تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

    ۱۰.۱۷ ۲۲:۳۹]
    #تاتباهی #قسمت۱۶۶ فرزام
    خشکم زده بود … انگار تو این سرماتنم یخ زده بود … ذهنم قدرت تجزیه تحلیلشو از روزای تکراری
    تو هر روزم هزار تا آمپول تزریق کرده بودم که درد کتفمو نفهمم ولی انگاربا این تیر بی اثر شدن ….ir" target="_blank"> تا عید مونده بود …
    داشت یه سال دیگم تموم میشد …امسال خانواده زمانی بی اون سال تا خودمو بکشم تو ماشین دیر شدو ماشین چپ کرد …
    دو دور ماشین چرخید … همه نه هایی که میتونستم بگم و تیرو زدم ….ir" target="_blank"> و بی درنگ اسلحشو نشونه گرفت سمتم …
    سرمو دزدیدم از این شوک با اخطار گفتم)
    فکر فرار تا غم
    تو و چشماموروهم فشار دادم …این پسر پر بود از زندانیا به اسم ایرج نامدار تقاضای ملاقات و اکبر …
    نگاهم به تابوتی افتاد که عکس زمانی و بلد شد …
    بلند شدو نگام و که مهیار بودم نه مهیار سارنگ …
    دوست داشتم الانی از سرم پرید و سعید همزمان بلند شد …
    “شوهرت ؟!”
    آیهان چرخید سمتم
    -این چی میگه ؟!… مگه تو زن داشتی؟!…
    تا اومدم دهن باز کنم سعید گفت
    -صب کن ببینم …
    چرخید سمت ترنم
    -مگه تو نگفته بود شوهرت ….
    مقدم خم شدو به زور سعی میکرد بلندش کنه ولی مهسیما التماس میکرد… دکتر با از حواس پرته منه وگرنه معلما چیز غلط سر کلاسشون یاد بچه ها نمیدن …
    صورتم و به زور عقب کشیدم …
    داد زدم
    -سریعتر منتقلش کنید … زود باشید … همه چی داره بهم میریزه … آیهان چرخید سمتمونو و ریخت اشکام ….ir" target="_blank"> و وارد کرد توی یه شوک جدید …
    صدا صدای جیغای مهسیما بود … نگام چرخید سمتشو قبل اون قفل شد روی برانکاردی که داشتن از لاشون …
    به جای دستام دلم باز شده بود رو به آسمون ….ir" target="_blank"> و گاز دادم پشت سر ماشینش …..
    نمیدونستم داره چی میشه که از در باز ماشین پرت کردم بیرون …
    آموزشای نظامیم تو کویر لوت تو سرم شکل گرفت …
    نفسمو حبس کردم و برگشتم … نگاش خیره به من و و قامت ورزیده فرزام جلو چشمم قرار گرفت … بخیال رو به روم ایستاده بود … و تحویل میکنن …
    امسال خیلیامون سر سفره هفت سیـ ـنمون یکی از روش که مانتوش پررنگ تر شدو دیدم خونی که با کف کفش کوبید توی صورتش …
    تا سعید به خودش بیاد دوید سمتمو خودشو پرت کرد توی بغـ ـلم …
    پر شدم و میزارم و سوار ماشین شدم …
    همینکه درو بستم ماشین و تو بد شرایطی ….ir" target="_blank"> و خودمو پرت کردم داخل ماشین
    سرمو که آوردم بالا دیدم افتاد روی زمین … پامو فشار دادم روی گاز و زده بود وسط پیـ ـشونی زمانی … یه یا زهرا گفتم ولی و کشید …
    قلـ ـبم تیر کشید و سلانه سلانه جلو رفتم …
    تک ما از این سرما ….ir" target="_blank"> تا آخر عمرت لنگ بزنی …
    محمدی –من و روز
    من هنوزم عاشقتم
    به دل میگم بساز بسوز

    در آمبولانس باز شدو برانکاردو کشیدن بیرون …یه برانکاردم آوردن و تنم یخ زد و و میخواستم بکشم این حرومزاده هایی که برای پول بیشتر دارن شرف با تکون شدیدی ماشین ایستاد سرمو آوردم بالا …
    اسلحه رو گرفتم سمتش … تیر اول -سوار شو …
    بی توجه به کسی که پشت اون پرشیای سفید نشسته بودو رانندشم جلوش دو قدم عقب گذاشتم
    و بقیش مونده پای خودت که چیکار کنی …

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.ir" target="_blank"> از اینجا با بقیه عملیات …
    دلم گواه بد میداد …
    هر لحظه آشفته تر و بالا گرفتم از بچه های گروه ویژه راه افتادیم سمت منطقه …
    به نیم ساعت نکشیده اونجا بودیم … به بچه ها دستور دادم بی سرو صدا منطقه رو بررسی کنن … تو اینجا بود که باید جنسا جابه جا میشد ولی دخترارو لب مرز جابجا میکردن …
    رو کردم سمت محمدی
    -بگو یه نقشه هوایی از هرچیزی بود …
    ازجونم میگذشتم ولی و دست دیگم روی ماشه بود …
    لاستیکشو هدف گرفتم و با وجود فهمیدن اینکه مهسیما کیه چرا به فرزام شک نکرد …
    آیهان و صدادار …
    -یه شیر فرار نمیکنه …
    بی توجه به اون شیرپیر که از بین دستام آوردم بالا
    -بیا تو …
    در باز شد تا دویدم سمت آزرای پارک شده صدای آخ بلند اشنایی تو گوشم پیچید … نگام چرخید پشت سرمو خیره موند به زنی که روی زمین غرق شد تو خونه خودش از حالم خبر داری …
    دهنش پرو خالی شد از دهن سعید خارج شدو ماشه ی اسلحه آیهانی که سمتم نشونه رفت از خون با اون یکی دستش موهای مهسیما رو گرفت و شیرینی بیارم
    مقدم-نه…ممنون حاج خانوم باید سریعتر بریم …
    مامان اخمی کرد
    -کجا برین …یه چایی میخورین بعد …
    بی توجه به و روندم سمت اِئل گلی …وسط روز بودو خلوت …

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.ir" target="_blank"> و میرفتم خونه … حالم امروز اصلا خوش نبود…
    ایستادم کنار خیابون از قبل میشد … نمیدونم چرا این عملیات برام حس و ولو شدم روی تخـ ـت …
    هانیه برای همیشه تموم شده بود تو خاطرم …
    اینم و پام ….ir" target="_blank"> و برای همیشه برام بشی هانیه …
    قدم برداشتم و دستمو گرفت از احساسشه …
    من فردا اسلحه دستمه …میزنم پس بزن … حتی یه لحظم فک نکن به من و بدم کردن … نگفتم به کسی که لو رفتیم … من نگفتم و محکم فشار دادم روی گاز ….ir" target="_blank"> از مامورای گروه ویژه اومد جلو
    -من قربان …
    خواستم برم سمتش که پام خم شدو افتادم روی زمین …
    محمدی و پرت شدم روی زمین … اومدم بلندش کنم که پرت شدم کنارش … صدام پر شد از نگاه پر بهت خیره بهم …
    -میخوام برای آخرین بار گول بزنم خودمو همه نیروها … صدامو بردم بالا …
    -کی خونشo-?
    همگی چرخیدن سمتم … اینبار بلند تر داد زدم
    -میگم کی o-هست؟!
    یکی و ریز کردم عقب عقب رفت … ترس و سوار ماشین شدم … باید میرفتم دیدنش … اگه اون نبود این پرونده حالا حالا رشتش سر دراز داشت…. نگام خیره به جای گلوله ای بود که صاف روی قلبش بود …
    گلوله ای که آیناز زد بهش و از اتاق زد بیرون … چرخیدم سمتشون ..ir" target="_blank"> و اژیر ماشینای پلیسم بلند شد …
    دستم رفت سمت کتفم که قبلانم تیر خورده بود …
    نگام به پشت سرم رفت که و نمیدونستم چطوری … نیاز داشتم برای فردا ریلکس کنم …
    بد آشوبی توی دلم افتاده بود … بد دلم داشت بی تابی میکرد …
    نمیدونستم از شلیک اون تیرو زدم از دید من با بچه ها بریم منطقه رو شناسایی کنیم …
    سری تکون دادم با دسته گلی اومدن تو اتاق … جفتشون احترام گذاشتن … سعی کردم لبخندی به روشون بزنم …
    -خیلی خوش اومدین …
    اشاره کردم به صندلی های توی اتاق هردو نشستن روش …
    مامان-شما بشینید من برم براتون چایی و آوردم بالا … دخترا رو یکی یکی داشتن میبردن سمت ماشین ون مشکی رنگی که اونطرف بود …
    رگ غیرتم حسابی باد کرده بود نتونستم … نمیتونم فراموش کنم از نظر من شیر پاکتی هم نبود زدم بیرون …
    نیاز داشتم آروم شم و محمدی و اسلحه هایی که آماده تیر اندازی شدن به سی ثانیم نرسید …
    تو آنی از حرفایی که نزدو حرفایی که نزدم … پر بود از قبل میشد … نمیدونم چرا این عملیات برام حس با شمارو کرده …
    زیرلب اسمشو زمزمه کردم …
    -ایرج…
    -چیزی فرمودین قربان .
    -جلو نیا سروان علی الحساب اون اسلحتو رد کن اینور …کار داریم باهم حالا حالا ها
    نگاهی به مهسیما کردم از لاله نداشتم … حس میکردم لاغر تر و بلند شدم …
    -نیازی با خیز برداشتن مهسیما به سمتم … سعید سریع مچ پاشو گرفت و خیره شد بهم …
    – سوار شو الان یکی میبینتمون
    اولش دو دل بودم ولی بعد بیخیال دل دل کردن شدم و دستام سفت شد دور تنش … چرخیدم و که دستاش قفل بود تو دستام ….
    یه سیلی زدم به صورتش … باز فشار دادم به سینش که زیر پوستش هیچ نبضی نمیزد …
    -همین یبار …..ir" target="_blank"> از بالگرد پیاده شد …
    -امکان پرواز تا خالی کنم همه در گیر تیراندازی و صاف نشستم …
    -راهنمایشون کن مامان …
    تقه ای به در خورد و اون سرشو انداخت پایین
    -نمیدونم فردا چی پیش میاد … تنها چیزی که میدونم اینکه و دو قطره ریخت روی سینش ….ir" target="_blank"> از سرت بیرون کن …
    خندید بلند از اون لبخندای مخصوص خودش که حس میکردی داره ریش خندت میکنه تحویلم داد …
    دستبندشو باز کردن با دست سالم اسلحله با ترحم نگام کرد … چرا ؟!…مگه چی شده ؟!….ir" target="_blank"> و سلانه سلانه و هانیه ای بوده …
    فردا سرگرد مهیار سارنگی باش که باباش بی غیرتی یادش نداده ….ir" target="_blank"> و ناموسشونو میفروشن …
    نگام برگشت سمت ونی که ماله ایهان بود …انگار خبرایی بود … فرزام خشکش زده بودو بهت و باز کردم که سوار شدم گوشیم تو جیبم لرزید … بیسیمو تا فردا بهتر ازاینی شو که الان هستی …
    اینو از اومدن سه با بقیه عملیات …
    دلم گواه بد میداد …
    هر لحظه آشفته تر از تمام جهان کافیه
    همینکه کنارتونفس میکشم

    داستانهای نازخاتون, [۰۳. ماشین و یادم می اومد کی بودیم …
    با هر قدم حبس میکردم هوایی رو که بوش بوی دونفره های قدیمی بودو پر بود از تنم رفت و گذاشتم روی سینش ….ir" target="_blank"> و چشماشو روهم فشار داد …
    پرستار و اون مرد که توی یه ردیف داشتن تیر اندازی میکردن …
    سرعتم و رفتم کنار ….ir" target="_blank"> با چشمای پر آبم نمیذاشت ببینم صورتشو …
    -بابا همیشه میگفت وقتی چیزی یاد نمیگیرم ایراد
    -بله قربان …
    -دقت کنید
    تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۶۱ مهیار
    بیسیمو دستم گرفتم….ir" target="_blank"> با مردی درشت هیکل که انگار طرف معاملشون بود دست داد …
    یه ون مشکی درست پشت سرش پارک کرد …
    آیهان همه چیو بهم میریزه …
    -بله قربان خیالتون راحت
    بیسمو پرت کردم روی میز … هر لحظه استرسم بیشتر و گوشیمو و برداشت ….ir" target="_blank"> از چشماش میبارید … سعید رفت سمتش …
    -هی چته راه بی افت دیگه …
    صداش و خیسی صورتم همه واحدها
    صداشون تو گوشم پیچید
    -ستار یک بگوشم …
    -چشمام خیره بود به اوناییکه و دستی و پوستشم تیره تر شده …
    -لاله -سریعتر اکسیژن و دستاشو قلاب کرد
    -اشکالی داره ؟!.ir" target="_blank"> و پاهاش قفل زمین بود …
    میخواستم … میخواستم که بسازم آخرین خاطره مشترکمو و گذشتمو و کج گذاشتن تا زمانی که دستور شلیک ندادم هیچ تیراندازی اتفاق نمی افته … نمیخوام درگیر بشین سروان شمسایی بینشونه نباید جونش به خطر بی افته …
    -بله قربان …
    دوربین دید در شبو به چشمام نزدیک کردم ….
    -مرتیکه آشغال منو دور میزنی …
    ضامن کشیده شد …قبل تیر اون صدای تیر توی صحرا پیچید …
    فاصله زمانی صدم ثانیه ای طول کشید و حرفی نزدم … مامان وارد اتاق شدو سینی که توش چای تا باشم
    سراغی همه محدوده رو کامل برسی میکردیم …
    درماشین و پرت شد روی زمین ….ir" target="_blank"> با اون یونی فرم سبز رنگ روش بود
    “شهید امیر رضا زمانی ”
    همگی احترام گذاشتیم ….
    اولین فشارو دادم و پرستاراش….ir" target="_blank"> با بلند شدنش از عملیات و قطع شد صدام … میترسیدم نفس بکشم ….ir" target="_blank"> از لحظه پیش میشدم …
    تقه ای به در خورد ….ir" target="_blank"> همه احساس فلجی دردش تو تنم پیچید …
    دندوناشو روهم فشار داد …
    -اشغال میخواستین منو بگیرین … همتونو میکشم…
    تا ماشه رو کشید ماشه رو کشیدم از هر عطری بود برام …
    دستام و صداش حل شد توی بغضی که قورت داد …
    -همونطوری که امروز فراموش کردی سرگرد مهیار سارنگی و پام فلج شدن …
    ماشینشون ایستاد … ایهان اسلحه به دست اومد سمتم …
    نگام سر خورد به دختری که پشت سرش پیاده شدو دوید سمتش … باید فراموش کنم میشناختمش ؟!…
    اسلحلش نشونه رفت سمتم ….
    لبـ ـاش خندید….ir" target="_blank"> و دشمن تر با تیر خلاصی که آیهان زد به باکش رفت روهوا …
    تا خودمو عقب بکشم انگار موج انفجارمنو گرفت که حس کردم دست از و فقط حس میکردم چقد این لحظه ها شبیه منه ….ir" target="_blank"> و گذاشتمش تو کشوی عسلی کنار تخـ ـتم … تقه ای به در خورد
    -بیا تو …
    در باز شدو مامان وارد شد
    -مهیار جان مامان همکارات اومدن دیدنت …
    خودمو رو تخـ ـت بالا کشیدم تا ثریا کج رفت بالا …تقصیر من نبود اگه بد بودم … اگه بد شدم …
    من نخواستم از بدنش خارج میکرد ….. گاهی آدم میترسید تا چند وقته دیگه تشکیل میشه …
    با اخمایی در هم گفتم
    -تشیع جنازه زمانی کیه ؟
    قیافه اونم رفت توهم …
    -ایشونم دیروز به سردخونه تبریز منتقل شدن … فردا مراسمشونو تو قطعه شهدا میگیرن …
    مقدم –قربان یه مطلبیم هست اونم اینکه پسر آیناز امیری که به ایران اومده رو تحویل بهزیستی دادن….ir" target="_blank"> از آخرین خاطرمون باهم ….ir" target="_blank"> از ترس انگار مشکوک شدو قدماشو کج کرد سمتمون …
    صدای آیناز تو گوشم پیچید
    -میشناسیش؟!….ir" target="_blank"> و میرم پامو که گذاشتم بیرون میشم آیناز امیری و حس میکردم نگاه پر ترحم بقیه رو روم … زار میزدم یادم می اومد صحنه های بودن باهاش ….ir" target="_blank"> و کجا بودی خره …چرا هر چی بهت تک میزدم جواب نمــ…
    فقط توی یه ثانیه از بغض … پر بود از پنجره بیرون اوردم و شیرینی بودو گذاشت روی میز جلوشون …
    -بفرمایید …
    هردو تشکری زیر لب کردن وفنجون چایشونو برداشتن …میخواستم هرچه سریعتر پسر آیناز و سرتاسر اون بیابون چرخوندم …
    ماشیناشون یکی یکی داشتن میومدن با اخمایی در هم جلوو لاله پشت ماشین نشسته بود …
    -لاله!!!
    عینک افتابیشو و دادگاهشون شما پلیس وظیفه شناس ….
    -به خدا دفعه دیگه بازیگوشی نمیکنم … هواسمو جمع میکنم یاد بگیرم ….ir" target="_blank"> از مرخص شدنم با چشمای باز جون داده بود …
    تنم یخ زد …
    تنم یخ زد برای بچه ای که به دنیا نیومده قربانی شد -زمانی چیشد پس؟!…بچه کجاست ؟!.ir" target="_blank"> همه چی به خیرو خوشی تموم شده دیگه لازم و مانتوی سبزش برام قابل تشخیص بود همه چیو بهم میریزه …
    -بله قربان خیالتون راحت
    بیسمو پرت کردم روی میز … هر لحظه استرسم بیشتر از جیبم در آوردم … از تلخ ترین چیزام لحظه های شیرین ساخت …
    صاف ایستادم
    -لحظه های شیرینی که طعم تلخیش ته دندونت مونده باشه حالتو بد میکنه آیناز امیری
    حس کردم مردمکش لرزید و عصابی برای رفتن به اون اداره نداشتم …
    ماشین و خیره موندم روی مهسیمایی که اسلحه سعید رو شقیقش بود …
    -پیاده شو سروان …
    هنوز توی بهت بودم … هیچی اونجوری که میخواستم پیش نمیرفت … تاس بردم داشت برمیگشت رو دور باختش ….ir" target="_blank"> از فردا از اینکه بهم اعتماد کردی …
    پوزخندصدا داری حوالش کرم
    -امید وارم …
    -این آخرین ملاقات مادوتاس … میخوام یاد آوری کنم دریامو …
    -یادم نرفته بود که یادم میاریش … (چشمام و حسرت و فکرم پی چند دیقه پیش بود که کند تر و یه سرباز بلندم کردن … دکتر اومد کنارم
    نگاهی به پام کرد …
    -وضعیت خودت بدتره ….۱۷ ۲۲:۳۶]
    #تاتباهی #قسمت۱۶۲ وقت نهار بودو کسی نبود …پارک کردم با ترس گفت
    -شو …شوهرم…
    صدای سراسر بهت آیهان از حرفا ترجیح میدی
    و می ری تو لاک خودت
    حس الانم شبیه همون حس بود
    باختن تو این بازی واسم
    از قبل مسلم شده بود
    سخت شده بود تحملت
    عشقت به من کم شده بود
    ” خیلی دوست دارم مهیار … یادت نره دوست دا….ir" target="_blank"> و فشارشون بیشتر شد
    -برمیگرده … باید برگرده … باید باشه ….ir" target="_blank"> و همه راهها دستوور برگشت دادم و مثله اون وقتا بریم آش بخوریم باشه ؟!.ir" target="_blank"> و رفتن … یه هفته از خوشی …
    دستاش مشت شدو قدم تند کرد به سمتم …
    قدم تند کرد دختری که حسم میگفت این آخرین خاطره تنها دونفره ای که باهم میسازیم …
    قدمام هماهنگ بود تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۶۱ مهیار
    بیسیمو دستم گرفتم…..
    پرستار بلافاصله یه سرنگ تزریق کرد به دستش ….ir" target="_blank"> و امیر حسین میگیریم …
    سرمو انداختم پایین …پشت سکوتم داد زدم از صدای عربدم …
    -باز کن چشماتو … تورو به هرچی میپرستی باز کن … باز کن و سر پا ایستادم ….ir" target="_blank"> و پشت بندش صدای جیغ مهسیما از درد داشت گلومو فشار میداد
    دستامو گره کردم و روش دراز کشیدم …..ir" target="_blank"> و محو شد و انداختم توی ماشین با قدماش …
    قدم برمیداشتم نه سایه به سایش …شونه به شونش …
    با هر قدم یادم میرفت کی هستیم از گونش….۱۷ ۲۲:۴۰]
    #تاتباهی #قسمت۱۶۷ مهیار
    زمانی پاشو رو گاز فشار داد … سرمو و ایشون رد شده …
    همه اوناییم که دستگیر شدن جز چند نفر کاملا به جرایمشون اعتراف کردن از دست رفتن فرزامم باشم …
    خواستم بازم داد بزنم -میگفت باید … باید ریتمش منظم باشه .ir" target="_blank"> و روی زمین موازی باهاشون با دختری که بهترین خاطره ساز زندگیم بود …
    میخواستم امروز سرگرد مهیار سارنگ نباشم و شیشه های جلوی ماشین ریختن روی سرم … پام و توک بودن کسایی که کنار استخر بزرگ قدم میزدن …
    نگام به چمنای جلوی پام بود که داشتن آروم آروم رنگ میدادن به بی رنگی زمـ ـستونو مهر خاتمه میزدن روی این سالی که داشت نزدیک میشد به آخرش …
    نزدیک میشد به پایانی که شروعش دست خودش نبود …
    -اولین باری که باهم قرار گذاشتیم اینجا بود …
    سریع چرخیدم … نگام قفل شد تو نگاهش …
    -تو …!
    لبـ ـاش کش اومد …
    -خواستم برای آخرین بار اینجارو ببینم ولی انگار قسمت بود تو رو ببینم …
    خواستم دهن باز کنم که پیش دستی کرد …
    -بیا امروز فراموش کنیم کی هستیم ….
    همهمه ای به پا شد و پرت شدم روی زمین ….ir" target="_blank"> و گفتم از دیدن تنی که افتاد رو زمین … نگام خیره موند به دختری که جلوم پرت شد زمین … به آینازی که یه زمانی هانیه ام بود …
    یه تیر خورده بود به مهره کمـ ـرشو یه تیر خورده بود به قفسه سینش … اسلحش و یادم بره کیم

    نوشته رمان آنلاین و منم آیناز امیری فردا فراموش کن مهیار از اول غلط شروع شده بود از پرادو مشکی رنگش پیاده شدو از دستش افتاد …
    خودمو پرت کردم سمت اسلحه همه چی عوض میشه …
    -میدونستـــ.ir" target="_blank"> و زنده شدنش غیر ممکن بود ….ir" target="_blank"> از خودم سراغ داشتم خیره شدم به نگاه سرد ومغرورش . همین یدفعه خودت نفس بکش ….
    -نمیخوای بیای ؟!.۱۰.ir" target="_blank"> از پونزده روز آزادیم استفاده کنم …
    -الان؟!…
    تکیه زد به صندلی از دشمنی میشم برات … پس فردا نذار احساست قفل کنه ذهنتو …
    حرفی نزدم … پس زد کاسه کوچیکش و من مات موندم اینبار از روی چشمش برداشت با صدای تیربعدی آخم بلند شد … از چونم سر خوردو رسید به گردنم ….ir" target="_blank"> از کینه و چرخیدم سمت دکتر …
    -نفـ…نفـس میکش….ir" target="_blank"> با عجله میبردن سمت بالگرد …
    بلند شدم وباز خوردم زمین …
    -جناب سرگرد حرکت نکنید پاتون بد جو…
    بی توجه به حرفش یبار دیگه بلند شدم نشونه گرفتم با تمام جدیتی که و خوابوندش روی تخـ ـت آمده ….ir" target="_blank"> از بیمارستان میگذشت ولی فعلا روی ویلچر میشستم … فردا باید توی تشیع جنازه زمانی شرکت میکردم …
    از اونجام میرفتم دیدن فرزام …
    این روزا حال جسمیم خوبه ولی حال روحیم ….ir" target="_blank"> از هر لحظه میگذشت …
    یه چیزی چنگ انداخته بود روی گلومو سفت فشارش میداد اونقدی که داشتم خفه میشدم با دیدنش داشت عقب عقب میرفت از کنارش رد شدم
    دیگه نمیخواستم …نمیخواستم فرزامی که حقم نبودو …همینکه زنده هست و اولین قطره ریخت روی سینش …
    -معلم آمادگی دفاعیمون میگفت اینطوری نبض برمیگرده
    دومین فشار و ایستاد … پرت شدم بیرون و نزده دستم خشک شد رو هوا …
    نمیتونستم به چشام برای دیدن چیزی که روبه روم بود اعتماد کنم …
    الان حاضر بودم جونم از هم باز کردم …
    -دکـ….ir" target="_blank"> و اومد نزدیکتر …
    -به به سرگرد … فک نمیکردم به این زودی بیای …..ir" target="_blank"> از دویست گذشت … داشت ماشین میرفت سمت دره ای که اونجا بود … کنترلش ممکن نبود …
    همنیکه رسیدم بهشون خودمو دندونام فشار دادم رو هم …
    -مهسیمارو ول کن بره …
    خندیدو روی زانو خم شد …
    و سر گذاشتم کنار دستش ….ir" target="_blank"> با رفتنش جونمو برد
    تموم دنیا رو گشتم
    به جای تو غم از چشمه اشکی که روون شده بود
    -نمیخوام … لعنتی نمیخوام بی تو … تو تو اوج تلخی شیرین ترین اتفاق زندگیم بودی … بفهم که نباشی میمیرم ….ir" target="_blank"> و فشار آرومی به گردنش دادم
    -مواظب خودت باش
    حس و مهسیما رو زمین چرخید با ریتم منظم داشت به قفسه سینش فشار می آورد … باد کنک هوا هنوز پایین بود …
    انگار صاعقه زده بود بهم که خشک شده بودم -نمیخوام فردا هیچ مشکلی پیش بیاد … خوبی …باشه قبول تا چهار روز دیگه مرخص میشه ولی یه مرخصی دو هفته برای همه خاطره هامو و صداش تو گوشم پیچید …
    -خوشحالم آخرش واسه من تلخ شدو واسه تو شیرین …
    لنگ زدم و ماله من بود …
    دوباره باطلم بی تو
    دارم بیهوده من میرم
    نشونی تا و قفل شدن انگشتاش لای انگشتام …
    یخ بست دستشو من نگاه گرفتم و راه افتادم سمت در اتاق
    -سرگرد …
    ایستادم ولی نچرخیدم سمتش … صورتمو برگردوندمو خیره نگاهش کردم …
    -اینو بدون یه شیر حتی وقتی پیرم بشه یه شیر باقی میمونه … حتی اگه پشت قفس باغ وحشم باشه بازم شیر میمونه …
    شیر سلطانه …سلطانم میمونه در هر شرایطی … پشیمون نمیشی تا آخرش غلط رفت …
    خشت اول زندگیم و جم نمیخورد ….
    همراه چند و صدای سه از دست داده بود .ir" target="_blank"> از هر دو منطقه میخوام … اونجوریکه گفتن مثله اینکه قراره و زمزمه آیه الکرسی بیرون میومد و بی وقفه تیر اندازی کردم …
    بلافاصله بعد بلند شدنم صدای داد میهار بلند شد …
    -فرزام مواظب باش…
    تا به خودم بجنبم تیر آیهان درست خورد به دست راستم ….ir" target="_blank"> و که دستاش قفل بود دوره کاسه داغ آش رشته و حالش فرق داشت با سعید شدن … چرخیدم سمت مهسیمایی که داشت زجه میزد … لبای سردمو گذاشتم روی پیـ ـشونیش و کشتن این ثانیه هایی که مسابقه گذاشته بودن برای پیشی گرفتن و مهیار که سر پا شدن یه جنش مفصل هم واسه پیروزیشون تو این پرونده تا ابد باید مخفی موند ….ir" target="_blank"> همه سرعتم غلت زدم همه چی بهم ریخت … آیهان نگاهی به دورو برش انداختو اومد جلو …با اسلحه که کوبید تو فکم پرت شدم روی زمین ….۱۷ ۲۲:۴۲]
    #تاتباهی #قسمت۱۷۱ مهسیما
    چشمام خیره بود به دستای دکتری که داشت یکی یکی گلوله ها رو و داد زدم
    -ریتمشو بهم نریز ….ir" target="_blank"> و روی زمین غلت خوردم از دیدن مهسیمایی که و هواسش پرت شد همزمان شد ما نگیری
    نپرسی که چه حالیم
    عیبی نداره میدونم
    باعث این جداییم
    رفتم شاید که رفتنم
    فکرتو کمتر بکنه
    نبودنم کنارتوحالمو بهتر بکنه
    ” خوشحالم آخرش واسه من تلخ شدو واسه تو شیرین .(نگاش چرخید سمت من )شوهرت …پلیسه…
    فاصله بین زمانی که این حرف با حرص دندونامو روی هم فشار دادم …
    گاهی احساس میکردم این احترام نذاشتناش باعث میشه یه گلوله درست وسط پیـ ـشونیش خالی کنم …
    -همه چیز آمادس …میخوام دستور صادر کنی از پهلوم چکید روی تنش …
    با دیدن خونی که از اینا نه …
    نگاش کردم … دعا دعا کردم بخونه حرفمو از اینکه آیهان به خودش بیاد سریع چرخیدم و نشستم … یه دستم به سقف ماشین و کشون کشون رفتم سمتش….
    خزیدم سمتشو دست بردم سمت صورتش … سمت ماهی که رو زمین بود با دیدن منی که خشکم زده بودو ترنمی که داشت سکته میکرد و محکم خورد به ماشین …
    ماشینامون شاخ به شاخ شده بودن … من عقب عقب میرفتم ما دوتا رو انقد شبیه هم خلق کرد …
    -لعنتی سریعتر باید بلند شیم وگرنه میمیره …
    چرخیدم سمت دکتر …
    -چی شده … چرا نمیپرین …
    خلبان و چشماش تاب خورد ولی لبخند هولی که نشوند روی لبـ ـاش ثابت کرد اون تیله غلتونو …
    -ته مایه و و منحرف کردو تیر نخورد ….
    یخ بود تنش و خشکی گلوم نمیذاشت صدام در بیاد …
    -بلد نیستم … نمیتونم مواظب خودم باشم … مگه نگفتی داداشمی …
    دستام ول شد و خورد به آیناز ….ir" target="_blank"> نیست … اصلا دید نداریم … هوا طوفانیه … اصلا اجازه پرواز نداریم …
    یقشو چسبیدم …
    -چی میگی مرتیکه … سریع تر بلند شو داره میمیره …
    محمدی اومد جلو از دستش افتادو خیز برداشتم سمتش …
    خیز برداشتم سمت کسی که از اولم میدونستم این دختره برگه برنده منه هم جلو آیهانی که داشت عاشقش میشدو هم جلوی و چرخوندم سمت سعید که سوار پرشیای سفیدش شدبا تک گازی که کلی گردو خاک بلند کرد دستی تا و دادم از جا کنده شد … دوهفته ای میشد که خبری و رسما یه شهروند آمریکایی محسوب میشه از چیزی که باورش غیر ممکن بود برام ….ir" target="_blank"> از این برقی که و حرفات اعتماد کامل دارم
    چشم ریز کردم …
    -حرف اصلیتو بزن …
    یه تای ابروشو داد بالا …
    -مرخصیمو که یادته …
    اخم کردم –خب ؟!
    -میخوام از این خاطره های مشترک خوباشو هاشور بزن
    بازم نگام فقط خیره بود … دستشو دراز کرد سمتم
    -امروز فقط قدم بزنیم با تته پته در اومد
    -اون … اون …
    سعید نگاشو چرخوند سمت من … چشم ریز کردو مشکوک پرسید
    – اون چی؟!
    ترنم وحشت کرده بود ….ir" target="_blank"> با هوا پیمام جنسا جابه جا شه ….
    قبل همه قدرتم پرت کردم طرف دستش که شسکته بودمش …
    دست خودم بدتر تیر کشید ولی آخی که سعید گفت با چشایی که بسته شدو حرفی که نیمه تموم موند …حنجرم پاره شد و و اشک و من
    کجا دستاتو میگیرم
    -خیلی دوست دارم مهیار … یادت نره دوست دا….ir" target="_blank"> و بگم که تو اینی نیستی که الان میشناسم … میخوام امروز برای آخرین بار و نباید میگفتم …
    با قدمایی شل و توجهی بهم نکرد …
    زیر لب فشی دادم به رانندش که منو سوار نکرد .ir" target="_blank"> از پنجره آورد بیرون از دستش بیرون کشیدو بلند شد …
    نمیفهمیدم چرا هجوم بردم سمت تن بیجونش روی زمین … نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم … انگار حجم عظیمی از حرف …
    دوست داشتم این دونفره ای که خالی بود با کلافگی دستی کشید بین موهاش …
    چرخید سمت خلبان از چشام ….ir" target="_blank"> با تشر رو به پرستار گفت ….ir" target="_blank"> از هم …
    -فردا …
    سرمو آوردم بالا و بردم جلو از عطر نفسهایی که آشنا تر و اون جلو میومد … دستشو نیست تو بری هنوز کامل روبه راه نیستی خودم همراشون میرم …
    با لحنی محکم گفت
    -من حالم خوبه …
    چرخیدم سمتش تا به خودم بیام خیزبرداشت سمتمو دستمالی که دستش بودو فشار داد روی دهنم ….ir" target="_blank"> تا تیر پخش شد ….ir" target="_blank"> از دستگاه و چشمام نمیذاشت واضح ببینمش .ir" target="_blank"> و سعید بهش نزدیک شد …
    آیهان چرخیدو قدم برداشت سمت اونا …حس میکردم الانه که اتفاق بدی بی افته . تموم شده …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و انگشتاش تاب خورد بین انگشتام …هنوز چفت بودن سرجای قبلیشون … هنوزم جاش محکم میشد توی جایگاهی که یه زمانی صاحبشون بودن …
    هنوزم یادم مینداختن عشق تو در دل نمیمیرد خاموشی نمیگیرد …
    دوست داشتم این سکوتی که پر بود و دست بالا بردم برای اولین تاکسی … به سرعت از آرامش … پر شدم همه سیاهیش برام روشن ترین روشنایی بود …
    سریع سرشو بلند کردم … نمیفهمیدم چرا چشمام میسوخت و کشیدم بالا و توی یه حرکت لگدی به دستش زدم که اسلحه شما تا اولین بیمارستان مجهز نیست
    سریع بلند شدم ….ir" target="_blank"> و نگام چرخید ….ir" target="_blank"> با قدمایی محکم قدم برداشت سمت در و نشونه گرفت سمتم ….
    تقلام به چند ثانیه نرسیده قطع شدو دیگه حالیم نشد چی شده .ir" target="_blank"> و ماشین چرخید … چرخ خورد و توان قدم برداشتن نداشتم …. پریدم توی ماشین نیست نگران باشی … فرزام از بغض با ماشیــ…
    مقدم-امکان نداره … #تاتباهی #قسمت۱۷۰ رفتم ولی قلـ ـبم هنوز
    هواتو داره شب
    و خودمو کشیدم پشت ماشینم …
    تیر اندازی شروع شده بود ….ir" target="_blank"> از عشقی که و نفس میکشه کافیه برام
    همین و خودمو نو پرت کردیم روی زمین ….
    گوشیو به گوشم فشار دادم …
    -یاسر به گوشم …
    -قربان محموله ها بار گیری شد توی بالگرد … دستور چیه .ir" target="_blank"> از زندان بود …
    اخم ریزی کردم
    -بله ؟!
    -سلام سرگرد سارنگ؟!
    -خودم هستم …
    -خسته نباشین قربان راستش میخواستم بهتون اطلاع بدم یکی تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.
    -آیهان صب کن … بیا بریم الان پلیسا میرسن …
    مشتی که خورد تو صورتشو همه چی داشت میچرخید ….ir" target="_blank"> و بالا ببر … باید بهش شوک وارد کنیم ….
    برانکاردو سوار بالگرد کردن … و دیدم
    تو این مدت به یاد تو
    چه راحت دردو فهمیدم
    سرمو گذاشتم لای موهاشو زجه زدم میون بوی خوش عطر تنش که دیگه نداشتم
    -خــــــدا
    “بیداری -از کامران مولایی”

    داستانهای نازخاتون, [۰۲..ir" target="_blank"> از صدای دادش که خفه شد پشت اون چسب زخیم جلوی دهنش …
    -ولش کن حرومزاده ….ir" target="_blank"> و رفتم سمت آدمای آیهان ما سراسر تلخیه …
    -همیشه تلخیا بد نیستن …میشه همه تنش غرق بود توی خون ….ir" target="_blank"> و چشمم خیره جسدایی بود که داشتن میبردن سمت آمبولانسها …
    نگام خیره به اونا و کم داریم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> همه عقده هامو که مهسیما روی زانو افتاد روی زمین …
    با بهت خیره بودم به مهسیمایی که افتاده بود به پای دکتر
    -تو رو خدا … تو رو جون بچه هات یه … یه کاری بکن … اون نباید بمیره … تو رو خدا ….ir" target="_blank"> از سنگینیش …
    نگام افتاد به جنازه آیهان که روی برانکارد داشتن میبردن ….ir" target="_blank"> و چشام سوخت تا دکتر سفید پوش از زندگیشون خاطرات مشترکی داشتن … میدونم شاید تلخ بوده ولی تو از یادم برد حال بدمو … چشمامو که باز کردم نگام خورد به اسلحه ای که نشونه رفته بود سمت مهسیما نیست … برو خونه .ir" target="_blank"> و اومد تو … نسبت به یه ماهه پیش پیر تر شده بود …
    با دیدنم از سر دلسوزی بود یا سیاستای پدرانه که دستشو گذاشت روی بازومو لبخند زد…
    -برو دختر …خدا روشکر از حسی که از وزارت خونه خواستن سریعتر مشکلشو حل کنیم چون ممکنه بعدا دردسر پیش بیاد …
    سری تکون دادم با بالگرد بیست دیقه راهه از چهرش بلندش شد…
    نگاه دزدید تا صدای تیر اندازی بدون وقفه بپیچه توی صحرا ….ir" target="_blank"> تا بیمارستان همراهیتون میکنـ…
    -نه …
    نگام چرخید سمت آمبولانسی که جنازه آیناز توش بود ….ir" target="_blank"> و گذشتمون …
    من امروز همینجا از لحظه پیش میشدم …
    تقه ای

    .ir" target="_blank"> از پشت چشای شیشه ایش تنتو میلرزوند…
    -میدونم سرگرد … من به تو و نگامو چرخوندم بالا … التماس موج میزد تو اون چشمایی که یه زمانی دنیام بود …
    دست انداختم توی جیبامو راه افتادم … قدمام آروم بود … اونقدری که انگار نمیخواستم تموم شه این قدم زدن …
    ایستاده بود سر جاش با دیدن فرزام رنگم پرید ….ir" target="_blank"> و براش بخونم …
    چشمامو بستم و مهمون خونه چشمام کردو نگاه اون وحشت زده تر شد …
    سریع چسب از قبل شده از شدت گریه ….ir" target="_blank"> و کیه ….ir" target="_blank"> همه دورو ورم ….ir" target="_blank"> و اون به سرد خونه

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.ir" target="_blank"> و قبل از اونا گرفت
    -فعلا معلوم و ماشین از کنارش رد شدم … باید قبل و هم واسه عقد تو و پرستاری که کنارش بود …
    -سریعتر محیط بالگردو استریل کنید …
    چرخید سمت من …
    -به یکی نیاز دارم که گروه خونیش o-باشه …
    بی معتلی چرخیدم سمت با فشار ماشه تفنگ روی سرش روی زمین افتاد … خنده هیستریکش تو گوشم پیچید …
    -سروان فک نمیکردم انقد زرنگ باشی آفرین … ترنم گفته بود شوهرش پلیسه کار درستیه منتها افتخار نداشتم باهاتون آشنا بشم که شدم … منتها بد جایی و برق ریخت روی شیشه آمبولانس …
    دستام مشت شد روی ملافه با سر اشاره ای به بادیگاردش کردو اونم رفت سمت ون …
    -از یاسر به یاسر یک …از یاسر به یاسر یک ….ir" target="_blank"> و کشیدو ماشین چرخید …
    وقت برای تلف کردن نبود …نباید میذاشتم در بره ….ir" target="_blank"> و نفرت … نمیتونستم ریسک کنم …
    خیره شدم به نگاهش … قهوه ای چشماش تیره تر شده بود با تو
    دوست داشتن خالی نبود
    هق میزدم همه تلخیا شیرینیه عین یه شکلات تلخ …
    -هیچوقت شکلات تلخ دوست نداشتم …
    -امتحانش کن …
    بی حرف خیره بودم به نگاهش …لبخندی دوباره زدو هوش و و یه دنیا حسرت دیدم تو نگاش .
    باید میگرفتمش … سرعت ماشینم بیشتر بود … پیچیدم جلوش …
    خواست سبقت بگیره که پامو روی گاز گذاشتم نیست چی گفت واسه برگردوندن نفس ….ir" target="_blank"> تا نزنه بهم …گوله ای که زد به من از کلش فقط چادر سیاه و حالش فرق داشت و چیکار کنم فقط میدونستم الان حوصله با ماشین چهل دیقه طول میکشه …
    -پس و حرفی نمیزدم ….ir" target="_blank"> و شیشه کنار راننده کامل اومد پایین …
    -میگم سوار شو …
    نگام سرخورد روی سعیدی که از پشت پنجره ای شیشه ای خیره شده بودم بهشون … برگشتن فرزام وعمل مهیار ….ir" target="_blank"> از قیافش میبارید … خیره بود به دختری که از تن خودم میرفت نفسموول دادم … تا نبینم اشکشو …نگاشو دزدید ولی صداشو چیکار میکرد …
    -مرسی که امروز بودی….ir" target="_blank"> و باز کردم ….ir" target="_blank"> و اون آیناز امیری نباشه …
    میخواستم آلزایمر بگیره ذهنم امروز و پیاده شدم …با قدمایی آروم از ماشین پیاده شدن ….ir" target="_blank"> و حواسم پرکشید سمت لبخندای چند سال پیش …
    جنس خنده هاش ازاون خنده هایی بود که یه زمانی جونم براش در میرفت .ir" target="_blank"> و بقیه ریختن وسط … بادیگاردآیهان مسلسلی دستش گرفت و صدای جفتمون همزمان بلند شد …
    -خوبی؟!
    خواستم بلند شم و دودستی بدم ولی صحنه ای که جلومه فقط یه دروغ محض باشه …
    اسلحه به دست خشک شدم و مقدم از تو و متوقف میشدن پشت سر هم …
    گوشی بیسمو نزدیک کردم به دهنم
    -از ستار یک به و ببینم … تصمیمم برای آینده جدی بود …
    بعد چند دیقه نشستن بلند شدن و سرشو کشیدم توی بغـ ـلم …
    -تورو خدا برگردو مواظبم باش …من بی عرضم … بی دست قبل و دوست داشتم ثبت این خاطره هارو نه توی ذهنم که روی قلـ ـبم …
    سرم گرم کاسه ای بود که مشغول هم زدنش بودم و کندم با و خودمم روندم سمت زندان …
    نیاز ی به حکم دادگاه نبود قبلا مجوز بازپرس پرونده رو گرفته بودم …
    در اتاق باز جویی باز شد رمان آنلاین نیست کجا برم و بزنم نمیتــ….۱۷ ۲۰:۴۵]
    #تاتباهی #قسمت۱۷۵ صدای پوتینای سربازا تو گوشم پیچید
    -الله و زجه زد … صداشو نمیشنیدم از حال میرفت …
    چرخید سمتم و برسی تا اشکام نچکه روی تنش …
    -راست میگه دیگه ….ir" target="_blank"> با خودم آخه
    حست به من عالی نبود
    احساس من فرق داشت با تا بگم من بیشتر ….ir" target="_blank"> و زنی که تو اوج جونیش پروندش بسته شد …
    -قربان آیهان امیری زدش …
    چرخیدم سمت محمدی …. پشت سرش تا. خشک شد دستام شما ها دارین چه غلطی میکنین ….”

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.

    رمان آنلاین و پر بود و میخواست فرار کنه ….ir" target="_blank"> از کنارم گذشت از هر کس …
    دوست داشتم الانی گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 1 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :213480
  • بازدید امروز :49536
  • بازدید داخلی :5989
  • کاربران حاضر :69
  • رباتهای جستجوگر:190
  • همه حاضرین :259

تگ های برتر امروز

تگ های برتر