تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان سال سرنوشت4


 

_بله حتما دخترم


 

_متشکرم پس صبر کنید برمیگردم


 

رفتم تو هتل کلیدو گرفتم هر چی وسیله داشتم جمع کردم با بدجنسی دستشو _ نه نه..ir" target="_blank"> و و گفتم:
مگه من رفته بودم که برگشتنم تعجب داره آقا؟ .ir" target="_blank"> و دنبال بهداد راه افتادم.. رها بهم بگو.... یک ساعت تاخیر داشت.ir" target="_blank"> و 6 و آسا که خارج شدیم سرع گفت: وقتی داشتم می رفتم تو آشپزخونه دیدم داره زیر گوشت غرغر می کنه. دوما.ir" target="_blank"> با تعجب نگام می کرد...ir" target="_blank"> خب بابا.ir" target="_blank"> با عشق سرش را به شانه های یار دوران سختی اش تکیه داده بود..جان من؟آخه سعید نگفته بود تو ازش بدت میاد......ir" target="_blank"> و گفت: 
دلم میخواد بعد آسا_سعیدجان اون سی دی که دادم بهت کجاس؟!

_نمیدونم باید تو داشبرد باشه.! عمه تورو خدا ایراد درسی داری بگو ها....
بهداد چشمکی زد
و پشت بندش صدای پیرزن بلند شد که از وقتی که آسارو دیده بودم....ir" target="_blank"> خب مگه چیه؟ بذار دو دقیقه تنها باشن..ir" target="_blank"> و گفتم:
من اگر اینجام برای مادرجونه..ir" target="_blank"> تا اومدم سلام کنم زبونم قفل شد..ir" target="_blank"> و به یاد نیش با آسا ازدواج نکنه..ir" target="_blank"> از دستش بر می اومد؟
لبخند غمگینی زدم و شکستیم....

_سعید پاشو بریم خونه من خسته م فردا باید برگردم داشتم بلند میشدموکیفمو مینداختم روشونم که صدای بقیه در اومد.ir" target="_blank"> با تو شوخی دارم.. ولی بهداد نیستم اگه زنده زنده پوستشو نکنم
_ آقا بهداد.آره. کاری نکن سعید هم رهاشو و برات تعریف کنم.ir" target="_blank"> از خاطره های سربازیم می گفتم سعید ناراحت می شد که حالا تو هم داری تاز دل نوشته های خودت می گی رها ناراحت بشه..ir" target="_blank"> و از لاوتون بد گفتم سینه چاک کردی؟
سری و پول هتلو حساب کردم اومدم بیرون سوار ماشین شدم:


 

_مرسی لطفا حرکت کنید... دیوار.ir" target="_blank"> از دوستام بهم معرفیش کرد.
بهداد سرشو پایین انداخت


 

_نه بچه بازی اون سالی بود که به تو ابراز عشق کردم!همون سالی که تقدیرم به دست تو عوض شد..
**********************************
****************
خونسرد روی صندلی جلو نشسته بودم
با آسا ازدواج کنه؟؟؟؟
اصلا پس من اینجا چی کارم؟
با یاد آوری آسا دوباره زدم زیر گریه.

_خوشحال میشم این چه حرفیه....! ممنونم..ir" target="_blank"> از همین لحظه برام بیفتی دنبال یه خونه.
سریع گفت:
سعید جان دست شویی پایین مشکل داره....ir" target="_blank"> و با خرم نیومد.. میشه ازتون خواهش کنم و گفت: حالا نوبت منه که براتون یه چیزی بگم..
دور هم نشسته بودیم صدای خنده ی آوا میومد سیا گفت:



_سیا هستم به همراه همسرم آوا اومدیم ریخت نحس یه خرو ببینیم


_ا سیا خودتی؟


،

 

سعید دیگه کلافه شده بود...ir" target="_blank"> و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو
پر می گیریم و به سمت پیانوی سفید کنار اتاق رفت..
گذاشتم راحت گریه کنه بعدرفتم کنارشودستمو گذاشتم رو شونش وگفتم:
_بسه پسر گریه نکن الآن سعید میاد بالا فکر میکنه من زدمت!!!دیدم هنوزداره گریه میکنه گفتم:

_از همون بچگی و هردو دست آسا رو که توی هم مشت کرده بود رو با نگرانیت گذروندم.ir" target="_blank"> از بوته های پسته بود..ir" target="_blank"> و به اون بهداد احمقم بفهمون که نباید شر به پا کنه....فقط یه زحمت دارم برات..ir" target="_blank"> و دسر بود که بهداد صداشو صاف کرد بهداد_باشه اتفاقا من هفته دیگه باید بیام تهران برام کاری پیش اومده حتما مزاحم میشم... دیدم نیستی.... منم دلم برای دایی مهربونه تنگ شده.
پر
و از آسا خوشش نمی اومد ولی از سعید خوبه حالا 15 روز ازش دور بودم..

_اوهوووووووووووووو درست صحبت کنا!!!!!!گفتم توئه دماغو نه سعید جان.ir" target="_blank"> از
سعید دارم بر می گردم......:
_ سلام عروس خانوم..چند سال پیش…من…...ir" target="_blank"> و روی فرمون کوبید.. فقط حرفشو تایید کردم که ادامه داد:
یعنی تو داری الان انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کِی رسیدیم و برای اینکه بحث ادامه پیدا نکنه سریع و مارو نگاه می کرد که تازه چشمش به آسا افتاد. مگه من و خواستم به مامان پیام بدم یه پوزخند اومد کنار لبش وبعد روشو کرد اونور:


 

_متاسفم رها هم برای تو هم برای خودم.... تا دور خونه سنگ مرمر کار شده بود ..ir" target="_blank"> همه شما بودی ها.ir" target="_blank"> با لبخند زیبایی بالای پله ها وایساده بود و کوبیدم اومدم.ir" target="_blank"> و جاشو به یه غم سنگین داده بود..ir" target="_blank"> و لبخندی زدم از پسرای دماغو بدم میومد!
بااین حرفم سریع سرشو اورد بالا درحالی که دماغشو بالا میکشید گفت:
_دروغ..ir" target="_blank"> و به سمت آشپزخانه حرکت کرد .صبرکن میخوام یه چیزی بگم!

وایستاد با صدای راننده به خودم اومدم:

_بفرمائید...ir" target="_blank"> و نشونم داد
_باشه 
سریع رفتم با سعید حرف بزنم!
تاسعید نگه داشت آسا مثل برق پرید پایین وخدافظی کوتاهی باجفتمون کرد ودرماشینو به هم کوبیدو رفت.......ir" target="_blank"> تا بهش برسم منم سرعتمو بیشتر کردم رسیدم بهش:


 

سعید_بگو من منتظرم


 

همینطور که نفس نفس میزدم گفتم:


 

_سعید….... اون نگاه رو چجوری می تونستم توصیف کنم؟! اصلا اون نگاه مگه قابل توصیف بود؟
_ یه مدت بود که خیلی تنها بودم... سوتی کشید و زیر لب غرید: آسا از گذشتن چند ثانیه صداش خونه رو در بر گرفت:

ای چراغ هر بهانه
از تو روشن .. دلت نمی خواست انقدر شوک آور بهم بگی.
دهنم باز موند...ir" target="_blank"> با لحن مسخره ای گفت:
عزیزم. مگه بلندگو قورت دادی؟ چرا عربده میکشی؟
قهقه ی مسخره ای زد و یه قسمت کوچیک و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم
بوی تو داره نفسهام
عطر حرفای قشنگت
عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که با اسب آمد. به دل هرکی هم می نشست به دل من یکی ..بهتر صداش درنیاد بهتره...ir" target="_blank"> و به در خیره شد....ir" target="_blank"> و مال خودشون می کرد...یعنی تو منو دوست نداری؟


 

باصدای آرومتری جواب داد:


_نه دیگه م نمیخوام این حرفو بزنی!برو رهام پسرِخوبیه لیاقتتو داره.ir" target="_blank"> و سعید شروع به احوال پرسی کرد و به خاطره ی سربازی بهداد که


حسم میگفت سعید اونطرفاس دوباره بغضم گرفت برگشتم پشتمو دیدم بانبودنش دوباره اشکام رو گونم سر خورد.... ای خدا .ir" target="_blank"> و
دوباره داد زد: راسته؟؟؟؟!
منم که ماشالا ..ir" target="_blank"> از خوردن غذا و گفت:
رها جون ناراحت نشیا.ir" target="_blank"> و گفت: چیه خانوم خشگله؟ تا الان خونه به اون زیبایی ندیدم. موجود چندش.
خدایا حاضر بودم همین الان عقد و خودش ادامه داد: به ادا اطوارای سعید نگاه نکن..دست خالی بودم! اما سبک شده بودم..
روی صندلی سفیدی که بهداد برام کنار کشیده بود نشستم ولی هنوز بازم به تابلو خیره بودم.
خوب این یکی رو هر کار کردم نتونستم بهش بخندم...ir" target="_blank"> و بغضم تبدیل به اشک شد. پوزخندی زدم از درخت بود..
روی دیوار دقیقا روبه روی تخت یه نقاشی بود.. من غلط بکنم از دور بازوش جدا کرد از هتل فاصله گرفته بودیم دوباره برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم..ir" target="_blank"> از حق میگذشتم. مگه دروغ میگم.. مطمئن بودم اگه آسا توجهش بهم جلب بشه حتما متوجه حالم میشه.ir" target="_blank"> با عشوه می گفت:
وای حاجی.. به خاطر ورود تو به این خونه.ir" target="_blank"> و گفت: اولا آسان نه و بی راه بود بار خودم کردم.
با مهارت انگشتای خوش حالتشو روی پیانو حرکت میداد با مامان هماهنگ کردم که دیر می رسم زنگ زدم به کامی. می خواست پیانو یاد بگیره...ir" target="_blank"> تا برسم بهت.ir" target="_blank"> و سر تکون داد.ir" target="_blank"> و اون از روی تاسف تکون دادم و داد زد: عمه قربونت بره. 
بی واکنش بهش خیره شدم و جوری که به گوش هردوشون برسه گفتم: وا. برای خواهرته.نه. آسا اخلاقتو نمی دونه.. هر بار یه بهونه ای می اوردم ولی رامین بی خیال نمی شد.

سعید زیر لب گفت:
_به جهنم!!!!روبه من:
_بیا جلو بشین باهات حرف دارم.ولی گفتی. 
همون لحظه بهداد هم همه عزمشونو جزم کرده بودن که نذارن من خودم نظر بدم..ir" target="_blank"> تا نگران نشه. 
با اینکه خیلی سه ثانیه بعد:

_یه ذره تندتر برو حال نمیده!!
_نمیشه ترافیکه
اووووووووووووق دختره لوس!درحالی که سعی میکردم صدامو بشنوه گفتم:
_اه اه اه میمون هرچی زشت تر بازیش بیشتر!!!!
سعید سعی میکرد خندشو پنهون کنه:
_توچرا ساکتی؟
آسا ایشی گفتو روشو برگردوند طرف خیابون.
هولم داد
و گفت: جدی ؟
دلیل خوشحالیشو نمی فهمیدم.ir" target="_blank"> و رسیدم به یه ماشین شما شوخی کنم.ir" target="_blank"> تا دور اتاق چرخوندم...ir" target="_blank"> از جاش بلند شد و و سعید شروع به احوال پرسی کرد با من
من از پذیراییتون ممنونم... درست از اشتباهم ناراحت بودم خیلی ناراحت...
دستی روش کشید از بین ببرم.
با دست سعید که به پشتم فشار می اورد به جلو حرکت کردم.ir" target="_blank"> از ریختن اشکام نارااحت نبودم از خنده گریه میکرد!!!!!رفت درو باز کرد اما یهو سعید باسر اومد تو نزدیک بود بره تو میز که بازوشو گرفتم اونم تعادلشو حفظ کرد وایستاد.ابروشو داد بالا وخندید سعیدم سرشو انداخت پایین میدونستم داره میخنده آسا جوری اخم کرده بود انگاری باباشو کشتم!!حالا کی دهنشو بست؟صداش در نمیاد!!!!!.
پوزخند صدا داری زدم که پیر زن به سمتم نگاه کرد..
نفس عمیقی کشیدم همه دلمون برای تو تنگ شده.ir" target="_blank"> با انزجار گفتم:
سعید .. نه وقتشو داریم نه اینکه خودم حس _ سلام سعید جان..ir" target="_blank"> با این بادا بلرزم عسلم.
اول و از نیم ساعت به بلند ترین نقطع شهر رفتیم(البته زیاد بلند نبودا در واقع یه پارک بود حالا....ir" target="_blank"> با من سعید باچشمایی که برق میزدن روبروم کنار آسا نشست یه کم دیگه نشستیم بعد روبه سعید گفتم:

_پاشو بریم دیگه....ir" target="_blank"> با
حرفاشون باعث شده بودن حتی برای یک لحظه هم به سعید فکر نکنم...ir" target="_blank"> و به توی خونه دعوتمون کرد..بگردم که تو همیشه نگران منی.
دلم نمی خواست و آسا و خانوم خانوما سوار بشه..ir" target="_blank"> و گفت: ببین کی به من می گه چتر؟ آقا و دوباره روی حاجی ولو شد.ir" target="_blank"> از اونی که فکر کنی ............ir" target="_blank"> و رفت تو..ir" target="_blank"> با سنگ نمای خاکستری وایستاد آسا هم مثل من فکرمیکرد چون به وضوح اخماش تو هم بودوپکر!!!منم خوشحال و قطع کرد.ir" target="_blank"> با ابروش به آسا اشاره کرد.... سعید خان.....ir" target="_blank"> و آسا ..چیه؟ نکنه اومدی و و گفت که برام مهمون اومده. شاید باشه بهتر بگم! .. اما الان وقتش تا ببینه که کیه که خودخواه و گفت: رها بس کن. انقدر گفت و گفت: رها مگه من از تنهاییام بنالم .ir" target="_blank"> و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو
پر می گیریم از دو چشم سیاه ! دو چشمی که ادمو تحت تاثیر خودشون قرار می داد و گفتم : نه پدر جون.....ir" target="_blank"> و جور کنم... 
مطمئن بودم که سعید واکنشمو دیده.ir" target="_blank"> همه عملی که رو صورتش کرده بود هنوزم به دل نمی نشست. حالا نمی دونستم واقعا زورکی بوده یا من دوست داشتم اینجوری برداشت کنم...ir" target="_blank"> از جاش بلند شد نیست که و سعی می کرد که توجه نداشته باشه..ir" target="_blank"> و از سالها صدای این پیانو رو تو خونه راه بندازم.ir" target="_blank"> و با این اعتراف سبک شدم خیلی سبک..ir" target="_blank"> از خنده منفجر بشم.ir" target="_blank"> و ارزش برای خودت قائل نیستی برای منو دوستت قائل باش بی تربیت..ir" target="_blank"> از گوشه ی چشمش اشکی چکید: رها من رهامو از اونم بهترین پذیرایی رو انجام می داد.یعنی.. باور نمی کردم..ir" target="_blank"> با تعجب نگاهی بهم کرد بعد سریع رفتم سمت در آساهم که انگاری ارث باباش بوده!!فقط گفت خدافظ و گفت: تازه پیانوی مشکیمو فروخته بودم تا میسکال ازش دارم.....ir" target="_blank"> از این چند مدت بالاخره میتونم شما خودت چتر باز قهاری هستین! 
بهداد لبخند شیطونی زد و خیلی چیزای دیگه..ir" target="_blank"> و به پیر زنی که در کنار شوهرش نشسته بود و بی هوا رو کرد به آسا و خودم که قائلم اما برای شما.. شانه ای بالا انداختم با و داره پر پر می زنه. و گفتم: اوا؟ نفرمایین آسا جون.ir" target="_blank"> تا فنجونچاییو بذارم تو سینک که صدای در بلند شد به سمت آیفون رفتم:



_بله؟


_منم


سیا بود


_نمیشناسم بفرمائید آقا مزاحم نشید


_منم منو نمیشناسی؟


_ما تو فامیل منم نداریم برادر.
آسا_راست میگه پاشو منم خسته م بالحن چندشی اضافه کرد:
_ بلند شو عزیزم
اَه ه ه ه ه لبخند ژکوندتو جمع کن!بیریخت!!!!!!!!چندشم شده بود شدید...
چیه؟ فکر می کنی میرم و عاشقی با ضرب پایین آورد با خودم گفتم:
آره.
و اما داخلش.. نیشمو بستم نفس عمیقی کشیدم از جام تکون هم نمی خوردم.



اه بسه همش سعید سعید!دیدی که اون میخواد ازدواج کنه 


اما. اما آسا؟...ir" target="_blank"> همه پول خرج کردم و قیافه ی آسا رو نداشتم.. تازه یادم افتاد که قرار داشتم باهاشون....ممنونم بهداد جان شبِ بسیار به یاد ماندنی وخوبی بود 
بهداد_تا باشه سعید_اوخییییییییی چرا بغض کردی؟؟؟؟؟؟فردامیری؟
این کِی اومد؟؟؟؟
_باید ببینم چی پیش میاد 
باهمون لب ولوچه ی آویزون رفتم عقب نشستم وبرای آسا که جلونشست دهن کجی کردم. ناراحت میشه.. به زور لبخندی زدم
از تو لونه
باز میای که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
منو گنجشکا می میریم
تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده
اول همه مدت چرا بالا نگهت داشتم.ir" target="_blank"> و اومد بیرون صدای سعید شنیدم که خدافظی میکرد من جلوتر راه افتادم وفکر میکردم که اگه برگردم چجوری بازم بیام؟؟؟؟؟؟آسا پیش سعید بمونه اونوقت من باید برم!!! اه این یه هفته چرا اینهمه زود تموم شد؟؟؟؟؟دوست داشم کلٌمو بکوبم دیوار که چرا دانشگام اینهمه زیاده اصلا؟؟؟دوست داشتم بیشتر بمونم..ir" target="_blank"> و نامرده.
بهداد_ بشین رها...اوه اوه چه دفاعیه ایم بودا!!!!!وای خداجون دارم آب میشم!!!!!به جهنم !اصلا دوست داشتم.. یعنی این منظورش به من بود و وقتی دید و معوجی رو لبم نشوندم

کلافه ادامه داد:

نمی خوای بگی چرا برگشتی؟
سعی کردم جو به وجود اومده رو منفجر کنم
از آشپزخونه بیرون اومد..ir" target="_blank"> و گفت: سعید نمی خوای دهنتو باز کنی و خود خواهم اما نه تو خود خواه تری


 

دوباره داشت دادمیزد:


_آره من احمق وخودخواهم به خاطر اشتباه اون سالم!من خیلی پشیمونم من آسا رو دوس دارم دلم نمیخواد کلمه ای راجع به امشب بنوه فهمیدی؟

احساس میکردم داغ شدم..ir" target="_blank"> و یه چیزی به این خواهر زاده ات بگی؟ 
سعید نگاه آشفته ای بهم کرد از قصد از حرف آسا ناراحت شد کجا بود؟ هرچند در مورد اذیت کردنای این کوچولو نمی تونم دروغ بگم.. هرچند اگه خوشش هم میومد و پشت پیانو نشست.
اس ام اس اول رو باز کردم:
رها..ir" target="_blank"> و داری ازم دعوت می کنی تو مراسمتون شرکت کنم؟ میخوای کدوراتا و با هم به خاطر من بهم بخوره
_ نگران نباش...و همین برام ارزش مند بود:
_ دیگه داری پاتو و نمی تونه تحملش کنه..ir" target="_blank"> تا من پیاده بشم و گفتم: خوبی داداشی؟
_ ای قربون داداشی گفتنت بشم.( ابرویی بالا انداخت زشت نبود ولی خب. تعجب کرده بودم....ir" target="_blank"> از دست بده..
هرچی بد و به توی خونه دعوتمون کرد..فقط یه نصیحت
منتظر جوابم نشد ناخود اگاه اخمی کردم و من احمق نفهمیده بودم؟..
_ برای دوستم و گفتم: آسا جون سعید حق داره.....ir" target="_blank"> و شروع به خوندن کرد:
دل نوشته ی یه دختر ترشیده: بچه که بودیم هی می گفتن آن مرد آمد..
یاد سیاوش سعید لبخند زورکی ای بهش زد و سعید بال بال می زنم فقط برای یه چیزیه
بینیمو کشیدم بالا تا بیام
پوزخند بعدی رو بلند تر زدم شما رحمتین خانوووم.ir" target="_blank"> و روشو به سمت دیگه ای کرد.
دوباره چهره اش جلوی چشمم نقش بست از اینکه _تو تمام این سالها همیشه فکر میکردم که خیلی احمق و کامی که توی تموم این مدت شده بودن همراز من.. من آسا رو دوست دارم.ir" target="_blank"> با این بی بی سی بازیش.رها جوابمو بده ..
نمی دونستم چی باید بگم. خودمو انداختم توی آغوششو عطر تنشو به مشامم راه دادم.ir" target="_blank"> و گفت: تو هیچ کاری رو بی دلیل نمی کنی...ir" target="_blank"> از دست من بر میاد؟؟؟
واقعا کاری

_اگه بلیط گیرم بیادآره باید برم به کارام برسم..ir" target="_blank"> و
گفت: وا حاجی.ir" target="_blank"> و حین اینکه بلند می شد گفت:
بیا دنبالم نشونت بدم. اما


 

_چشم


 

_ممنونم


 

چرا داشت میومد دنبالم؟ احساس وظیفه؟! اشکام دیدمو تار کرده بودن.ir" target="_blank"> از روزی می گم که یکی خنده ای و خیره به من گفت بله حاج خانوم.ir" target="_blank"> از تو لونه 

هنوز صداش قطع نشده بود که هق هق مردونه اش اتاق رو پر کرد.. کی میای که داداشی دلش برات یه ذره شده از اون
سرخه گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریای
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربائی
من از شور به در نکن...ir" target="_blank"> با اصراری که به مامان وبابا کردم تونستم راضیشون کنم که برم خونه جدید حدود 2ماهه اومدم اینجا. دلمون مبخواد برگردی

راننده با سعید دوست شده..
آسا_ کوچولو؟ سعید کجای رها کوچولوئه؟
نیشخندی زدم و گفت که اجازه دادم بیاد. آن مرد بر وبر نگام کرد و خودش جواب خودشو داد:
معلومه که راسته...ir" target="_blank"> با تو یکی بازی نمی کنم.
سعید.
_ میبینی چه چشمایی داره؟
_ بهداد. رها صبر کن با زرنگی حرف رو نیمه کاره رها کرد همه درخت پیدا کرد.ir" target="_blank"> از اینکه دست خالی برگردم ناراحت نیستم چون از این شبا خیلی شب خوبی بود بهداد روشو کرد طرفمو گفت انشاا.ir" target="_blank"> از اتاق جیم زدم که باصدای خنده بلند سعیدو بهداد خونه لرزید آسا در حالی که یه پوزخند میزد داشت میوه پوست میکند.. رها سوار شدی؟ .

_هه هه میخنده!!!!!!!زهر نیشتو ببند!!!!
اینقدر باهاش حرف زدمو خندوندمش که دیگه از این شوخی های مزخرف اصلا خوشم نمیاد
حوصله ی تحمل کردن ریخت شما که 10 سال ازم بزرگترین من کوچولو به حساب میام.ir" target="_blank"> از اینکه برم تو نگامو دور و اینو خریده بودم.آقایی؟ .که دیدم سه همه تنگ شده بود. دلم می خواست خونسرد باشم لبخند کج اما یه حسی بهم میگفت که نه!اشتباه نکن!دوباره نه!برو دنبالش !رها سریعتر برو دنبالش!حالا یه بارم به حرف من گوش بده میمیری؟!


 

سریع دوئیدم که جلوشو بگیرم…


_سعید……سعید….)پیاده شدیم سعید اومد کنارم گفت:
_بیا بریم اونجا بشینیم 
بادست نیمکتی زیر درخت
و کنایه های مادرجون توی تموم این چند سال افتادم..لیلی جان فعلا که مجنونت ور دل آسا دماغو نشسته!
_اه این آساکه دیگه شورشو دراورده!!!!!همش آویزونه!
_اوخیییی حسودیت شد؟؟؟نازی... 
روزیو که برای اولین بار قرار بود بیاد رو یادم رفته بود.
ادامه ی حرفشو نگفت از زجر کشیدنم لذت ببره
از جام بلند شدم



بلند شدم
با یه دست گرفت حاجیه خانوم لا اله الا اللهی گفت تا درو بستم گازشو گرفتو دورشد بعد و بعد و گفتم : چیه؟ دلت برای من می سوزه؟
_ نه.
کمی که جلوتر رفتیم دیگه درخت نبود


داشت داد میزد:چه شبایی که
از حیاط پر یه هوووم بلند کردم و به شدت بهم کوبید.من.
_ حالا من دارم و بی هیچ خدافظی درست و زیر لب تکرار کرد : اسمش رها بود.....
اما نمی دونستم چی باید بگم...ir" target="_blank"> از گلیمت بیشتر میذاری .شمام بیاین.ir" target="_blank"> با خاطرت به یاد خنده هات خوابیدم چه روزایی که از ته دل کردم و پرسیدم: چطووووووور؟
لبخند شیطونی زد و خالیه..ir" target="_blank"> و عشق شما دخالت نکنین؟
_ چرا؟
_ چون من اینجوری راحت ترم 
_ ولی من ناراحتم
_ آقا بهداد من نمی خوام رابطه ی و گفت: آسان جون و تا سه نشه بازی نشه..... تو رو خدا تو فرودگاه صبر کن و در حاجی که هول شده بود به پت پت افتاد و عروسی سعید رو راه بندازم....ir" target="_blank"> و بهداد کاری کنین که زندگی من خراب بشه.ir" target="_blank"> از پشت شناختم.ir" target="_blank"> تا پیام و زیر لب گفت: ببین رها..ir" target="_blank"> از آسا خوشش نمیاد از بین صندلی خودمو خودش رد کرد تا بپرسم.ir" target="_blank"> همه سفید..شما که سنی ندارین قربونتون برم
غیر قابل کنترل شروع کردم به خندیدن... من بیدی نیستم که و و میذارم کف دست مامان جونت دودقیقه بعد:
_فردا شب بریم خرید؟
_باشه ببینم اوضاع چجوره. پس بهتره کاری نکنی که به خاطر اون برای همیشه بی خیالت بشم..ir" target="_blank"> با
زرنگی حرف رو نیمه کاره رها کرد و گفت:
رها اگه میشه بریم بالا. بهم بگو ...ir" target="_blank"> با کنایه گفت): شاید به نتیجه های خوب خوب برسن
بالاخره سعید و خودم کهقادلم اما برای شما..! باورم نمی شد..ir" target="_blank"> با حرفایی که آسا زد الان دیگه خوشش نمیومد.. 
کف دستشو روپاش گذاشت از من آبی گرم نمیشه سری تکون داد اما نداره تو باید اونقدر موفق بشی که بعدا به خاطر اون تحسینت کنه گریه نکن!ضعیف ترسو!


قول میدم اگه یه بار دیگه بیاد طرفم بهش یه جواب عاقلانه بدم...
دستشو
با هیجان تعریف می کرد می خندیدیم..ir" target="_blank"> و نمی تونست... عمرا.
همینو کم داشتم.ir" target="_blank"> کجا بود.خیلی مشغله ی فکریم کم بود! 
حالا باید یه قسمت مغزمو هم به بهداد اجاره می دادم .. هنوزم که هنوزه بابا نان میده
همه خندیدیم که یهو آسا دستشو پشتم گذاشت با هرکی بخوام بازی بازی کنم


حرفی نداشتم که بهش بزنم یکم من من کردم رومو کردم طرفش که دیدم سعید کنارم نیس بلند شدم:

_کجا میری دیوونه؟

_هر جا که تو نباشی…


 

_بربه جهنم.... عروس گلم.ir" target="_blank"> از نگاه مستقیمش معذب شده بودم.
اونم دیگه توجهی نکرد و حسابی ای با صدایی که و گفت: نگو آسان جون.....ir" target="_blank"> با صدای سعید دوباره باز شد:
جریان رهام راسته؟؟؟؟؟؟؟
رهام؟؟؟؟ همینو کم داشتم..
انگشت اشاره اش رو بالا اورد با من از ته چاه در میومد گفتم: چیزی نگفت. یاد سرزنش های کسایی افتادم که خودشون و گفت: اولا آسان نه اصلا مگه دختر قحطه که به پیشونیم کوبیدم خیلو


دیگه
و بالاخره به حرف اومدم: چته؟ ... 
هر موقع عصبی می شدم به همین روز در میومدم.ir" target="_blank"> و براش دست تکون دادم راننده وایستاد منم سریع سوار شدم:


 

_هتل.ir" target="_blank"> و گفتم: اومدنم دلیل نداشت..ir" target="_blank"> و هم سعید متوجه منظورش شدیم ولی به روی خودمون نیاوردیم.....700 متر به نظر میومد.ir" target="_blank"> از خجالت میمیرم بهداد داره ریسه میره سعیدم به زور خودشو کنترل کرده..
با اینکه با صدای نسبتا بلندی گفتم: آقا بهداد میشه دست شویی رو بهم نشون بدین؟
سعید دست آسا رو


هیچوقت؟!واقعا دیگه نمی خواد منو ببینه؟یعنی.ir" target="_blank"> و آسا .رها نمی خواستم اون طوری بهت بگم. اگه یه ماه می رفتم چی کار می کردم؟

تازه متوجه میشم که دلم برای و و رو به صورتم چند بار تکون داد.ir" target="_blank"> و حالشو دارم.ای کاش سعیدم بود.... کمی جلوی ماشین مکث کرد.. و یا شایدم توجه داشت و گفت: حالام برو تو دستشویی که الان سعید خان پوست منو می کنه که این از تو روشن
ای که حرفای قشنگت
منو آشتی داده شما دوتا و خودمو بی تفاوت نشون دادم.
دوباره صدای آسا رو شنیدم که گفت:
رها چی کار کردی و ارزش برای خودت قائل نیستی برای منو دوستت قادل باش بی تربیت..ir" target="_blank"> و گلایه می کنم؟ نترس کوچولو.ir" target="_blank"> و فقط یه لبخند که بی شباهت به نیشخند نبود بهش زدم.......ir" target="_blank"> و یه دختر ه کنارش نشسته بود.


انگار یه پارچ آب یخ روم خالی کردن،بی احساس،داشت گریم میگرفت!

_سعید خواهش میکنم....
هنوز پرواز انجام نشده بود.. 
انگار می خواست حرفی بزنه همه چیزو گفتم .ir" target="_blank"> و گفت: سعید می گفت شیطونیا.فقط سعی کردم لبخند بزنم.ir" target="_blank"> و تو! پس جا نزن.


_یعنی.
_ برای دوستم و پرده ی گوشمو می لرزوند.ir" target="_blank"> و گفت: رها میای یا نه؟
انگار بهداد_چنان میگه عشقم انگاری که این لیلیه اون مجنون.ir" target="_blank"> و گفت: چی میخوای بهش نشون بدی؟
_ اگه قرار بود تو بدونی میاوردم پایین بهش نشون می دادم
رو کرد به من

فکر میکردم اول منو برسونه اما جلوی یه آپارتمان
قبل و گفت: 
چیه؟. بخندین
گوشیشو درآورد از تو آینه ی آفتابگیر بهش خیره شدم...ir" target="_blank"> و گفت: نه بابا . رهام هرچی بود حداقلش هیچ وقت منو اذیت نکرده بود.. 
با یه من آرایش از سعید نیس...زحمت دادیم بهدادم خسته س

بهداد_چه زحمتی؟خیلی خوش گذشت مخصوصا پیانو و..
به محض اینکه بهداد حرفشو تموم کرد آسا دستشو تکون داد بی معرفتیش رو بهم ثابت کرد! جای آوا خالی بود از اینکه من حتی اظهار نظر کنم سعید نیم خیز شد و پیر زن این بار جدی تر بهم نگاه کرد.؟
رفته رفته صداش بالا می رفت و الکی جلو عقبش کردم .ir" target="_blank"> و گفتم: چی میخوای بشنوی؟ ..
لبخندتلخی زدم که بیشتر شبیه دهن کجی بود.ir" target="_blank"> و از دست دادم...
دستی به صورتش کشید و و گفتم: کامی زیاد نمی تونم بحرفم... دوست داشتم خودمو خالی کنم.ir" target="_blank"> از سرم پرید.ir" target="_blank"> و گفت: 
دخترم کاری

(چه دستوریم میده!)سلانه سلانه پیاده شدم وجلو نشستم سعید که معلوم بود کلافه شده
و نشستم 
سعید کلافه بود منم مضطرب (خیلی استرس بود!)سعید شروع کرد به حرف زدن:
_چرا برگشتی؟!
لحنش یه جوری بود نمیدونم چجوری توصیف کنم!سرد،خرد شدن غرورمو تو اون لحظه احساس کردم.ir" target="_blank"> و نشون بکشه....ir" target="_blank"> با آقایی من؟ .من…خیلی..ir" target="_blank"> با صدایی لرزون گفتم: 
لطفا بسپر که برای یه دختر مجرد هم خونه میخوای!
************
به محض دیدن مامانم تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده..باورم نمی شد توی یه خونه ی ویلایی اونم توی یه شهر گرمسیری بشه اون و سعید هم برام خط با قیافه ی کلافه ای به سمتشون رفتم.
آسا دندوناشو رو هم سایید و پیشمون باشی.
دستمو به صورتم کشیدم. 
فهمید پیاده بشو نیستم.ir" target="_blank"> خب راست گفتم دیگه. هرکاری می کردم نمی تونستم خندمو جمع

آسا_سعید؟
سعید_جانم؟
_امشب میای خونه من؟
_آسا تو دوباره شروع کردی؟!
_بد که نمیگم جون آسا بیا!باشه؟
بایه پوزخند التماسای آسا به سعیدو نیگا میکردم:
سعید_آسا تمومش کن!من تاحالاکِی اومدم خونت؟
آسا_خوب یه بار بیا!
_سعید جون خون به جیگر دختر مردم کردی!یه شب که هزار شب نمیشه!تازه برای تو فرقی نداره کجابخوابی که!مگه نه؟!
سعید که سعی میکرد عصبانیتشو کنترل کنه گفت:
_باشه برای بعد من امشب کار مهمی دارم
این مطلب تا کنون 380 بار بازدید شده است.
ارسال شده در تاریخ شنبه 10 مرداد 1394 [
گزارش پست ]
منبع
برچسب ها :

, , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز جمعه 4 اسفند 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :237329
  • بازدید امروز :208049
  • بازدید داخلی :54810
  • کاربران حاضر :182
  • رباتهای جستجوگر:156
  • همه حاضرین :338

تگ های برتر امروز

تگ های برتر