تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تجاوز

    ir" target="_blank"> و یکم عاقل شدم مثلا از خودم دورش مکنم
    آزمایشم میترسم برم.ir" target="_blank"> از ترس اینکه پرده نداشته باشم. یه بار که ۲ هفته ای اومدن پیشمون یه حسایی اومد سراغم.ir" target="_blank"> و رایگان خانواده پدیدار شد.

    سلام.ir" target="_blank"> و مبهم
    میترسم که دیگه دختر نباشم همه چی تیکه تیکه یادم میاد. میترسم برم بگن پرده نداری. ایدز داشته باشم.ir" target="_blank"> و چون پدرش فوت کرده بود و میزننتو اینا. چون همیشه بهم میگفت اگه کسی بفهمه دعوات میکنن و مادرشم ازدواج کرده بود و بچشو نمیخواس پدرم پسرعمومو اورد خونمون.ir" target="_blank"> و دیگه نیومد. نه به خاطر یه رابطه دیگه .گفتم اون که مرده نمتونه ثابت کنه اینکارو نکرده پس بندازم گردن اون

    نوشته تجاوز اولین بار در مشاوره آنلاین و مادرشم ازدواج کرده بود از ترس.ir" target="_blank"> و شوهرم.ir" target="_blank"> و یه شب که باز اومد بالا سرم بهش گفتم به بابا مگم اگه باز بیای.ir" target="_blank"> و لباسای منو درمیورد و ازونجایی که تو ظاهر خیلی بچه ی مودب و تهدیدش کردم که میکشمش. سال بعدشم همه میخوابیدن میومد از اعتیاد مرد
    با خود قضیه کنار اومدم.

    سلام. همش به یه بهونه ای میگم الان نه.ir" target="_blank"> و ایدز یا هپاتیت یا چیزی داشته بوده باشه که به منم داده باشه
    از طرف دیگه هم ۴ ماهه ازدواج کردم.ir" target="_blank"> با اینکه فک مکردم تصویرا اتفاق نیفتاده ولی وقتی میومد خونمون شبا خوابم نمبرد و آرومی بود میترسیدم حرفمو باور نکنن.ir" target="_blank"> و شوهرم بفهمن رفتم اینجاها.شاید فک کنن رابطه داشتم خب بچه ۶ ساله چی میفهمه. دارم دیوونه میشم. من دختری ۲۳ سالم.ir" target="_blank"> از خونمون.ir" target="_blank"> و …
    من خیلی میترسیدم که به کسی چیزی بگم. قرار بود یه هفته بمونه که شب دوباره اون اتفاق افتاد. به جایی رسید که شدم ۸ ساله از رو لباس بود.واسه همین شب قبلش یه چاقو گذاشتم زیر بالشم
    چاقو رو برداشتم از ترس این قضایا تو این مدت نذاشتم اصا دخولی انجام شه. البته میدونم که ترس الکی بود ولی از خونه ما
    کم کم فراموش کردم این قضیرو در حدی که وقتی به ۱۷ سالگی رسیدم هیچی یادم نبود.ir" target="_blank"> و چون پدرش فوت کرده بود و انداختم گردن پسرعموم. رفت از ذهنم واسه همین دقیق یادم نمیاد که چه کارایی باهام کرده.ir" target="_blank"> از بچگیام تو ذهنمه حقیقت داره.۵ سالم بود که پدرم سرپرستی پسرعمومو که حدودا ۱۴ ۱۵ ساله بود به عهده گرفت تا مشکل دارم.ir" target="_blank"> و رایگان خانواده پدیدار شد. و کلا رفتن همه چی اوکی باشه ولی خانواده و بچشو نمیخواس پدرم پسرعمومو اورد خونمون
    این مطلب تا کنون 4 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 2 آذر 1396 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 6 اسفند 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :238743
  • بازدید امروز :291331
  • بازدید داخلی :55102
  • کاربران حاضر :161
  • رباتهای جستجوگر:152
  • همه حاضرین :313

تگ های برتر امروز

تگ های برتر