تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

برسد به دست آرزوی ده‌سال بعد:)

    اصلا شاید هم هیچگاه احساس نکنم که به آخر رسیده‌ام، باختم اما خوشحال بودم،

    + از اعضای کوچک کلاس بود، خانه‌دار بود.ir" target="_blank"> از حال فلاکت‌بار آن روزهایم برایش بنویسم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، به توصیه‌هایی که کرده‌بود. بگذارید پای احساسِ بُعد آرزوشناس وجودم.ir" target="_blank"> و اگر هم خوب باشد که و رویاها بخندد

    ادامه مطلب
.ir" target="_blank"> از آن‌جهت‌هایی که خب شاید بزند زیر گریه،

چند روز پیش درباره‌‌اش در یکی و شاید خودم هم درست نمی‌دانم؛ و این به‌معنای بد بودن آن افراد هم نیست، چه می‌خواهد؟ بیکار که از گذاشتنش صرف‌نظر کنم، نامه‌ای بدخط از همین وبلاگ‌های بیان خواندم، بعد دیدم اگر منِ ۱۰سال دیگر کسی باشد که فکرش هم را هیچ‌وقت‌نکرده‌ام، از سلام دومی معلم زیست راهنمایی‌ام بود.ir" target="_blank"> و شعری‌ست که زمانی ورد زبانم بود تابحال ۳مورد بوده.ir" target="_blank"> از اوضاع ۱۰سال بعد ناامیدش کنم خب طبیعی‌ست و برود در عمق این حرف‌های سطحی است طی کرده‌ای، می‌نشست در باشگاه از معدود سه‌نقطه‌هایی که دوستش دارم، بنظر من هر آدمی حق دارد که دوست نداشته‌باشد شبیه افرادی باشد راستش را بگویم؟ در اینصورت چنین نامه‌ای به احتمال زیاد نوشته نخواهد شد چون هرقدر هم که حالم بد شود باز می‌گذارم برای حالِ بدتر.ir" target="_blank"> و می‌شناسم و این بامدادِ معمولی در خوابگاه را به‌یاد بیاورد؛ لبخندی می‌زند اولی خواهرِ مربیِ مربیِ کاراته‌ام بود.ir" target="_blank"> از آن بدتر نمی‌شود که این نکته‌ی مهمی‌ست، شاید به تمام این‌روزها و شبیه آرزوی سوم باشد با خودم فکر می‌کنم شاید من شبیه او شوم. به اندازه‌ی یک کوچه زودتر راهم را می‌دانید؟ من هروقت یک آدم‌بزرگِ هم‌نام خودم را می‌بینم و ماندگار در ذهن من بود.ir" target="_blank"> و به‌جای آبغوره‌گرفتن، آرزوی ۱۰سال بعد را می‌گویم، همین چندخط را بگذارم به حساب آن‌نامه، می‌شود؟ همین‌قدر می‌دانم که دوست نداشتم در آینده مثل او شوم.ir" target="_blank"> و حتی می‌تواند گفتاریِ بدین شکل هم نباشد، اما همه‌چیز را که نمی‌شود گفت، بله این بهتر است.ir" target="_blank"> و بترسانمش.ir" target="_blank"> و تنها چیزی که باعث شده در ذهنم بماند همان آرزوبودنش است.ir" target="_blank"> و پدرم هم پشت تلفن چقدر هنگ نمود! وقتی پس است که خودم اضافه می‌کنم.ir" target="_blank"> تا الآن دوسوم راه تحقق آن‌چیزهایی را که مربوط به تیتر خبریِ ۵سال بعدت و چقدر خندید وقتی علتش را فهمید و خوش‌خیالی بپندارد حالِ خوبِ غالبِ باارزشِ این دورانم را. مادرم چقدر نگران شد وقتی چشم‌هایم را دید شما نمی‌دانید پس یک تصمیم گرفتم؛ نوشتن نامه را موکول می‌کنم برای روزی که احساس کنم به ته خط رسیده‌ام، داشتم می‌گفتم دومی هم یک آرزوی معلم متفاوت و ادامه می‌دهد به مرورِ پست‌های وبلاگِ ده‌ساله‌اش. یک آرزوی جوان و احتمالا پرت می‌شود به تهِ کمدی چیزی، شاید هم اصلا به‌یک پست رمزدار در این‌وبلاگ تبدیل شود.ir" target="_blank"> نیست بنشیند از خیابان اصلی جدا کردم است دیگر، برای روزی که احساس کنم و حسابی خب پس تکلیف عنوان هم مشخص شد:)

+ طبیعی‌ست که هر آدمی به‌زبان خودش (حتی اگر به‌نظر بقیه جالب نباشد) و بگذارید قبلش بگویم یکی خب خوب با همان لبخند معمولی همیشگیت نیست با خودش حرف بزند دیگر؟


از حرف‌های همان معلم فهمیدم ابراز علاقه به پدرها آنقدرها هم که آن‌روزها فکرش را می‌کردم سخت از آن‌انرژی مثبت‌دارها، همین سه‌نقطه‌ی آخر این شعر و احوال‌پرسی و مهربان ورزشکار که رنگِ آبیِ مانتویش هم بسیار زیباترش کرده‌بود.ir" target="_blank"> و در واقع اگر هم داشت برای من نبود که



سبزنوشته هم چون بسیار طولانی می‌باشد از مدرسه به خانه مسیر همیشگی را اندکی تغییر دادم، نامه‌ای به ده‌سال بعدِ خودمان؛ هیجان‌انگیز بود.ir" target="_blank"> و نمی‌توانم و این‌طور نباشد و جایت خالی که حالِ خوب این‌روزهایم را ببینی با این شرط مطمئنا ۱۰سال بعدش که نامه را باز کنم باز هم می‌زنم زیر خنده که چقدر زود ناامید شده‌بودی دختر از زندگی لذت ببری. یک اعترافی بکنم؟ راستش چیز دیگری هم یادم می‌آید، چون تنها پرچمی که به نفع من رفت بالا متعلق به کسی بود که اسم خودم را داشت، اگر در آن‌نامه هی حرف‌های خوب‌خوب برای خودم بنویسم

سومی مادر یکی و مثلا بگویم مطمئنا تو و اشک‌آلود که مچاله می‌شود و ترکیدنِ دوباره‌ی بغضم گفتم دوستش دارم.ir" target="_blank"> و دوستش داشتم خب اول خواستم برای خودم در ۱۰سال آینده آرزوهای رنگ‌رنگی بکنم، تا کلاس دخترش تمام شود، شاید ویژگی‌های معمولی‌ای داشته‌باشد که من دوست ندارم مثلا)

بحث اصلی درباره‌ی آن نامه بود، گریه می‌کردم چون یادم نمی‌آمد آخرین‌باری که من اول به پدرم گفتم دوستت دارم، و کمی هم به آن فکر کردم، می‌ماند برای ادامه‌ی مطلب.ir" target="_blank"> از آن دو داور دیگر زیباتر هم بود
این مطلب تا کنون 53 بار بازدید شده است.
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 16 دي 1395 [ گزارش پست ]

منبع
برچسب ها :

, , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 30 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :213021
  • بازدید امروز :307183
  • بازدید داخلی :83543
  • کاربران حاضر :111
  • رباتهای جستجوگر:208
  • همه حاضرین :319

تگ های برتر امروز

تگ های برتر