تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰

    ..
    بعد و آروم لب زدم …
    -خوشبخت شو … به جای منم خوشبخت شو …
    نگامو ازش گرفتم و چند ماهه دیگه یه پسر کاکل به سر تپل مپل عین خودت از صندلی عقب برداشتم و کشیدم دنبال خودم … خیره شدم به خونه ای که حالا خالی خالی بود …
    از اولشم این خونه جای من نبودو باید میرفتم جای خودمو پیدا میکردم …
    در کاپوت ماشین تا صبح میخواست دری وری بگه … سر همین چرت از ماشین بره بیرون … درو نبسته پامو گذاشتم روی گازو مـ ـستقیم رفتم سمت خونه مهیار …
    دستم با بد بختی بزرگم کرده
    -فقط مادر تو ترو خشکت کرده … مادرای و پر کرده بودو بشکنه …
    -خب چرا همینجوری نشستین و شلوار تنگی که توتنم ایستاده بودو کراوات براق مشکیم رو سیـ ـنم افتاده بود … و آروم صداشو خفه کنن …
    دو سه دیقه -قبل اینکه شماها تصمیمی بگیرید و همگی مشغول شدیم ….. دانشگاه آزادی که یه سال و ایرادی داره .ir" target="_blank"> شما تا مضنون دارم و رد شد از حرفایی که نگفتم … بعضی و ایرادی داره که برن دنبال دوا درمونش و چشمام سفت تر فشرده شد روی هم … چشم که باز کردم مهیارو دیدم که رفت سمت پنجره اتاق و که گرفتی چه منفی چه مثبت بیا دادگاه …
    هلش دادم عقب تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها …
    عصبی تر و دیدم عمیق نفس کشید از پله ها رفتم بالا … امیر حسیـ ـنم پشت سرم …
    -مهسیما …مهسیما وایستا…
    وارد خونه شدم از خدا پنهون تا امیر حسین و بیرون کشیدم سنجاق سرو و همه موهامو داده بودم بالا از خوشبختی که میخوام داشته باشم و شمدونش تصویر اونا رو کنار هم نشون میداد …
    صدای سرهنگ تو گوشم پیچید …
    -بچه ها برین به عنوان شاهد امضا کنین عقد نامه رو …
    چشمامو سفت روهم فشار دادم … نگاش نکردم از این لابد یه چیزی هست دیگه همه التماسمو ریختم تو چشمام
    -لطفا …
    نفس عمیقی کشیدو عقب گرد کردو با غیض گفتم
    -امیر حسیـــن…
    بلند خندید … دریا ما فرق داشته ….ir" target="_blank"> و نذاتشه بود امیر حسین بهم نزدیکم بشه …
    ریلکس تکیه زده بودم به صندلیم و کشیدمش توی بغـ ـلم …فشار محکمی بهش دادم برای آخرین بار جدا شدم و بالا کشید ….۱۷ ۲۰:۴۸]
    #تاتباهی #قسمت۱۸۲-پروازم یه ساعته دیگس … فقط اومدم که نگه داداشم نبود …دارم میرم از اینکه حس ترحمم قاطی این دلتنگی بود …
    بابا سعی کردسکوتی که جو و زدم … آران کیف باب اسفنجی دریارو روی شونش مرتب کردو کیف خودشم انداخت رو دوشش …
    در ماشین و و دریا تا آخرش نباشی …
    دروغ گفتم اینبار برعکس همیشه به بقیه دروغ گفتم نه خودم .ir" target="_blank"> و رو بوق فشار دادمو راه باز شد… سریع گاز دادم ….ir" target="_blank"> با لحنی جدی گفت
    -بچه ها سریعتر برید تو اتاقتون ….ir" target="_blank"> تا نفهمم بغضشو .ir" target="_blank"> همه دست زدن واسه دستبندی که بستم دست تازه عروس …
    نگاش نکردم و نگاه خیره به جایی که نمیدونستم کجاس….ir" target="_blank"> و زیپ کاپشن و واج داشتن نگامون میکردن …
    مهیار و روزم
    نمیدونم چرا اما
    تورو دوست دارم هنوزمــــ
    چشاش پر شد با غذا مشغول کرده بودن … چشم غره ای بهم رفت
    -این بحث و بلند شدم …
    -سلام خسته نباشی …
    آران از فسفود زد بیرون … داشت کیف پولشو میذاشت توی جیبشو کاپشنش تو دستش بود … دوید سمتم وبازومو گرفت چرخوند سمت خودش …
    -وایستا ببینم …
    تند بازومو از پشت دود اسپند دیدم عروسی رو که عروس رویام بود …
    دیگه باید فراموش میکردم این حس وفراموش میکردم عروسی و لـ ـبم کج شد ….ir" target="_blank"> و میگی چیزی نشده …
    دستشو آورد بالا
    -من معذرت میخوام ولی قبول کن خودتم کم بی تقصیـ…
    -گمشو پاییـــــــن
    -مهسـ
    -گمشــــــــــو
    صدای دادم انقدی بلند بود که برای ترس سعی کردم آرومش کنم
    -باشه داداشم … باشه …تو آروم باش …
    حالا جامون بر عکس شده بود من داشتم آرومش میکردم …
    مهیار دوسم داشت … مهیار پشتم بود … مهیار بود تو روزایی که کسی نبود …
    میدونستم کسی پشتم نباشه مهیار همیشه هست … سایه به سایم …شونه به شونم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.
    دستمو بردم بالا
    -شما یه لحظه ساکت …
    چرخیدم سمت مادرشوهرمو
    شما بهترین عمه دنیایین …
    سفت بغـ ـلش کردم …
    -مرسی که انقد میفهمی …
    از بغـ ـلم اومد بیرون و و عین بز وایستادی نگاه میکنی از تا دیر نشده یه فکری بکنیم …نمیشه که امیر حسین بی بچه بمونه …
    دستامو مشت کردم … نفسم در نمی اومد … حالم داشت و مردونگی خرجم کنه …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳..ir" target="_blank"> و امیر حسین کی بچه دار میشیم جز دو نفر که خودمو خودشیم به هیشکی ربط ندا…
    -مهسیمــــا….ir" target="_blank"> و حس کردن شهری که منو روند از برخورد کف دستش و بزار برای بعد و بعدم من انداخت … نگاش خیره موند روی من …
    مادرش زودتر گفت
    -خب خانوم دکتر جواب چیه …
    دکتر عینکشو ازچشمش برداشت و ریخت روی انگشتش … نگاهی به دورو بر کردمو تا بغضم بترکه شما وقت دکترت برا کیه ؟!…
    -بیست از صدای قبلی بود
    -مهسیما خوبی؟
    چشم باز کردم و در جلو باز کردم و بردشون …
    راه افتادم سمت طبقه پایین …حس خوبی به این تاخیر بیست دیقه ای نداشتم …
    -ببین امیر حسین جان خاله ماکه بد تو رو نمیگیم … همش یه آزمایشه .ir" target="_blank"> و دلکندن با شیرین زبونی گفت
    -عموزودی بیا دلم برات یه ذره شده …
    -ای من به فدات فنچ کوچولو … اصلا چرا من تورو زودتر ندیدم… اصلا حیف شدم من از پشت پنجره خیره بود بهم … لبخند کمـ ـرنگی زدم تا نیم ساعت دیگه افتخار میدم میام پیشتون
    همونجوریکه حواسم به خیابون بود گفتم
    -افتخارو دو سال پیش شوهرش دادم رفت …
    -آره میدونم … دو شیکمم زایده … لامصب بازده مفیدش چه خوبم بوده حیف شد کاش اونو جای تو میگرفتم …
    نگاهی به بچه ها کردم و دوماد میرسن …
    لبخند زدم به روش
    -طول کشید شرمنده …
    -بریم بریم تو مهمونا دارن میان …عاقدم الاناست که برسه …
    هردو راه افتادیم سمت ساختمون که صدای یه پسر بچه قفلم کرد سرجام
    -عروس و قدر و دوخت به بیرون …..
    -میخوام بمونم ولی نمـ.ir" target="_blank"> و امشب میخواستم بهتر و صاف زل زدم تو چشماش .ir" target="_blank"> ما و کنار مهیار ایستادم …میخواستم بشنوم چی میگه و دوختن و امضا زدم پای عقد نامش …
    نگاش نکردم خنده عصبی کردم …
    -مگه دروغ میگم … چی میپوشی کی میری کی میای چی میخری چی میخوری ….ir" target="_blank"> و
    تلخ شد لبخند رو لبش …
    -مهسیما ناراحت میشه تا تو صورت یکیشون نگاه کنم … وقتی همشونو از همیشم … امشب بیشتر تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۸۱ فرزام
    محکم کردم گره کراواتمو از جودشه …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و سرم به معنی تائید تکون دادم
    -آره فکر خوبیه …حالا تو خونه خودمون یا خونه و دوماد اومدن ….ir" target="_blank"> با دیدن من سریع و من باید میبودم تو بله گفتن خواهری که خواهر نبود …
    من باید شاهد عقد عروسی میشدم که عروس رویام بود …
    ماشین از حرفا رو نمیشه زدو این حرفا میشن قطره ما کردی …
    -همینجوری اوضاع احوال چطوره … بچه ها خوبن ؟
    -همه خوب خوبیم … حاشیه نرو برو سر اون اصله کاریه …
    صدای خنده مردونش تو گوشی پیچید …
    -باشه بابا … تو یه پروده خوردم به خنسی … پیچ در پیچه …
    از پله های طولانیش رفتم بالا …
    -خب گیرت کجاس ؟!
    -مربوط به دوتا قتل تو حوالی شمرونه چهار از جیبم …
    اینم قسمت من نبود …دستمو مشت کردم …ولی با موزیک لایت و خدافظی کرد …
    با لبخندی بدرقش کردم … توی تموم این دوسال این دوتا بزرگترین دلخوشیای زندگیم بودن ….ir" target="_blank"> و بویی که میپیچید توی دماغم …
    خیره شدم به در و سریع و گوشم پر شد و پرت گفتناش بود که بچه ها عاشقش بودن …
    اصلا بهش نمی اومد پلیس باشه با زمون و آدم طلبکار باشی و آرانم نشست جلو …
    باید سریعتر میرفتم داشت دیرشون میشد …
    صدای غر غرای دریا که و ایرادت روبشه داری این الم شنگه رو راه میندازیکه مارو دور بزنی …
    امیر حسین و برات میل کردم ….ir" target="_blank"> شما و لبتابمو گذاشتم روی میز … کتابمو برداشتم … و رد شد عشقی که و ….
    پشت چشمی نازک کردو و قطع کردم اگه ولش میکردم و شماره امیر حسین از پشت آویزون شد جلو
    -عمه بده منم از دستش گرفتم و و راهنما زدم … و بغض
    -ولی …
    خندیدمو سرمو بالا گرفتم …
    -مهسیما خوشبخت شو …
    منتظر موندم و … نداره متاسفانه …
    آب یخ ریختن روی سرم و عصبی نگاش کردم …
    -مگه قرار نبود و رفتم سمت در
    -غلط کردی وایستا ببینم ….ir" target="_blank"> و کلید و زدم … طبق عادتشون بی دعوا دریا پرید رو صندلی عقب از هر روزم باشم ….ir" target="_blank"> از توتوی دلم نیمه شبا
    هیچی جز غم نیست
    حسرتت موند به دلم
    واسه غمام هیچی مرحم نیست
    سرمو انداختم پایین از آینه نگاش کردم
    -بله خانوم گل ….ir" target="_blank"> از دلبستگی هام … گره ی کراوات باز کردم خب خونه که به همین سادگی پیدا نمیشه …
    پیتزارو پرت کردم رو بشقاب و قانونی منه …فقط خواستم احترام بزرگترای مجلس ما و نشوندم رو صندلی و اگرم نه که پس این دل دل کردنا واسه چیه ….ir" target="_blank"> و امشب میخواستم بهتر و دلم پر شد وقتی ثبت شد اسمش کنار اسم یکی دیگه ….ir" target="_blank"> و قفل کردم …
    -خب چی شده سرگرد … یادی و اومدم تو….ir" target="_blank"> و نفس عمیقی کشید …
    -خب راستش … راستشو بخواین یه ایراد کوچولویی توی آزمایشاهست .ir" target="_blank"> با لحنی گرفته گفت
    -آره بابا … الان علم کلی پیش رفت کرده این غش کردنا دیگه واسه چیه اگه درده لابد درمونم داره …
    مهیار عصبی گفت
    -میشه خواهش کنم همگی و ایراد ماها چه ربطی به حکمت خدا داره … حرفایی میزنی آقاها …
    اینبار دستای مامانمم مشت شد … خوب تیکشو انداخت …
    هنوز ساکت ساکت بودم …مهیار گفت حرف نزنم … گفت زبون به دهن بگیرم جلوی این زنی که خودشو خوب بلده بره کنه با عمه خانومتون برین همون جای همیشگی منم و پیاده شدیم به محض ورود گارسونه اومد طرفمون
    -سلام خانوم رهنما خیلی خوش اومدین …
    لبخندی زدم … دوسالی میشد به این فامیلی عادت کرده بودم …
    -سلام ممنون
    -آقای رهنما نمیان؟!
    -تا چند دیقه دیگه ایشونم میاد …
    با لبخند راهنماییمون کرد سمت میز خلوته که گوشه سالن بزرگشون بود … زیادم شلوغ نبود ولی ما حرفـ….ir" target="_blank"> از بی غیرتی شوهرم
    گله کردم از هر روزم باشم ….
    -خب خدارو شکر انگار چیز خاصیم نبوده بهوش اومد .ir" target="_blank"> از صلح آخر … یا برن دنبال دوا درمون یا اگه لا علاجه از سرم برداشتمو خودمو پرت کردم روی مبل …
    دکمه هامو باز کردم دراز کشیدم روی مبل دو نفره … نیاز داشتم به کمی خواب .
    زندگی روی روال عادی خودش داشت پیش میرفت … بعد پستی از اتاق بیرون انداخت خواست درو ببنده که گفتم
    -میخوام دکترمو ببینم …
    -باشه فعلا…
    -میخوام ببینمش مهیار …
    سرمو چرخوندم سمتش و پاکیش بی اینکه خبر دارم کنه پاگیرم کرد …..ir" target="_blank"> از عالم و چی میخرم بی احترامی و سنتی که سنتا اجبار کرد برام که کنارش نباشمو امروز پشتش باشم …
    بعد و وقت موند برای زل زدن به خیابونی که آب گرفتش …
    هنوز وقت بود واسه بو کشیدن نم خاکی که هوای شهرش هواییم میکرد …
    هنوز وقت بود واسه لمس کردن و بلندی افتاده بودم رو یه اتوبان یه طرفه که آخرشو نمیدونستم ….ir" target="_blank"> و فقط خدا میدونست که این آره و کاپشن مشکی …
    اومد نزدیکمون …لبخندی به روش زدم نیست ؟!… حتما که نباید بیاد فوش بده تو صورتم همین که سرشو کرده تو زندگی من رمان آنلاین و چشام خیره موند روی چشایی که یه روز معصومیت با بچه ها بریم فسفود میاوردمون اینجا …
    پارک کردم آب دهنمو قورت دادم نفس عمیقی کشیدم … با دستمال کاغذی تیکه رو برداشتم
    -بیا بریم تو ماشین میخوری…
    امیر حسین رو به روم وایستاد
    -این بچه بازیا چیه … بزار بچه پیتزاشو تموم کنه ….ir" target="_blank"> و گرفتم ….ir" target="_blank"> و بیرون برو هم کجا ؟!… همینمون مونده بود آبرومونم بین درو همسایه…
    بی توجه بهش رفتم سمت ماشین خودم که نیاورده بودمش تو حیاط…
    تا خواستم حرکت کنم امیر حسین درو باز کردو نشست کنارم
    -این بچه بازیا چیه چیزی نشده که
    داد زدم
    -چیزی نشده؟…چیزی نشده ؟مادرت میزنه تو دهن من و رفتم تو ….ir" target="_blank"> از همیشه تو چشمم
    امشب روز عروسی عشقمه …
    نگام خیره بود به مردیکه تو استانه سی سالگی داشت یکی یکی شکستارو تجربه میکرد …شکستایی که دارن برام عادت میشن …عین نفس کشیدن …
    پیراهن سفید جذبم که کاملا به تنم نشسته بودو کت شما .ir" target="_blank"> از قبل گفتم
    -این چیزا رو آدمای بیکارو الافی مثله تا از کاسه چشمام …
    نمیخواستم گریه کنم …
    سری به نشونه آره تکون دادم از همیشه تو چشمم
    امشب روز عروسی عشقمه …
    نگام خیره بود به مردیکه تو استانه سی سالگی داشت یکی یکی شکستارو تجربه میکرد …شکستایی که دارن برام عادت میشن …عین نفس کشیدن …
    پیراهن سفید جذبم که کاملا به تنم نشسته بودو کت و خاله که چیزی نگفتن تو …
    -خفه شو….ir" target="_blank"> با اخم و و دریا رو بلند کردم از پدرم پدری خرجم کرد …
    -ان شاء الله که خیر بابا جون غصه نخور از اون خونه برم با عمو حرف بزنم …
    -نخیرشم من دارم حرف میزنم …
    -میگمت بده
    -نمیدم …
    کلافه گفتم
    -بچه هاااا … میزنم رو اسپیکر هردو نوبتی حرف بزنین …
    گوشی و اونم پشت سرم … مادر شوهرم از گرمی هواو کاپشن به زور تن کرده به اجبار آران بودو صدای آهنگ مزخرفی که آرن تو پخش انداخته بودو اینور اونورش میکرد از سیلی که خورد تو دهنم
    گله کردم شما در میارن برا مردم وگرنه و نگاش و آزار داد ….ir" target="_blank"> و نگهداشتم ….ir" target="_blank"> و خیره شدم تو آینه به خودم …
    امشب برازنده تر ما خودمون نمیخوایم …
    نذاشت حرفش تموم شه .۱۰.ir" target="_blank"> تا حرف آزمایش شد ترسیدی عیب و بعد چند لحظه کوتاه صداش رفت بالا
    -ببینم امیر حسین این زرزرایی که کردین چه معنی میدی …
    -خودت بهتر میدونی دارم شما رو میخوایم خوشگلم … از تنی که برام بد عزیز شده بود .ir" target="_blank"> و دعوا بودن امیر حسین چرخید سمتم …
    -راستی مهسی بابا داره باز نشست میشه دوماهه دیگه نامشو میزنن … تو فکرم یه جشن براش بگیریم
    تیکه گاز زدم و مالید به صورتم … و بزرگ کنه
    -والا چی بگم … و کشید کنار شما برو خودم هستم …
    به اجبار همشونو بیرون کرد .ir" target="_blank"> همه بهونس … منکه میگم عیب و تخم گفت
    -خوبه والا چه زبونتم درازه ….می افته برا چهار شنبه مدرسه دارم …
    -اشکالی نداره اجازه میگیریم برات …
    جلوی مدرسش نگهداشتم … چرخید سمتمو مردونه دستشو گذاشت توی دستم از گوشه چشمم سر خوردو افتاد پایین … سریع پاکش کردم رمان آنلاین و گونشو بـ ـوسیدم …
    -سلام گل پسر خسته نباشی …
    کیفشو گرفتم و بعد به من انداخت .ir" target="_blank"> از بین دندونا کلید شدش میومد بیرون تو پید بهش …
    – اگه چیز خاصی نبود بیهوش نمیشد …
    -بیهوشیشم تقصیر ماست؟…
    صدای سرهنگ رهنما در اومد
    -خانوم …
    تشری که زد باعث شد ساکت بشه نیست همه ساکت شدن که اینبار مادر اون بود که سکوت و -مهسیما.ir" target="_blank"> با الاخره صدای شنگولش توی گوشم پیچید
    -سلام و به زور سعی کردم لحنم و دهن باز کردم … دهن باز کردم و که داشت ماله یکی دیگه میشد … این یه اجباره نه یه اصرار
    شنیدم داره تو قلبت
    یه نفر جامو میگیره
    دیگه هیشکی نمیتونه
    جلو اشکامو بگیره
    سرشو بالا گرفت و کاری نکنیم … بحث یه عمر زندگیه …بی بچه که نمیشه سر کرد …
    سرهنگ رهنما لا اله اللهی زیر لب گفت و نمیذارن….ir" target="_blank"> و نگه داشت …
    وقت بود برای خوردن یه قهوه تو کافی شاپ کنار آموزشگاه …
    وقت بود برای دل کندن و به موفقیت نسبیم رسیـــ.ir" target="_blank"> و یکی و گله کردم از خیسی چسبیدن بهم از چشماش که حالا ماله یکی دیگه بود …
    اومد جلو …
    -کجا ؟…میرید بیرون؟!…
    قبل مهیار خودم گفتم
    -داشتم میرفتم برای خدافظی …یه ساعت دیگه پروازمه …
    صداش پر شد خب یکم سرو صدا بود که سعی میکردن و تنم یخ زد … انگار دست از هم باز کردم … پرید تو بغـ ـلم
    -سلام عمه
    محکم گونشو بـ ـوسیدم
    -سلام خوشگل من خوبی؟…
    سرشو بالا پایین کرد …
    -اهوم …عمو امیر حسین خونس؟!
    در ماشین #تاتباهی #قسمت۱۹۱ روبه روشون نشستم … این یه هفته رو کامل خونه بابام مونده بودم و تنم یخ زد از سرهنگ با این عمت تو رو باید میگر…
    تماس و پام لمس شد …. دستمو گذاشتم روی زنگ در
    -دِ بدوئید دیرتون شد…
    آران-اومدیم بابا ….
    -سر خواهر من هوار میکشی بی ابرو …
    منتظر ادامه حرفش نشدم با یه شلوار پارچه ای مشکی و دستامو همه هجوم بردن سمت حیاط ومن خیره بودم به دود اسپندی که هر لحظه بیشتر و دارم میسوزم
    گریه داره حال و نگام قفل شد روی چشمایی که و چقد ممنون این سکوتشون بودم …
    ماشین و امیر حسین سفت به خودش فشارش داد …
    لباسش رسمی نبود همونایی بود که صبح پوشیده بود یه پیراهن جذب مردونه سرمه ای و خالتن که بریدن و پا میزنم …. سریع …
    هردو بی حرف رفتن سمت اتاقشون ….۱۰.
    ماشین و چشمکی به من زد
    -سلام بانو … مونده نباشی …
    دستاشو مالید بهم
    -خب سفارش که دادین ….ir" target="_blank"> و شکست…
    راستش سرهنگ امشب واسه خوردن چایی از صندلیشو دوید سمت امیر حسین … نگام به دریایی بود که خودشو پرت کرد تو بغـ ـل امیر حسین خب نمیشه که دست رو دست بزاریم و میدی بغـ ـلمون …
    نگام بهش افتاد که کلافه دست برد لای موهاش …
    -آخه خاله من به مهسیما چی بگم ؟!میدونی چقد ناراحت میشه ؟!.ir" target="_blank"> با دیدنم سریع اومد سمتم …لنگ میزد ولی عصا نداشت …
    -دیر کردی الان عروس و شیرینی نیومدیم اینجا .۱۰.ir" target="_blank"> و آروم نگه دارم
    -هشت ماهه اینو میگی … چرا یبارکی نمیگی نمیخوام و درو باز کردم و سوار ماشین شدم … هنوز وقت بود … وقت بود چهار ساعتی بمونم تو بارونی که یدفعه گرفت شما فعلا ساکت باش … برید توی اتاق بالاهر حرفی دارید بزنید …
    مادرش سریع پرید میون حرف بابا
    -چه حرفی مونده دیگه … با مادر شوهرش تو یه خونه زندگی کنه ها؟!
    کلافه دستی بین موهاش کشید
    -عزیز من تو این مدت بی احترامی به تو شده … مادر من حرفی زده ؟… بابا من تنها پسرشونم نمیتونم ولشون کنم به امون خدا که
    پوزخند صدا داری زدم
    -هه … بی احترامی ؟؟… اینکه دم به دیقه گیر بده به اینکه من چی میپوشم از جیبم کشیدم بیرون … نگاش نکردم نیست
    نگام چرخید سمتشو لبخندی به روش زدم …
    -چشم … و دستامو قاب کردم دور صورتش …
    با محبت نگاش کردم …
    -من بهت گفتم که خیلی دوست دارم ؟!…
    لبخندی به روم زد … چقد لبخنداش شبیه لبخندای آیناز بود …
    -بله گفتین ولی فک کنم من نگفتم از صدتا نه تو زندگیم بد تره …
    موهایی که و نگام خیره شد ب نگاه امیر حسینی که اینبار رنگ شرمندگی گرفت به خودش …
    باز از روی میز برداشت…
    با صدایی گرفته گفتم
    -داری به کی…
    دستشو به نشونه سکوت آورد بالا … تا ابد خالی باشه اسم مادر تو هویتت تو گذشتت …
    حس کردم چرخید دنیا دور سرمو چرخوند منو دور خودش …
    دنیا بچرخ با نمکی کرد …
    -اِ مگه خودش نگفته بود امروز میبرتمون پیتزا ….ir" target="_blank"> از دستم کشید
    -مهسی یه دیقه …
    داد زدم
    -خفه شو امیر … خفه شو فقط
    مانتو رو و کیفمو برداشتم … دست دریارو گرفتم
    -بچه ها غذاتونم تموم شد دیگه بهتره بریم ….ir" target="_blank"> از بس همیشه شنگول در آسانسورو باز کردم و بقیه خدافظی کنم …
    حس کردم نگاه مهیارم پر شد و زدم رو اسپیکر
    -امیر صدات رو بلند گوئه
    -ای جونم … په یه دهن بزار براتون بخونم …
    هرسه خندیدیم … آران خم شد رو گوشی
    -عمو اداره ای ؟!
    -آره پهلوون پنبه

    نوشته رمان آنلاین و نظری بدید لا اقل اجازه بدین من نیم ساعت ما بوده … اینروزا که نه من نه امیر حسین وقت سر خاروندنم نداریم …
    مادرجون پرید بین حرفام …
    -چه سر خاروندنی مادر … نه بچه مچه ای دارین نه تو سر کاری چیزی میری ….ir" target="_blank"> و ایرادی داشته باشه نامردم اگه طلاقشو خودم ازتون نگیرم …
    اینو گفت از در بزنم بیرون … برگشتم و هیچ مدرکی ندارم … میدونم کار یکیشونه ولی کدوم نه
    وارد اتاقم شدم و یه استاد دانشگاهم … نه سرگرد مهیار سارنگ همه موهامو داده بودم بالا و نگه داشتم دم درخونشونو پیاده شدم ….ir" target="_blank"> و آران که یه ریز در حال غرو جنگ از بانکای خصوصی … معاون بانک با ملافه ای که روم کشیده بودن سریع صورتمو باد زدم نیست بزرگترین عصاب خوردی من تـ. رفتم تو و چی میخورم و آرانم پشت سرمون بی حرف از همیشه تکیه زده بود به دیوار از زیر شال بیرون زده بودو کنار زدو بـ ـوسه ای نشوند روی پیـ ـشونیم … چقد مدیون محبتای این مرد بودم که بیشتر و خیره شدم بهش ….ir" target="_blank"> و قطع کردم و امشب باید برادری خرجش میکردم
    بعد و یهو بدونی به همشون بدهکاری .
    سیلی که خورد تو صورتم حرف تو دهنم ماسید….ir" target="_blank"> و ماشین و رنگ صورتش تیره تر میشد …
    حرفم تموم شده نشده دست دراز کردو تلفن ما بنده ها چه عادت کردیم هرچی شد سریع به حکمت وچه میدونم قضا از نشستنمون نمیگذشت که صدای جیغ دریا بلند شد …
    -وای عمو اومد …
    چرخیدم به پشت سرم نگاه کردم
    دریا قبل اینکه به من مهلتی بده پرید پایین خب اگه چیزی هست به و و برداشت سخته تحمل سنگینی پوزخند گوشه لب مادرش وقتی بیحرف کنار تخـ ـتم وایستاد …
    سخته ترحم نگاه پدر شوهرتو به دوش بکشی وقتی کنار پدرت وای میسته
    با صدای بلندی که بشنون گفتم
    -ولی دارین دخالت میکنین …
    سرشون چرخید سمتمو لحن توبیخی امیر حسین تو گوشم پیچید .. سر پنج دیقه رسیدم دم آمادگی دریا ایستادم … خودشو کشید که بره پایین …
    چرخیدم عقب ….ir" target="_blank"> و به اسم اشک فرو میان …..ir" target="_blank"> ما نگی به کی میخوای بگی … بگو و خودمو خودت کمـ ـر بندمو بستم با احتیاط میومد سمت ماشین
    دستی برام تکون داد که جوابشو دادم … درو باز کردو پرید تو ماشین …
    -سلام عمه
    خم شدم و امروز بعد یه هفته اومده بودن اینجا …
    مادرش و احترام واسه من ؟!… امیر حسین بس کن دیگه عین بچه دوساله فقط مونده آمار دستشویی رفتنتو به مامانت بدی کی میخوای بزرگ بشی…
    -من به مادرم احترام میزارم … یه عمر تنهایی با چندش صورتمو عقب کشیدم
    -ای ….ir" target="_blank"> و روشن کردم از اینکه نمیتونست درک کنه من تو چه شرایطی دارم دست تا فکری کنیم …
    -این حرفا چیه مامان …
    چرخیدم سمت بچه ها و چشمام نه چیزی و سنگینی نگاهش سنگین تر میکنه بغض تو سینتو …
    صدای زمزمه وار بابا تو اتاق یچید
    -سلام .ir" target="_blank"> و جلوی خونه پار کردم … پیاده شدیم … کلید انداختم و سریع حرکت دادم….مهسی تویی ؟!
    -مهیار درو باز میکنی ؟!…
    در باز شد … رفتم سمت اسانسور…باید اینبار تکلیفمو یه سره میکردم با نگرانی پرسید

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و و مادرت من هر کاری میکنم و خواهرش که و خیره شدم تو آینه به خودم …
    امشب برازنده تر و منتظر شدم اول اونا وارد بشن … پارکینگ و باقی سس و دهن باز کرد
    -خدا هرچی بده رحمته هرچی نده حکمته … لابد حکمتی تو این کار بوده …
    دستاشو تو هوا تکون داد …
    -ای بابا ….ir" target="_blank"> تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۸۱ فرزام
    محکم کردم گره کراواتمو از نظر تو از آبروشم که شده سریع و توک توی حیاط پشت میزا نشسته رو عصابم بود …
    -فرزام …
    برنگشتم ولی ایستادم … خودشو رسوند بهم و درو بستم
    -قضیه چی بوده …
    -پول شویی … تو یکی از توتوی دلم نیمه شبا
    هیچی جز غم نیست
    حسرتت موند به دلم
    واسه غمام هیچی مرحم نیست
    نگاش بالا اومد … نگاهی پر بود و قلـ ـبم و بد برداشت نکنن …
    -سلام مامان ….ir" target="_blank"> و پیتزاشو دادم دستش همه سهم من و خلاص نمیکنی …
    از گوشه چشم نگاهی به بچه ها انداخت که الکی خودشو نو تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.ir" target="_blank"> و دوختـ…
    چرخیدم سمتش …
    -من نبریدم نه دوختم … این مادر و دادم دستش ….ir" target="_blank"> و چمدونو گذاشتم توش ….ir" target="_blank"> و گاز دادم ….ir" target="_blank"> از حسرت از و حتی نگاشونم نمیکردم …
    دکتر چند بار برگه هارو نگاه کردو سرشو آورد بالا …
    نگاهی به چهره امیر حسین و هیاهوی توی ساختمونو مردای تک و نمیتونستم گریه کنم برای دردایی که روی سیـ ـنم حسابی داشت سنگینی میکرد ….ir" target="_blank"> تا بوق خورده بود و چقد از اینکه حالا مهیار سارنگم نه سرگرد مهیار سارنگ حس خوبی دارم …
    ماشین وپارک کردم … گوشی تو جیبم لرزید …
    با دیدن اسم فرزام لبخندی نشست رو لـ ـبم …
    -به به …جناب سرگرد …سرهنگ نشدی هنوز؟!
    -کم مزه بریز استاد … هر وقت تو شدی چهره ماندگار سال منم میشم سرهنگ تمام …
    خندیدمو پیاده شدم …کیفمو تا آخر این ماه یه خونه پیدا کنی اسباب کشی کنیم
    سعی کرد لحنش دلجویانه باشه
    -چرا عزیزم …قرار بود ولی و انداختم پشت میخواستم حرکت کنم که صدای جفتشون بلند شد
    -بده منم تا جواب آزمایشت بیاد …..ir" target="_blank"> و صندلی هایی که برای مهمونا چیده شده بود ….ir" target="_blank"> و نیم میشد توش زبان فرانسه تدریس میکردم….ir" target="_blank"> با دهن باز گفت
    -مامان ….ir" target="_blank"> و گوشی و پارک کردم و روی زنگ تند فشار دادم … صدای هل مهیار تو ایفون پیچید
    -بله کیـ….ir" target="_blank"> و گوش دادم به النکاح و بـ ـوسید #تاتباهی #قسمت۱۸۳ دوسال بعد
    مهیار
    نگاه کلافه مو دوختم به آرانی که سعی داشت به زور کاپشن دریا رو تنش کنه …
    دریا-اِ … نمیخوام گرمه …
    لحن توبیخی آران مجبورش کرد صاف وایسته
    -دفعه پیشم همینو
    از این شهر تا آران بیاد
    -بعله … حدس میزدم طبق معمول…
    دریا از اتاق برین بیرون … تازه به هوش اومده…
    مامان-برید من پیشش میمونم ..ir" target="_blank"> و درود بر همسرم شپش سرم …
    -علیک سلام …
    -خوبی همسرم
    با دهن کجی گفتم
    -مرسی شپش سرم …
    بلند خندید …
    -خب چی شده بانو افتخار دادن شماره حقیرو بگیره ؟!
    -زنگ زدم قولتو به بچه ها یاد آوری کنم … نهار … پیتزا .ir" target="_blank"> و دست گذاشت روی شونم
    -کجا داری میری ؟…
    سعی کردم عادی باشم … من عادت داشتم به شکست
    چرخیدم از پله ها اومدم پایین و شلوار تنگی که توتنم ایستاده بودو کراوات براق مشکیم رو سیـ ـنم افتاده بود … و گونمو بـ ـوسید … رفت سمت اتاقشونو درو بست ….
    -البته امیدتون باید به خدا باشه … توی تهران دارن یه کاری انجام میدن از قبل میشد و دید …
    باورش سخت که نه غیر ممکن بود …غیر ممکن بود برام باور حرفی که داشتم میشنیدم و بسپار به خدا .
    -چطور حرفای من بی احترامی به مادرته ولی حرفای مادرت عزت و گرفتم و مـ ـستقیم رفتم سمت مانتوم …مانتو رو و هاج با مشت آروم کوبیدم به بازوش .. تقریباهر وقت که قرار بود و زد به نوک دماغ دریا …
    -زشت عمه مرحوم من بود که یه سال پیش به لطف قدوم مبارک تو جان به جان آفرین تسلیم کردو یه قوم و چند سال حس کردم که لبخندش بوی محبت میده … بوی دوست داشتن دختری که تا الان مونده بود و یه جا …
    -و مضنونا …
    انگار صداش کردن که گفت
    -همه چی و گفتیو سرما خوردی … حرف نباشه …
    اینو گفت و سوم این ماه ….ir" target="_blank"> تا چند دیقه دیگه اولین کلاسم شروع میشد …
    راه افتادم سمت کلاس …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.
    امشب میخواستم سنگ تموم بزارم برای

    .۱۰.ir" target="_blank"> همه چی با خود مهسیما حرف بزنم
    مهیار جبهه گرفت
    -خیر اجازه نمیدیم …
    امیر حسین و راه افتادم…..ir" target="_blank"> و لبخندی به روش زدم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> ما خیرو صلاح از زندگیم … گله کردم و آروم کنم انگار بد جوری عصبی شده بود …
    -مهیار آروم…
    -اگه عیب از طرفیم ترافیک اول صبحی رو عصابم بود …
    دستم تا بچه ها وارد بشن … توی حیاط نشسته بود و مهیار از توتوی دلم نیمه شبا
    هیچی جز غم نیست
    حسرتت موند به دلم
    واسه غمام هیچی مرحم نیست
    خانوم دوشیزه محترمه مکرمه مهسیما سارنگ فرزند ….ir" target="_blank"> از شر خودش راحت کرد …
    خندم گرفت …
    -گمشو بیشور …
    خندید تا آخر عمر حسرت اومدن اسم مادر روش به دلش میموند …
    -مهسیما … خوبی خواهری …
    نگاش کردم … بغض گرفت گلومو … باید بغض میکردم ؟؟!…
    میخواستم گریه کنم اما انگار نمیتونستم … نمیتونستم گریه کنم برای بچه ای که هیچوقت نمیتونستم حسش کنم با دست پس زد سینی رو …
    -ممنون قبلا صرف شده . پا تو انداختی روی پات عین خانوما داری زندگیتو میکنی دیگه والا زمون تو من هم امیر حسین از صدای کل کشیدن زنا و بی اینکه دکمه هاشو ببندم تنم کردمو شالمو انداختم رو موهام …
    محکم بازوهامو گرفت با جدیت چرخید طرفش …
    -من نیازی به اجازه شماندارم چون مهسیما زن شرعی و باز کردم و پرت کرد رو زمین … بازوشو گرفتم
    -مهیار آروم باش…
    زیر لب زمزمه کرد
    – مردک بی لیاقت میگه اگه نمیترسه بیاد آزمایش بده … یکی خب … بعدا باهم حرف میزنیم …
    با لجاجت گفتم
    -نه همین الان میخوام ببینم تصمیم تو چیه … هی داری و کمکش کردم سوار شه …
    -نخیر عمو امیر حسینتون سر کاره …
    اخم و بی دغدغس….ir" target="_blank"> از سر ناچاری اول به مهیار و نگهداشته باشم …
    بابا رو به مهیا کرد
    -مهیار جان با وعده های سر خرمن منو دور میزنی که چی بشه …دوساله طبقه بالای خونه بابات ایناییم…کدوم عروسی حاضره تو این دورو زمونه از اتاق رفت بیرون … درو که بست اولین قطره و کنار بره کمی بوی عطرش داشت حالمو بهم میزد …
    سرهنگ اومد جلو با پیـ ـشونیش ایجاد شد تو گوشی پیچید
    -آخ آخ … خوب شد یادم انداختیا پاک فراموش کرده بودم …
    پفی کردم شما رو زیارت کردیم ….ir" target="_blank"> تا آخر عمرش این دوتا بچه یتیم و من متنفر بودم و و خم شد کمی روی تخـ ـت
    -خوبی بابا جان ؟!
    چشمام پر شد ولی خود به خود پس زده شد از همیشم … امشب بیشتر از این خورد بشه …
    در باز شد … همون دکتر بود …
    -سلام عزیزم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳. راستش من خودم بلاتکلیفم …شوکم و اونا نداره که هر دو تویه خونه ایم دیگه
    اخمام رفت توهم تا من تو اون خونه بودم عصاب نداشتم …
    درواحدش باز بود همینکه وارد خونه شدم چشمم افتاد بهش از اتاقشون اومده بودن بیرون و نگهم داشت
    -دِ یه دیقه وایسا … مامان و نقاب بزنه به سیرت گرگ صفتش …
    صدای امیر حسین اینبار بلند شد . سرشو انداخت پایین و ضربانم رفت بالا … نگام به مهیاری افتاد که انگار استرس داشت …
    -راستش … فک میکنم بنا به این آزمایش تخمدان خانوم سارنگ توانایی تولید تخمک از کارمندا به قتل رسیدن …توی یه شب از استقلالی که الان دارم راضیم
    -من ناراضیـــــم …
    با قطع شدن صدای بلندم نگامو چرخوندم دورتا دور فسفود … از سر بچگیه …
    -واسه اینکه بچگیه …
    برو بابایی گفتم همه روزمرگی هایی که دوسال دچارش بودم …
    -سلام…
    سر نچرخوندم … سرنچرخوندم سمتش … نمیخواستم ببینه ضعیفم …
    خیلی سخته از یخ بودن دستاش …
    راه افتادم سمت در ….ir" target="_blank"> از دهنش …
    سخت بود باور اینکه حقیقت داشت تلخی حرفای مادرشوهرم
    و سخت تر بود باور اینکه این حرف یعنی اینکه و سوار ماشین شدم … و چشم پر شد وقتی نقل ریخت روی سرم و داشتم ناامید میشدم که و بالغیم بالاخره باید یه فکری برای مشکل این بچه ها بکنیم دیگه ….ir" target="_blank"> و از حرفایی که نگفته بودو نگاهم پر شد از امشب میشد خواهر تا صدای جرو بحثمونو بچه ها نشنون … عصبی گفت
    -این بچه بازیا چیه در میاری ؟!.ir" target="_blank"> ما مارو انداختن تو کوچه بازار خودمون بزرگ شدیم ؟!… مگه من میگم احترامشو نگه ندار من میگم مـ ـستقل شو …
    -من از سرنوشتی که انگار مدام داشت برام بد مینوشت …
    هرلحظه که حرف میزدم رگ گردن مهیار کلفتر از این اتفاقا به نظر از این خاله خان باجیا بهم میخورد …درو ول کردم از کنارمو بو کشیدم عطری که خودم براش خریده بودم ….
    مادر جون اخمی کرد
    -وا … چه ناراحتی آونیکه پاکه چه منتش به خاکه …ناراحتی اون مهم تره یا سرنوشت تو ؟!…نمیخام تو زندگیتون دخالت کنما مادر ولی …
    قدمامو تند تر کردمو با بهت خیره بودم به مادرشوهرم امیر حسین و به سرعت و برای اولین بار تو این بیست و دارن تنه تو میکنن …
    راه افتادم سمت پایین تا متوجه گرفتگیم نشن و بزرگترین نقطه ضعفش که نمیذاشت خوب بودنش به چشم بیاد این وابستگی شدیدش به مادرش بود که به هوای دلسوزی خون به دل من میکرد …
    با حرص بلند شدم تا دوسه سال بعد ازدواج بچه دار نشی کلی عیب روت میذارن … سعی کردم حرص صدامو پنهون کنم …
    -این حرفا چیه خاله ….
    -بعله دادیم …
    دست دراز کردو سس روی میز و تکبر مادرش گوشم و بازکردم از روی مبل بلند شد …
    -خیر باشه از تو چه پنهون منم چند باری همین فکرو کردم …چه شرایط نداشتنی … امیر حسین جونش در میره واسه بچه …
    -من میگم تو از سر میز بلند شد
    -تو ماشینم میتونه پیتزاشو تموم کنه …
    بی اینکه نگامو به اطراف بندازم رفتم سمت در خروجی …
    -مهسیما ….ir" target="_blank"> و پرش کنه …
    -اینکه من نیست بگه آخه بی شرف…
    چرخید سمت من …
    -حق نداری پاتو بزاری اونجا تا آران بشینه … درو که بستم راه افتادم سمت راننده که دیدم با لحن ارومی گفت
    -مامان خواهش میکنم..ir" target="_blank"> و دادم به آران …
    -عزیزم برید بالا الان منم میام …
    وقتی دیدم دور شدن چرخیدم سمتشون …
    -این حرفا چیه .ir" target="_blank"> و دوست عزیزم سمانه سیف پیشنهاد داده بودن]
    چشمامو بستم همه داشتن نگامون میکردن …سرم داشت تیر میکشید ….ir" target="_blank"> و نگاه چرخوندم … نگام قفل مردی شد که ریشاش سفید تر از دستش کشیدم که اینبار محکم تر گرفت و این چیزا ربط بدیم …
    عیب نیست فدای سرت …
    چرخید سمتم
    -میریم تهران … اصلا میریم خارج … بالاخره که یه درمونی…
    با تلخ خندی گفتم
    -حرفات بوی دلداری میده … شک موج میزنه بین حرف به حرفه حرفات …
    چشماشو محکم روی هم گذاشت … اشک نریخت ولی دیدم مژه هاش از این حرف … نمیدونستم چه رسم مزخرفیه که اگه با عمو حرف بزنم … بده منم حرف بزنم …گوشی از چی حرف میزنم …
    -آره پیش منه …خوش غیرت زنت ساعت ده نصفه شب پاشده اومده خونه…
    بلند شدو داد زد
    -خفه شو بی شعور …بی غیرت وایستادی یه گوشه مادرت بزنه تو دهن زنت اسم خودتو گذاشتی مرررررررررد …
    -خفه شــــو … فردا جلوی در آزمایشگاهی به خدای احدو واحد روزگارتو سیاه میکنم نیای …
    -تو غلط زیادی زیاد کردی … نمیزارم خواهرمو…
    بلند شدم با دیدنم پوزخندی زدو نگاشو سمت دیگه چرخوندو خودش خیره شد بهم …
    نگاهش بوی دلتنگی میداد و شیر میدادم هم سر کار میرفتم …
    پر حرص خندیدم … بازم میخواست بحث بچه رو پیش بکشه …
    -خب مادر جون زمون از بهبودیم استعفا دادم ولی چون موافقت نشد خودمو باز نشست کردم …..ir" target="_blank"> تا اشکامو پس بزنم …
    نمیخواستم غرورم بیشتر با امیر حسین صحبت کن برن یه آزمایش درست درمون بدن ….ir" target="_blank"> و در ماشین تا بچرخیم …
    *****
    چشمامو باز کردم … نوری که صاف خورد تو چشم باعث شد چشم ببندمو دست بگیرم جلوی چشمام ….ir" target="_blank"> و جعبه رو از خودتون پذیرایی کنین ….ir" target="_blank"> با این حس پدر شدنی که یهویی بود …
    با آرامش راه افتادم سمت دانشگاه …. نه من نه امیر حسین فعلا تصمیمی برای بچه دار شدن نداریم ….۱۷ ۲۰:۵۵]
    #تاتباهی #قسمت۱۸۹ چشمم به دکتر خیره مونده بود که در پاکتای بسته رو باز کرد … مادرشم آورده بود کنار من فقط مهیاری بود که این چند روزه مهمونه خونش بودم شما میتونم وقتی خودم بلا تکلیفم برای اینا تعین تکلیف کنم ؟
    پا انداخت روی اون یکی پاش …
    -اونکه درست ولی تا اینجا کشوندمتون…
    فهمید که دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ….ir" target="_blank"> از کنارشون رد شدم … همینکه وارد سالن شدم درو نبسته صدای خاله به گوشم خورد .
    نیستی و خودمو پر کنم تو بغـ ـل مهیار …
    صدای نگران تر شد
    -دِ میگمت چی شده بچه ؟!…
    بردم سمت کناپه نشوندم روش … گریم بند نمی اومد … یه لیوان آب گرفت طرفم … آران از شدت عصبانیت داشت میلرزید … چطور به خودشتون اجازه میدن توی خصوصی ترین مسائل زندگی منم دخالت کنن…
    با دیدن نگاه مظلوم دریا دلم گرفت …اون دوتا چه گناهی داشتن …
    آران رو به دریا کرد

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و خواهرشم کنارش بود … سعی کردم لبخندی بزنم و سرمو بالا گرفتم … و خم شد جلوش .ir" target="_blank"> و بعد به حیاط انداختم … ماشینش تو حیاط پارک بودولی هنوز بالا نیومده بود … نیم ساعت پیش مهیار اومد دنبال بچه ها از بهت با قدمای تند رفتم طبقه بالا …
    درو محکم کوبیدم گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 30 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :212850
  • بازدید امروز :118064
  • بازدید داخلی :19587
  • کاربران حاضر :101
  • رباتهای جستجوگر:178
  • همه حاضرین :279

تگ های برتر امروز

تگ های برتر