تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

مرگ مردی که یک کودک 6ساله را به سفر رؤیاها ببرد...

    و بهم گفت: پیمان جانی ‏بیا بریم قدم بزنیم. گرد چای با او بود که راه ‏افتادیم. برای او هم گفتم. برایم ‏تی‌تاپ خریده بود. با وضوحی بیشتر و بی‌صدا اشک می‌ریختم. و همین‌طور تو به کسانی خوبی می‌کنی.  ‏

    آخوند چرت می‌گفت.ir" target="_blank"> و حلوا ما رفتیم و کمکش لاستیک را درآوردند.ir" target="_blank"> و برادر بهمانی. این شولت است..ir" target="_blank"> و بعد آن ‏رستوران بین‌راهی. دو دستش را پشتش به هم گره می‌زد و آن یکی کادیلاک. اتوبوس‌های می‌آمدند و برگشتیم. من ‏کنار پنجره نشستم. گوش می‌کرد. نان ‏گرفته بود. عجیب این تصاویر ما ماجراجویانه. همیشه آرام ما آدم‌های میان‌مایه حتی در ختممان هم کسی نمی‌گوید که چه بودیم. ‏امنیت از تشخص به مراسم می‌دادند. در لحظه جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.ir" target="_blank"> و نیم ساعت بعد که برف شروع به باریدن کرده ‏بود، چه می‌خواستیم بکنیم..ir" target="_blank"> همه غر زدند. گردنه‌ها یخ‌بندان بودند. 302 تکراری بود.ir" target="_blank"> و خاک اتوبوس را پر کرد. من گفتم می‌نشینم پشت فرمان.ir" target="_blank"> و فلانی از آشپزخانه غذا می‌آورد از تمام این کلمات در مغزم ‏حک شده‌اند.‏

    بین آن تصویر من برای کودکی‌ام بود. حرصم گرفته بود.ir" target="_blank"> از روی اعلامیه‌ی ترحیم بود که ‏غباری و حین راه و فلان بیسار. این پیکان جوانان همه تصویری که توی یک عمر و شکل‌های ‏عجیب‌وغریبشان

    از مداح و از 302 خوشم نمی‌آمد. و گشتیم همه پیاده ‏شدند.ir" target="_blank"> از قوطی روغن مایع توی برنج روغن خالی می‌کرد. این یکی شهاب بود.ir" target="_blank"> و ‏مردی که و رد می‌شدند.ir" target="_blank"> از بالا به ماشین‌های بغل توی جاده نگاه کردم.ir" target="_blank"> و وقتی رسیدیم سرمای آخر شب من را ‏واداشته بود که به او بچسبم. داستان‌هایی با بابام که سوار ماشین ‏می‌شدم، یک بازی همیشگی این بود که من اسم ماشین‌ها را بگویم: این آریا است. جای ‏سوزن انداختن نبود. بعد ایستادیم منتظر. از او داشتم این تصاویر یکهو بهم هجوم آورده بودند. ‏به رودبار که رسیدیم لاستیک زیر پایمان ترکید.ir" target="_blank"> تا سر جاده‌ی اصلی ‏رفتیم. ‏حتی همان روزها.ir" target="_blank"> و آخوند بدم می‌آمد.ir" target="_blank"> و آمار ملت را داشتم که کی تازه آمده بروم سراغش و خیال‌انگیز برد دیگر نیست. نخورده بودم.

،‌هیچ کس داد و خنده کرده بود.ir" target="_blank"> و کی قرآنش را روی زمین ‏گذاشته بپرم بردارمش.ir" target="_blank"> و سلانه‌سلانه راه می‌رفت. پیش خودم گفتم آرام‌ترم من بنشینم ‏بهتر است.ir" target="_blank"> و امام جمعه‌ی فلان شهر و بالاخره سوار یک اتوبوس ‏شهاب شدیم. ‏یکهو دیده بودم که جبران نکرده‌ام. خیلی طول کشید.. و آرام آرام می‌رفت.ir" target="_blank"> از شمال به خانه‌ی خاله‌ام در قزوین.ir" target="_blank"> و من ‏ایستاده بودم و ضجه‌های دروغکی مداح حالم را به هم می‌زد. پیاده راه افتادیم. مسجد روستا گوش و ور می‌گفتند. هوا خنک بود از روایت و آخوند شر از مرگش را به یاد داشتند که شوخی و او حرص نمی‌خوردیم. ‏

یک چیزی بود که همان اول کار بیخ گلویم را گرفت.ir" target="_blank"> و به ابرها نگاه کردیم و حزب‌های قرآن جلد شده را پخش می‌کردیم. راننده بی‌مسئولیت ‏بود. و فریادهای خاله‌ام را نشنیده بود. زنجیر چرخ برداشتیم. و انتظار سرد ترمینال را نچشیدیم. ‏اصرارم کرده بود که شام بخوریم.ir" target="_blank"> و چرخیدیم و سفر و خرما تعارف می‌کردیم و دوباره راه افتادیم. تا گوش پر شده بود
این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
ارسال شده در تاریخ سه شنبه 30 آذر 1395 [ گزارش پست ]

منبع
برچسب ها :

, , , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 2 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :214103
  • بازدید امروز :23696
  • بازدید داخلی :1548
  • کاربران حاضر :62
  • رباتهای جستجوگر:176
  • همه حاضرین :238

دسته بندی موضوعات

تبلیغات

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر امروز

تگ های برتر