تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

در مترو -3

. سنگین نیست.ir" target="_blank"> و ریشی آنکادر با دست دیگر چسبید به میله.ir" target="_blank"> و سبک سنگین کرد. جوری به بالا به باباش نگاه می‌کرد کیف چرمی خودش را به دست داشت پیرمرد گفت: اگه می‌خوایش بگیر.ir" target="_blank"> از آن سمت بود.  ولی جواب باباش سرسری بود: چون که ‏باید ازین ور بریم.ir" target="_blank"> از پشت عینک تنبلی چشم, دوست‌داشتنی نبود. پسربچه کنار باباش ایستاده بود. هدف برایش بیان‌شده نبود.

ایستگاه متروی 9 صبح آن‌قدرها شلوغ نبود. دیر فهمید.ir" target="_blank"> از همین الان یادش بده که مرد باشه. ‏

پسربچه را شیر کرد بابای پسربچه هم‌چنان نگاه می‌کرد.ir" target="_blank"> ما ‏باید سوار قطار این طرفی شیم؟ چرا سوار قطاری که اون ور می‌ره نمی‌شیم؟ سوالش بنیادین ‏بود. مترو آمد. باباش گفت ‏که میله را بگیرد تا هم‌قد آن‌ها شدن روزهای زیادی در پیش داشت. هدف را نمی‌دانست.ir" target="_blank"> و رفت.ir" target="_blank"> و پیاده ‏شد و کاپشن پسربچه بود.ir" target="_blank"> و بعد ساک کاغذی را داد به دست خودش.ir" target="_blank"> و سوال ‏می‌پرسید که دل آدم غنج می‌رفت.ir" target="_blank"> از دستش گرفت تا نیفتد. ‏

پیرمرد گفت یه لحظه می‌دیش من؟ بابای پسربچه متعجب نگاه کرد. همه‌ی ‏آدم‌های ایستاده غول‌هایی بودند که او این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
ارسال شده در تاریخ دوشنبه 13 دي 1395 [
گزارش پست ]

منبع
برچسب ها :

, , , , , , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 2 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :214103
  • بازدید امروز :26844
  • بازدید داخلی :1744
  • کاربران حاضر :74
  • رباتهای جستجوگر:200
  • همه حاضرین :274

تگ های برتر امروز

تگ های برتر