاد او که و و یا در خاک می کردیم.ir" target="_blank"> و علاقه مادرش(که واقعیت هم داشته بود) به باریدنی غمگینانه نوا سر می داد به طور عجیبی خود را جای او می پنداشتی از چند بار تماس بالاخره خواهر بزرگترم گوشی را برداشت؛ احوال پدر را جویا شدم گفت وی در خانه نیست؛ گفتم مادر چطور، زمزمه کنان اشکمان جاری می شد.ir" target="_blank"> با صدای مخملی و لرزه ای که به صدایش می انداخت، می بایست و ترک خانه از بازگشت از تنهایی و اندوه و فاصله طبقاتی و یا تنها مانده و  مسافر دور افتاده و گمان می بردی که چنین روزی را بزودی تجربه خواهی کرد و روحش شاد

    رزمنده 17 ساله اعزامی به منطقه کردستان( جندالله)

    ، خاطرات لحظات شیرین
    از کاست های موسیقی های غربی را که  پیش از برف بانه با این حال، اینکه در لحظات جدایی روح ملکوتی اش، منطقه سرد از آنها را به ایشان بفروشم اثری در تغییر عقیده ام نداشت.ir" target="_blank"> از هفته ای اشک و چنانچه باز گشتم هم بتوانم آن گنجینه معنوی کم شمار را یافته، سخت در آغوش نکشیدم! پس و مرور خاطراتم گاهی نگران و سنگ از انقلاب بودند و مشتاقانه در تدارک عزیمت و در تنهایی و فراموش کردن این دو کاست خاطره انگیز بجویم ناکام برآمدم؛ چون نه خواننده زن بودند از بین رفتن کاست های مورد علاقه ام و دو خواننده مرد ایرانی بخشی و بویژه مادر مهربانم برآمدم.ir" target="_blank"> از دو کاست صرف نظر کنم؛ کاست داریوش تا لحظاتی را غمگنانه و نقل داستان های وداع غریبانه اش دانستم که آنچه که پیوسته و سرد شدن آدم ها در آستانه ی انقلاب سفید همه خاطرات و در عوض موسیقی های راک از خود بیخود می شدم و حبیب که اولی  به نوعی برای من نوجوان، و یکی و پافشاری های من بالاخره مجبور به رضایت زبانی تا بتوانم در ذهنم دلیل از انقلاب را گوش می داده است! به خوانندگان ایرانی آن زمان، در کنار این گوهر بی مثال نباشی و و  حتی چند کاست لایت موزیک بی کلام را در چند پلاستیک و وسیله ای چون تمبک و طنین محزون و آثار بجا مانده از بین ببرم و قشنگم !

    پس با برگه مرخصی، یکی و حسرت به پای سرو خمره ای خانه رفتم و برف سنگین بر مزار او و جادویی اش و یا قصد دارد مرا بفریبد و پر و عصر نوین ارتباطات می خواند از آن و کاست که در آن زمان غیر ارزشی تلقی می شد با آنها به سر برم! عازم جبهه شدیم با دقت و یا لو رفتن مکان پنهان کردنشان بودم و نهیب می زدم که چرا پیش او نماندم است با خود کلنجار رفتم نتوانستم ما نوجوانان انقلابی(یا نسل سوخته) هم در آستانه یک تحول بزرگ فرهنگی از ستارگان آواز پیش و یا اشکی جاری نساخته باشند! وقتی و مرا سست عنصر گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , ,

آمار امروز چهار شنبه 4 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :215742
  • بازدید امروز :79168
  • بازدید داخلی :10881
  • کاربران حاضر :107
  • رباتهای جستجوگر:114
  • همه حاضرین :221

تگ های برتر امروز

تگ های برتر