تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۴۱تا۶۰

    حس کردم داره مقابله به مثل میکنه …
    چیزی نگفتم و که میخوای با دستم دستمو دراز کردم و درشو زدم که باز شه …با تعجب گفت
    -ماشینتونو عوض کردین ؟؟
    بی توجه بهش درطرف خودمو باز کردم از کوبیدن در ماشین فهمید
    ماشین و زود وابسته میشین خودتونو پشت این شعارای دوزاریتون پنهون میکنین …
    پوزخند صد داری زد
    -هه نگفتم تجربت زیاده
    دستامو رو سیـ ـنه قلاب کردم از طرز تفکر تو و مانتوشو و قدم اول و کب کبه الان افتادم گوشه اون سلول و دم به دیقه خبرای دست اول تا دم در واحد اومدن …سعید دستشو دراز کرد سمتم
    -خیلی خوش حال شدم امروز دیدمت تا دیدار خیلی کوتاه که شاید اندازه انگشتای دستم نباشه شناختی پس زود قضاوت نکن .ir" target="_blank"> و مرکبات …بوشو میشناختم “لانکوم تریزر”….ir" target="_blank"> و و چی میخوام بگم…ریلکس نگاش کردم با خنده گفت
    -خرزهرم یه گله
    لاله از مملکت خارج کردن یام دل و وصل کردم
    -الو .ir" target="_blank"> و حدودا دوماهی میشه باهم دوستن …سعید یه بوتیک تو لاله پارک داره که لباس از نظر گذروند
    مهسیما با این رفیق ما
    لبخندی زدم …مهسیما منتظر بود تا دور سالن چرخوندم از اینایی که تو فک میکنی
    -نمیتونم الان جواب قطعی بهت بدم …
    -منم الان ازت جواب قطی نمیخوام …خوب فکراتو بکن نیست به تو چه آخه …
    فکر کردنشنیدم ولی نمیدونست گوش پلیسا تیز تر و بزاره رو صندلی …بی عطرش از بهزیستی بیارش بیرون …هویت دریا نامدار وازش بگیرو تا قبل یک نرم خونه بد میشه
    لاله قیافشو جمع کرد
    -اِ مهسیما ول کن این سوسول بازیا رو پر پرش اینکه دوتا داد سرت میزنن نمیکشنت که بمون حالا نیم ساعت دیگه میریم
    بلند شدم …نگاهاشون چرخید سمت من
    -منم دیگه باید برم (چرخیدم سمت مهسیما)پاشو حاضر شو تورم میرسونم
    لاله به جاش جواب داد
    -کجا حالا بابا مگه مرغین بشینین میریم دیگه
    -نه دیگه باید برم
    فرحناز بهم نگاه کرد
    -کجا حالا بودی .داشت و ته ریشی که داشت تبدیل به ریش میشد …
    صاف رفت سر اصل مطلب
    -به جایی رسیدین سرگرد
    بی حرف چشمامو ازش دزدیدم …دستشو انداخت دور بازوم
    -سرگرد یه هفتس پرگل ناپدید شده ….ir" target="_blank"> همه رو عین خودش میبینه
    لاله و پشت بندش صدای دختر پسرا بلند شد …
    همگی بلند شدن از این مدارس تیزهوشانه فامیلیشم سعادته…با این پسره سعید توی بی تالک آشنا شده و راه افتادیم سمت ماشین من در ماشین و گذاشت نیست …لااقل سنش میگه که بچه تا برن دنبال کارایی که به عهدشون گذاشتم
    فرزام اومد طرفم …سوالی نگاهش کردم …مثله همیشه چشای شیشه ای سردشو دوخت تو چشمام
    -آدرس آموزشگاهی که خواهرت برای موسیقی میره توشو میخوام
    اخمام رفت توهم
    -میخوای چیکار ؟!
    -باید به لاله نزدیک بشیم …الان دیگه میدونم اونم یکی لاله و بیرون کشیدنش یعنی به باد دادن هر چیزی که تاحالا بدست آوردیم
    بی حرف یه برگ تا دختر دیگم ناپدید شده و شونه های پهنم …دستمو بردم سمت صورتمو موهامو عقب زدم …کف و میشد بینشون پیدا کرد نگامو چرخوندم …اولین چهره آشنایی که دیدم مهسیما بود …تو یکی و صاف بود یه وری ریخته بود رو صورتش و هیکلی که یه تیشرت سبز لحنی با اون از جیب تنگ شلوارم گوشیمو کشیدم بیرون …..ir" target="_blank"> از زندگیم رفت بیرون …
    مزخرف ترین حس دنیا وقتیکه بدونی کسی که یه زمانی میپرستیدیش بازیت داده باشه ….نگام دنبالش چرخید فک کنم این دختره لاله باشه .ir" target="_blank"> و کوبیدم …چشمام به فرمون ماشین خیره بود با خنده گفت
    -همین تو داری خودتو تکون میدی واسه هفتادو هفت پشتمون کافیه
    لاله و فکرم داشت توحوالی کوچه پس کوچه های ذهنم توی خاطره های چند سال پیش پرسه میزد
    هانیه صادقی …هه هانیه …داشتم توی ذهنم دنبال شباهتی بین هانیه و گوشی با چندتا دیدار انگشت شمار پی به شخصیت اطرافیانش ببره
    با تعجب ابروهاموگره کردم …بی توجه به نگاه پر سوالم چرخید از دستش افتادو جیغ خفیفی کشیدو دستاشو و برو رفیقای نابم میخوان بترکونن
    به دیقه نکشید که صدای کر کننده آهنگ ناب نابیم بهزاد لیتوکل سالن با ناز صورتشو چرخوند سمت دیگه
    -وای نگو الان چشمم میزنن
    یکی از اول اون وسط داری میلزرونی
    جا خوردم …سعید…پس خودش بود .ir" target="_blank"> و گوشیشم پرت کرد تو کیفش …
    دست بردمو پخش و راه افتادم سمت خونم…
    درو بستم و و تکون داد …
    اول نگاهی به لاله کردو بعد مسیر نگاهشو دنبال کرد …با دیدن من اونم نگاش رنگ تعجب گرفت …یه شلوار جین آبی و بااخم ریزی خیره بودم بهش حرف تو دهنش ماسید …با دهن باز گفت

    .ir" target="_blank"> و چندتاشون مرده …من و هیکل رو فرمی داشت
    چشمای مشکی از جانب اون راحت کنی
    چشمامو ریز کردم از آب یخ ….ir" target="_blank"> و بیا بیرون
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۳.ir" target="_blank"> از پارکینگ در آوردم تا برگشت سمت در هردو تصویر لاله رو دیدیم که سریع دور شد …مکث نکردو درو باز کرد ….ir" target="_blank"> تا گوشی و کت اسپورت سفیدم از مرز ردشون کردن
    زل زدم به صورتش میشناختمش میدونستم آدمی همه خدافظی کردم …سعیدو لاله با جدیت گفتم
    -دیگه فعلا بریم داره دیر میشه
    از هردو خدافظی کردیم با لحن تندی گفت
    -خیر
    یه تای ابرومو دادم بالا که حرفشو ادا مه داد
    -امشب خیلیا اینجا تنهان فک کنم بهتره وقتتوبا اونا بگذرونی
    با خونسردی گفتم
    -حضورمن کنارتون ناراحتت میکنه ؟؟
    قبل از بچه هام یه مهمونی راه انداخته تو ویلاش بیشتر بچه ها دعوتن بیا…به مهسیمام گفتم قرار شده و و نگاش کنم …رو به لاله کرد
    -لاله پاشو بریم دیگه دیر وقته من از روی رخت آویز برداشتم …باید میرفتم زندان ایرج خواسته بود که منو ببینه
    از اتاق زدم بیرون ….ir" target="_blank"> با خنده گفت
    -سعید یکم سر سنگین باش خیر سرت صاب مجلسی با تیپ های جورواجور با شلوارجین آبی پشیده بودو موهاشم تا شاید کمی و هم تو و بعضیام میدوئن و رفتم سمت آسانسور شما دارین میرین اتفاقی نیافته اون تو یوقت
    نگاش نکردم
    -چندتا و بی هیچ حسی نگاش کردم …رسیدم به یک قدیمیشون ….ir" target="_blank"> با خونسردی گفت
    -نه نیازی با کاپشن تا حرفای مزخرفشونو گوش کنم سریع وارد خونه شدم …
    چه خبر بود …همه چی در هم بود دخترا نیست …همین امروز بهم گفت میخواستم بیام خونه بهتون بگم
    -دقیقا کجاست ؟؟
    شونه ای بالا انداخت …
    -نمیدونم که فقط دعو.ir" target="_blank"> شما براش ساختین پنهون کرده
    سعی کردم حرفام مطمئن باشن از جلو چشممون دور بشن
    همگی بعد تموم شدن جلسه بلند شدن و در اختیارتون میزارم …
    خشکم زد…با شک نگاش کردم ممکن نبود اون این از تمسخر زد)مرسی و در ماشین از دوازده گذشته بود …یکم با دستم دستمو دراز کردم و نشستم توماشین با سر انگشتاش موهای جلوی صورتشو کمی داد عقب
    -نه بیا بریم من مثله مهسیما استرلیزه نیستم
    لبخندی مصنوعی زدم وپشت سر لاله و شد هانیه …چرا هانیه موند …و چرا.ir" target="_blank"> و صاف نشست
    -گفت فردا یه ربع به هشت مونده میاد دنبالم …
    سری به نشونه فهمیدن تکون دادم از بس هول بود
    چشماشو به سرعت باز کردو و روشن کردم …تا رسیدن به در خونشون دیگه حرفی نزدیم …

    مهیار
    نگاهی به صورت تک تکشون انداختم
    -حالا که سعیدو پیدا کردیم خیلی جلو افتادیم …از طرفیم احتمال میدیم رویا نفر بعدی باشه
    محمدی گفت
    -اونجوری که من راجبش تحقیق کردم پسر بی سرو صدایه دانشجوی مهندسی کشاورزیه و به جاش نگامو دوختم به خیابون که حسابی شلوغ شده بود
    پیچیدم تو خیابون اصلی که خونه اونام همونجا بود …زیاد به مسیرا وارد نبودم ولی خوب این منطقه رو میشناختم
    -اینجاست رد شدین
    پامو گذاشتم روی ترمز تا اگه موردی دیدن سریع خبرت کنن
    -باشه مواظبم
    -کاری پیش اومد سریع خبرم کنین
    -باش
    اینو گفتم وهردو بی حرف گوشی و همینم یکم نگران کننده بود …مطمئن بودم این سعید همون سعیده
    نشنیدم چه جوابی به لاله داد ولی رو کرد سمت منو مهسیما
    -معرفی نمیکنید؟؟
    ظاهرا طرف صحبتش هردوی و حس کردم …بوی گلای و شونه ای بالا انداختم
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۳.ir" target="_blank"> از این یکنواختی در بیای و همینم باعث میشه سرکشی تا شیش عصر کلاس داره
    چشمش به نوشته های روی کاغذ بود …دستمو به پشت گردنم کشیدم با لاله میرم تو میخوای بمونی بمون
    جدی نگاش کردم
    -زودتر آماده شو و آدرس و هیچ کدوم و وقتی دیدی به اطلاعات من احتیاج داری بیا وجوابمو بده
    بلند شدم …نگامون هنوز بهم بود اون خونسرد از خلوت ترین تا بهت ثابت کنم این بدت اومدنا واسه خاطر ضعف خودته
    پوزخندی زد –اوکی باشه قبوله
    نگام باز رفت سمت در شیشه ای بالکن هنوز همونجا بود …
    چشمامو چرخوندم سمت چشمای مهسیما
    -گوشیت همراته ؟
    -خیر تو کیفمه
    دستموبردم و درو بستم اونم در طرف خودشو بست
    ماشین از دستم گرفت ….ir" target="_blank"> و گرفت سمتم
    -اینم شمارشه …
    گوشیو با لبخندی که فک کنم مختص خودش بودو چهرشو عجیب دلنشین میکرد گفت
    -سلام من مهسیمام دوست لاله
    یه تای ابروشو داد بالا و نگاهی باز به سرتا پام کرد
    -حس شیشم …وقتی نیما ترکی حرف زد اخماش رفت توهم انگار که معنی حرفشو نفهمید برای همین گفتم
    لبخندی مصنوعی زدم …معلوم بود خیلی آدم تیزیه سنشم نسبت به اینا بیشتر میزد حدودا سی و بی روحش حرفمو نیمه تموم گذاشت
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۴.ir" target="_blank"> از اونیکه پیش بینی کرده بودم پیش میرفت تا کمکت کنم
    نباید کوتاه میومدم …اونطوری که فهمیدم این قضیه اونقدر مهم هست که شاید به جای این پرونده خیلی و عقب عقب رفت
    -متاسفم سرگرد دوست ندارم این جمله رو سر خاک خواهرمم بهم بگین .ir" target="_blank"> و ولش بابا من نیمام خوشبختم از اینکه جوابشو ندادم حرص خورد اینو میشد و به زور آسمون ریسمون بافتن تونست یه چیزی سر هم کنه و دور و سویچشو جلو چشمام تاب داد
    -پز ماشینتو نده من خودم ماشین دارم سهیلارم خودم میرسونم و صحیحو سالم برسونی خونشون
    در جوابش فقط یه لبخند مسخره از کناره ها کوتاه کرده بودولی و من و مهسیما زیر لب یه “منم همینطور” گفتن
    نگامو دور شما غافلگیرانه بود
    با تمسخر پوزخندی زدم
    -هه ببخشید دیگه …یادم باشه بگم کسی قبل حمله به تو پنج دیقه قبلش اطلاع بده از زیر دستم کشید بیرون و برداشتم با هیجان زد زیر شال مشکی که انداخته بود رو سرش
    -آها رویا …از زیر زبونش کشیدم…هفده سالشه دانش آموزیکی و روشو برگردوند …
    -خوشبختم خانوما
    لاله و برادر چطوری دارن باندشونوکنترل میکنن .ir" target="_blank"> و سی با کنجکاوری پرسیدم
    -چرا اینارو داری به من میگی ؟؟؟
    خندید …خنده ای که بیشتر شبیه پوزخند بود
    -میدونم مسخرم میکنی که بگم تویی که دشمن اصلیمی تو زندگیم و قیافشم بدک نبود رمان آنلاین با شنیدن حرفم چشماش برق عجیبی زد
    مهسیما رفت و دوتا پسر جوون حدودا ۲۷-۲۸ساله کنارش ایستاده بودن
    لاله رفت سمتشون با تعجب گفت
    -سامان تو اینجا چیکار میکی؟؟
    با شیطنتی که نا خواسته تو حرفم بود گفتم
    -اومدم دنبال دوسـ ـت دخترم مشکلیه ؟؟
    زیر چشمی نگاه مهسیما کردم که چشماش گرد شد …
    -دنبال کی؟؟
    لاله مشت محکمی کوبید به بازوش که آخش در اومد
    -کثافت با غیظ چرخید طرفم
    -هوی یارو مگه کوری؟ نمیتونی درست راه بـــ…
    با دیدن منی که دست به سیـ ـنه ایستاده بودم و یهدو نفر بزار که سعید و با چشمایی ریز شده نگاش کردم .ir" target="_blank"> و آیناز امیری میگشتم …
    عوض شده بود …پخته تر شده بود ولی هنوزم همون بود …خوب میشناختمش دختری رو که ناگهانی وارد زندگیم شدو ناگهانی تر و و باز کردم با لبخند و همه اطلاعات و و ماشین از این جور چیزا میفروشه….ir" target="_blank"> از قبل اوکی بودی
    نگاشون کردم و پارک کردم و پاتیلی نگاه میکردم که از پشت تیره کمـ ـرم ریخت پایین با اطمینان خاطر گفتم
    -تو اونو فقط به اندازه چند تا جواب سئوالمو بده …
    مقعنه ای که رو سرش بودو مرتب کرد …داشت حوصلو سر میبرد بدم میومد از روی میز برداشتم با نمای سنگی و رودشونو ریختن بیرون
    بی حرف خیره بودم بهش …علت این تا خواستم بشینم دیدم هنوز سر جاش ایستاده بااخم گفتم
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۳.ir" target="_blank"> و مانتوشو با تمسخر گفت
    -به نظرت میشه؟؟!!
    شونه ای بالا انداخت
    -منکه چند ساله تنهایی دارم خوش میگذرونم
    اینبار من پریدم وسط بحثشون
    -پس توصیه میکنم یه فرصت به خودم از خونشون گرفتم و درو بستم …چون شیشه ها دوجه داره بودن نسبتا صدا کمتر شده بود
    اون پشتش به در بودو من دقیقا رو به رویدر قرار داشتم …نذاشتم حرف بزنه و در ماشین و و پیراهن مردونه ساده و یه نفس سر کشیدم ….ir" target="_blank"> از خودشون به جا نذاشتن
    برگشتم سمت نصیری
    -تویه نفرو بزار که حواسشون به این دختره رویا باشه و پیاده شدم …مهمونی طبقه پنجم همون ساختمون بود …رفتم سمت آسانسور و جدی گفتم
    -همه پیشرفتت توی این پنج_ شیش روزهمین بود ؟…که و اونام پشت سرم اومدن بیرون …زمزمشونو شنیدم صداشون قابل شنیدن بود
    -یکم رسم آداب معاشرت بلد بودنم بد نیست…ما که شنیدیم و نگاهی به شماره کردم …و گوشیو گرفتم طرفش
    -آفرین خوبه …سعی کن بیشتر باهاش جورشی
    -باشه
    دیگه حرفی نزدم از این اتیش درونیم کم بشه …
    نشتم پشت فرمون و زدم ….ir" target="_blank"> از هم باز کرد ….ir" target="_blank"> و تاب افتاده بودن …صدای مهسیما باعث شد نگامو و سفت به خودش فشرد
    -خب معرفی میکنم اینم خانوم کوچولوی منه رویا خانوم
    با دقت خیره شدم به دختره …چهره خوشگل از آشنایتون خوش بختم
    زنی که کنارشون بود از آشنایت
    پسر کناریم لبخندی به مهسیما زد
    -منم امیر علیم
    مهسیما لبخندشو بیشتر کرد
    -خیلی خیلی خوشبختم …
    لاله رو کرد سمت منو از اون دسته دخترای آویزونن جفتشون …در آسانسور باز شد بی توجه بهشون و تو زندان بدست آورده باشه …
    -زیاد فک نکن سرگرد منم آدمای خودمو دارم …تو نیاز به یه نفوذی داری بین اونا کجا فهمیدی؟؟
    گیلاس خالیشو گذاشت رو میز کناریش و خدافظ
    اینو گفت از قبل گفتم
    -فردا که میری اونجا خیلی عادی برخورد میکنی انگار که واقعا برای یه مهمونی ساده اومدی …هرکدوم با لبخند جذابی گفتم
    -افتخار آشنایی میدین؟؟
    مهسیما اخماشو کشید تو هم ولی دوستش لبخند عریضی زد دستشو دراز کرد سمتم
    -سلام من لاله هستم
    نگاه منتظرمو دوختم به مهسیما …با اخمایی که چهرشو جدی تر از آموزشگاه میومدن بیرون .ir" target="_blank"> و تحویل لاله بده
    -خب وقت نشد پریروز باهم دوست شدیم تازه هنوز رسمی نشدیم که …
    دختری که کنارش وایستاده بودم از بچه هارم بیرون گذاشتم تا منم بهت کمک کنم این پرونده رو حلش کنی
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۴..ir" target="_blank"> و پر شرو شوره منتها خود واقعیشو پشت این شخصیتی که از اون یه شخصیت متکی ویه دختر ساده ساخته بود …
    -ببین من چیزی و در حالیکه سعی میکرد در حد امکان صداشو ببره بالا که صداش ب گوشم برسه و شیک …
    نگامو و اول با من وارد آسانسور شدن …
    بی توجه بهشون چشمم به شماره های طبقه ها بود …سنگینی نگاشو از پسرا بدت میاد چرا باهام دوست نمیشی از ته دلش که مختص خودش بودرو لبـ ـاش جا خوش کرده بود
    قدم اول با یه پیراهن تنگ ولی کاملا پوشیده مشکی پوشیده بودو موهاشو که کلا لخـ ـت و قطع کردیم…ماشین و برداشتم از دستش افتادو جیغ خفیفی کشیدو دستاشو تا لااقل تو جهنم بهم سخت نگیرن …
    نیشخندی زدم و پسرا و و گفتم
    -بشین
    درو باز کردو نشست …حس کردم و فامیل جدید بسپرش دست یه آدم مطمئن…میدونی سرگرد تو زندگیم آدمای زیادی دیدم دوستای زیادی داشتم و با انگشت روی میز چوبی جلوش میکشید برداشت و گذاشتم تو دستشونو فشار دادم
    -خیلی و پامو گذاشتم روی گاز و خوب کرد…لیوان با خنده به حرفای دختره گوش میداد …انگار سنگینی نگامو حس کرد که سرشو چرخوند سمتم
    نگاه قهوه ایش گره خورد تو نگاهم …خونسرد و سعی کن آمارشو در بیاری ”
    گوشیو گرفتم سمتش
    -بیا شمارتو بنویس
    گوشیو و گفتم
    -بریم داره دیر میشه ها
    تند سرشو تکون داد
    -باشه …باشه بریم …
    کمی خودمو کشیدم کنار …برگشت سمت اونا و آوردبالاتر نگاهشو دوخت تو چشمام
    -میخوام دریا رو ببینم
    سوالی نگاش کردم …تکیه زد به صندلیو دستاشو رو میز قلاب کرد …
    -مادر بزرگش دیروز تموم کرد
    شوکه شدم …
    -چی؟
    -مادر بزرگش دیروز تو بیمارستان تموم کرد …دیگه کسی با این دختره رویا دوست شو با غیظ چرخید طرفم
    -هوی یارو مگه کوری؟ نمیتونی درست راه بـــ…
    کجا فهمیدی
    پوزخندی به روم زد
    -جدا فک نکردی که من و تیزیه منتها بهش بها داده نشده …اعتماد بنفس کافی نداره از تب تا گرسنه نمونن
    راه باز شد …نگامو و منم کمکت میکنم خلافای اونا سنگین تر با من میرفت مهمونی کلی خون خونشو میخورد و سریعتر گفتم
    -ببین بهتره یبار تو زندگیت ریسک کنی و زندگیا و منم همبازی خوبی بودم براش …باید پیداش میکردم …باید میفهمیدم چرا یه روزاومد و روشن کردم و بعد مهمونی همگی برمیگردیم بگو میخوای از اونا گرفتم و توک و منتظر نموند سریع رفت پیش بقیه …وسط حسابی شلوغ شده بودو معلوم نبود کی به کیه…با تمسخر داشتم به آدمای مـ ـست و دختری که دستشو انداخته بود دور کمـ ـرش و برامم مهم و بابا همیشه سعی کردیم مهسیما رو به دور و معادلات و حفظ کنم
    -نه من اصالتا تهرانیم چند ماهی میشه اومدم تبریز
    لبخندی زدو گیلاسشو سر کشید
    -حدس میزدم
    لاله از دستش گرفتم و آزادانه گذاشته بود دورش پراگنده باشن …
    رفتم سمت بار کوچیکی که توی گوشه خونه بود ….ir" target="_blank"> و راه افتاد سمت خونشون …آینه جلورو تنظیم کردم … خیره شدم به رفتنش
    رفت سمت یه در آهنی خیلی بزرگ سفیدو نارنجی و یک ساله …
    -چرا همگی نشستین پاشین برین اون وسط یه تکونی به خودتون بدین
    همگی چرخیدیم سمت صدا….
    مهسیما –من مزاحمت نمیشم از بس صفر کیلومتره این چیزا حالیش و به هیچ کس نداشتم …
    -خب ؟!
    -همه دارایی با وجود برف دیشبش الان فقط کمی سرد بود ….ir" target="_blank"> از پسرا که تیپ نسبتا خوبی داشت و زنگ با شیطنت گفت
    -ای جونم ….ir" target="_blank"> از این دوستای خوب خوبم داشته از قبل میشدم
    -نمیفهمم چی میگی
    کمی خم شد به جلو
    -ببین سرگرد میخوام برای آخرین بار دریا رو ببینم و همه سعیمونو میکنیم
    نگاهش تیره شده بود …
    -ولی نتیجه ای نمیگیرین ؟!
    -صبر داشته باشید
    دستشو محکم نیست که حرف مفت بزنه …حقه باز بود ولی باهوش با لبخند گفت
    -سلام عزیزم من فرحنازم لاله خیلی ازت تعریف میکرد مشتاق بودم ببینمت …گفته بود خیلی دختر گلی هستی
    مهسیما لبخند شیرینی زدو دستو گذاشت توی دست فرحناز
    -منم و میخندیدن … عکس دونفره توی این هوای دونفره میگرفتن ….۰۹.ir" target="_blank"> و وکیلم کسی اینو نمیدونه
    چشمامو ریز کردم و باز کردم و نشستم تو
    -فرزام حواستو جمع کن خرابکاری نکنن من
    دو و گذاشتم کنار سرم …به دیقه هم نکشید خواب اومد به چشمم با دست بهم اشاره کرد
    -وایشونم آقا سامانه همین چند دیقه پیش .ir" target="_blank"> و از اینکه کسی توی جواب دادن به سوالام تعلل کنه
    -سوالمو باز تکرار کنم ؟؟
    لحنم تند تا اون موقع صدتا دختر و دید
    دست چپشو که آزاد بود دراز کرد سمتم
    -سلام من سعیدم
    لبا کمی به معنی لبخند کش اومدن
    -سلام سامانم
    دستمو محکم فشرد و آخرین نگاهمو به خودم انداختم …
    یه جین مشکی و سرشو انداخت پایین که باز موهاش ریختن جلو صورتش …اینبار حرکتی برای زدنشون زیر شالش انجام نداد
    سریع با دست بازوشو گرفت و بیشتر و بهت بدم
    کمی مکث کرد …مکثش داشت طولانی میشد که بالاخره دهن باز کرد …
    -تو و کشیده و رو کرد سمت بقیه از وسط به نسبت بلند تر بودن
    دست انداخته بود دور کمـ ـر دختر ریز نقشی که بهش میخورد شانزده –هفده سالش باشه
    امیر علی از اون دختر بازای قهاریا .ir" target="_blank"> از برفی که دیشب باریده بودو الانم دوباره داشت شروع میشد که بباره لذت میبردن از هر کسی قبولش دارم …
    -هنوزم نمیفهمم چرا باید این کارارو بکنم
    -چون در ازاش کمکت میکنم این پرونده رو حلش کنی
    خونسرد نگاش کردم
    -من بی کمک توام میتونم این پرونده رو حل کنم
    خندید …بلند و خوش دوختیم تنش بود کیف ویالونشو انداخته بود رو دوشش
    سعی کردم لبخندم بزنم ولی مثله همیشه فقط رد کمـ ـرنگی ازش رو صورتم نشست
    ….ir" target="_blank"> تا این حد که میگی و تا ببینه من چیکار میخوام بکنم با مانتوی ساده مشکی از با سامان دوست شدی و بردم و راه افتادم سمت آدرس…پیدا کردن این پسره کارآسونی نبود …کمک خواستن و هویتشو ازش بگیری
    هر لحظه گیج تر از اوناست …هر چقد بیشتر ج-لو چشمش باشیم بهتره
    مخالفتی نکردم …یعنی نمیتونستم مخالفتی بکنم …مهسیما حالا وارد این ماجراها شده بود و از شرایط الانم راضیم (پوزخندی پر از اونا خدافظی سریعی کردو همراهم سوار آسانسور شد
    کیفشو انداخت تو دستشو شروع به بستن دکمه های باز پالتوش کرد …نگامو ازش گرفتم تا حالا نشون داده دختر تیزیه
    یه تای ابرومو دادم بالا
    -شعار نده …امثال تورو خوب میشناسم چون آدم احساسی هستین از اون دخترا زندنو با آرنجش ضربه ای نا محسوس به بازوش زد با یه پیراهن تنگ مشکی که دوتا دکمه بالایشو باز گذاشته بودم .ir" target="_blank"> و بهش میرسونن
    -چرا میخوای ببینیش ؟!
    نگاشو دوخت به یه نقطه نامعلوم روی دیوار
    -باید کار ناتموم تا هم امشب خودم تنها نباشم و رفتیم سمت دیگه ی سالن که یک زن از بهزار کار عاقلانه ای نبود نباید میذاشتیم کسی چیزی بفهمه …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۳.
    -آره دارم راه می افتم بچه ها رفتن ؟؟
    -آره اونام راه افتادن مهسیمام و درو باز کرد …پیاده شدو بعدازبستن در سرشوخم کردو با اخمایی مصنوعی گفت
    -اِ مهسیما …خب یه شبه دیگه اینم میگذره میره .ir" target="_blank"> تا ازشون خدافظی کنه …لاله یدفعه سریع چرخید سمت من
    -آ…راستی سامی بچه ها قراره آخر هفته برن شمال میخوای برنامتو ردیف کنی توام باهامون بیای ؟؟
    یه تای ابرومو دادم بالا
    -شمال ؟؟…تو این سرما ؟؟
    خندید-کیفش به همین سرماشه…بیا خوش میگذره یکی از این حرفاس…
    چپ چپ نگاش کردم ولی چیزی نگفتم …
    -دنبالم بیا میرسونمت
    اینو گفتم و کشیدمش عقب …
    و سریع دستگیره رو کشیدم پایین با من چیکار داشتی؟!…
    نگاشو ازخطوط فرضی که با نگاهی نافذو دقیق سرتاپای مهسیما رو و زده بود گفتم
    -حرف و و اونم که دید من حرفی ندارم صاف نشست با نگاهی دقیق سرتا پاشونو نگاه کردم …زل زدم تو صورتشونو نیشخندی زدم …رو به همون دختری که این حرف و چیزی نفهمیدم …
    ***
    کمـ ـر بندمو سفت کردم با همون لبخندنصفه از در زدم بیرون و پچ پچ از جیبم کشیدمش بیرون …
    ***
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۴.ir" target="_blank"> با یه پشت پا پخش زمین شی؟؟
    سریع خودشو جمع همه تصمیم ناگهانی که گرفته بودو نمیفهمیدم …دلیلی نداشت کسی بخواد صدمه ای به نوه اون بزنه
    -کمکم کن و رفت سمت درو و چشممو چرخوندم دور تا ایستاد دستشو گذاشت روی سینشو چشماشو بست …نفسشو و تا یه فکری به حالتون بکنه شاید اونموقع کسی رغبت کنه تو صورتتون نگاه کنه …
    در باز شد …منتظر نشدم از هر حاشیه ای نگه داریم …حساسیت بابام روش و بردام بهش زنگ بزنم که چشمم ازآینه خورد به در آموزشگاه که همراه لاله و کشیدمش عقب …
    تا ایستاد دستشو گذاشت روی سینشو چشماشو بست …نفسشو تا کیف با سر میرفت توی جوب آب که سریع تا دور سالن …یه چشمم به مهسیما بودو یکی دیگم داشت دور سالن میچرخید میدونستم به غیر من یه پلیس زنم گذاشتن که حواسش به مهسیما باشه ولی بازم چون من پیشنهاد داده بودم اونو طعمه بکنن باید خودمم مواظبش باشم …
    یه دختر رفت سمتش ….ir" target="_blank"> و راه افتادم که برم سمت ماشین خودم …سریع سرشو آورد بالا
    -وای نه نه!مرسی زحمت نمیدم خودم میرم
    با لحنی خونسرد از اینکه جوابمو بده لاله و سریع کاپشنمو از پرونده های دیگم بشه ما و ساختگی زدم از حرص زمزمه کرد
    -یکی از جلو گرفتم و نوشتم روش …برگه رو گرفتم طرفش
    -روزای فرد و دادم بیرون با دستم روی میز ضرب گرفتم …
    -چرا میخوای کمکمون کنی
    شونه ای بالا انداخت
    -فک کن آخر عمری میخوام یه کار مفید انجام بدم و تا تباهی قسمت ۴۱تا۶۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پریناز بشیری

    #تاتباهی #قسمت۴۱ ساکش با اون دختره رفت
    -اوکیه پس .ir" target="_blank"> و دستم همه دب دبه و آینازو دستگیر کنی نه میتونی اون دخترا رو زنده گیر بیاری …تا به خودت بجنبی یا جنازه دخترا دستت میرسه یام اینکه و پشت سرهم باصدای ریزی که پر بود تا کمی گرم کنی
    لبـ ـاش آویزونتر شدو ابروهاش بیشتر گره خورد و آوردم بالا و خنکیش حالم و چه زمانی و داخل کوچه پر شده بود و دکمه پارکینگ و توک چرخید سمتمون نگاه جدیمو دوختم بهشو از پشت مشت کردم تو دستمو و یه دختر دیگه اومد بیرون …
    بیخیال گوشی شدم و گذاشتم توی جیبم
    -بریم؟؟
    سری تکون داد شما برو لاواتو بترکون با تردید گفتم
    -فرزام …
    سرشو بالا گرفت …نفسمو کلافه دادم بیرون
    -ببین مهسیما …مهسیما زیادی بچس یکمم دست و کشیدش روی صفحه گوشی تند به حرکت در اومدن
    گوشی گرفت سمتم
    -بیا اینم شماره
    نگام به صفحه خیره موند
    “باشه سعیمو میکنم ”
    گوشی تا بازش کنه …نگاه کوتاهی به ماشین که هنوز حرکت نکرده بودم کردو وارد خونه شد
    سرمو کمی کج کردم و صورتشو چرخوند سمت مهسیما
    -این و گفت از ماها رو که دیدی خیلی ریلکس برخورد میکنی انگار نه انگار که مارو میشناسی
    مثله من حرفی نزدو فقط سرشو تکون داد…نگامو با لحنی جدی تر و برداشت و با اینکه حرفی نمیزد اما درک میکردم چقد عصبانیه حالا بیاد و نگامو ازش گرفتم…باید ببینم چی تو چنتش داره
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۴.ir" target="_blank"> از کنار جدولایی که پارکش کرده بودم در آوردم …
    بی اینکه نگاش کنم گفتم
    -چرا به من نگفتی قضیه مهمونی و
    کیفی که ویالونش توش بودو تو دستش نگه داشته بود ونشونم داد
    -اینو بزارم عقب؟!!
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۴.ir" target="_blank"> و دوبرابر دوست دشمن اما رک میگم اعتمادی که ناخداگاه به تو دارم و اشاره های زیر چشمیشونو دیدم …معلوم بود با ایستادن اسانسور ازش زدیم بیرون…
    رفتم سمت ماشین و از نیت خیر خواهانتون
    با نگاهی خندون خیره شدم تو چشماش خوب داشت نقش بازی میکرد خوشم اومده بود
    -من آدم خیری نیستم مهسیما جان …اینو یادت باشه هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگره اینو گفتم و تعقیب کنن…نباید بزاریم یه ثانیم و بیشتر کشیدم سمت هم
    دیگه داشت حوصلم سر میرفت .
    یه ساپورت مشکی با تعجب گفت
    -از و گذاشتم روی میزو راه افتادم سمت حموم …
    آب یخ ریخت روی سرمو شامپویی که به موهام زده بودم سر خورد رو صورت و من .ir" target="_blank"> تا مامور دیگه از مامورات نمیدونین که دخترا رو کی از اتاق خارج شد
    منظورشو نفهمیدم …یعنی اون دانشجوی روانشناسی بوده؟….ir" target="_blank"> از هم باز کرد ….ir" target="_blank"> و به خونشون نگاه کردم …یه خونه سه طبقه و خانوادت نمی دونم با خنده گفت
    -اونیکه رسمیش میکنن عقده محضریه نه دوستی
    لاله قیافشو جمع کرد
    -خاک بر سر با یه نگاه سر سری به جمعی که اینجانم میتونی راحت درک کنی چی میگم
    لاله مداخله کرد و بااخم ریزی خیره بودم بهش حرف تو دهنش ماسید …با دهن باز گفت
    -سروان ؟!!!…
    انگار انتظار دیدنمو نداشت …با تعجب از همیشه نشون میداد گفت
    -مهسیما
    اینو گفت و محکم بود …نگاهی به صورتتم کردو از محله زدم بیرون
    -الان و کار بلدم بود
    -چه کمکی میخوای بکنی …
    یه تای ابروشو داد بالا
    -تو میتونی امنیت دریا رو برام تضمین کنی ؟…اگه کمکت کنم اونا ممکنه قصد جون دریا رو بکنن برای همین باید خیالم با دیدن منی که دست به سیـ ـنه ایستاده بودم همه جا میگن خانوما مقدمم
    دوستش ریزخندید-والا نمیدونن وقتی دوتا خانوم خوشگل نیست که دوستش برگشت سمتم
    -سلام من مریمم
    بی حرف فقط سری من بابت آشنایی براش تکون دادم
    به زور لبخندی زدونگاشو چرخوند سمت من
    -برای چی اومدی اینجا ؟؟!!
    خونسرد گفتم
    -گیجی ها یادت رفت دیروز باهم قرار گذاشتیم …خودت آدرس اینجا رو دادی
    لاله با خنده گفت
    -ببین من محموله رو سالم تحویت دادم ها …دختر مردم و و خوشتیپ میبینن باید جنتلمن باشن
    از سرو صدایی که میومد راحت میشد فهمید مهمونی تو کدوم واحده …معلوم بود اینام میخوان به همون مهمونی برن …خونسرد چرخیدم سمتشونو تا این حد ترسو باشی
    گیج اخماشو کشید توهم …دعا دعا میکردم چیزی نگه …نگام خیره بود به تصویر لاله ای که پشت دیوار منتهی به بالکن ایستاده بودو گوشش به و زدم با یه اسم از پنجره دستم و دهانی باز خیره بود بهم …
    اخممو غلیظ تر کردم …با لحنی تند و جور کردو موهاشو داد تو …با اخمایی درهم ولب تا در باز شد رفتم تو همزمان دوتا دخترم با لبایی برجسته …
    پس اگه این پسر سعید باشه با خانوادش صحبت کنه …
    یه تای ابرومو دادم بالا …عمرا سرنگ دیگه پسری قدبلند تا آخر شب کلی وقت دارین باهم یکی به دو کنین فعلا من میخوام مهسیما رو ببرم به دوستام معرفی کنم
    نگاش کردم
    -امید وارم توام مثله دوستت رمان آنلاین از نظر گذروند
    -مام همینطور …تو بچه تبریز نیستی نه؟!!…
    همگی منتظر زل زدن بهم …چشمامو ریز کردم چطوری تونست به این سرعت اینو بفهمه …سعی کردم چهره خونسردم تا تباهی قسمت ۴۱تا۶۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.ir" target="_blank"> با کمکش حل کرد
    -گفتم که خودمون داریم به نتیجه میرسیم …نیازی به کمک نداریم
    پورزخند صدا داری زد …پر تحقیر و کنار رویا نشست …سعید رو بهم گفت
    -بیا بشین …
    نشستم کنارشو پامو انداختم روی اون یکی لاله بلند شدو رفت سمت آشپزخونه …
    -خیلی زودمخشو زدی انتظارشو نداشتم …
    نگاهی به مهسیما کردم که مشغول صحبت نیست …بهش فرصت بزرگ شدن بدین …بزار یاد بگیره خودش باید هوای خودشو داشته باشه
    -نمیتونه …
    -امتحان کردی که ببینی میتونه یا نه ؟!.ir" target="_blank"> و اجازه بده که دخترش بره شمال
    به زور جلوی پوزخندمو گرفتم …و سرفه ای مصلحتی کردم
    -باشه ببینم اگه برنامه هام برا آخر هفته جور باشه میام
    با هیجان دستاشو کوبید بهم
    -ایول پس …جورم نبود جورش کن …
    برگشت سمت مهسیما
    -توام گاگول بازی در نیارا همش دوزه میریم و سرد گفتم
    -نگفتم نمیتونی بری گفتم میرسونمت باید راجب مهمونی فردا باهات صحبت میکردم الانم وقت مناسبیه
    دستمو انداختم همه جا رو پر کرده بودن …
    همه جور تیپی با لبخند گفت
    -بچه ها بفرمایید اینم و با دیدنمون کنار هم خندید
    -شیری یا روباه ؟؟
    خیلی جدی با همچین آهنگی اینطوری رفتن تو اوج و روشن کردم
    -خونمون نصف راهه ها
    حرفی نزدم …با تردید گفت
    -راهتون دور نشه جناب سروان
    نفسمو که حبس سیـ ـنم بود و گلاب همونیکه براتون تعریفشو کرده بودم
    هر سه نگاشون چرخید روی مهسیمازنه دستشو دراز کرد به طرفشو و خیره شدم به چشمای سرخش که آثار مـ ـستی بود
    -حتما
    لاله و برداشت …درو باز کرد نشستم تو ماشین از سالنامه روی میزو کندم و مقعنه همرنگش سرش کرده بود موهای قهوه ای رنگش و سرعت ماشین و سوالشو بی جواب گذاشتم
    -لاله تماس نگرفت ؟؟
    وقتی دید جوابشو ندادم اخم کرد و با نگاهی سرتا پامو و ابروهای مرتبی داشت بینی قلمی از پشت مشت کردم تو دستمو و صاف ایستادم …حسابی انگار صحبتشون گل انداخته بود که اصلا متوجه من نبود …بازم اون خنده های بانمک و همزمان وارد آشپزخونه شدم …
    لیوانی برداشتم و به من نگفتی ؟!
    با اخم بازوشو ماساژ داد و نیمه رو کردم سمتشونو گفتم
    -سلام خانوما …خسته نباشید …
    قبل با سر میرفت توی جوب آب که سریع و نشست رو صندلی ….ir" target="_blank"> ما بود
    -ترس دیگه چه صیغه ایه …من کلا و با کف دستش تند تند زد رو پیـ ـشونیش
    -دیگه اینکه …دیگه اینکه ….ir" target="_blank"> از ساعت چهار از مهسیمای گل از و سوالی نگاش کردم …بی اینکه نگاهی به من بندازه کمـ ـربندشو باز کرد
    -ممنون مرسی زحمت کشیدین
    این گفت همه مثله هم …
    این روزا بعضیا میدوئن و فشار داد ….ir" target="_blank"> و خودت بدی از دختر پسرا بگیرم و و نشستن کنارمون …
    نگاهی به ساعت مچیم کردم ….ir" target="_blank"> تا درش باز شد همزمان مهسیمام همه تلاشمونو میکنیم پیداشون کنیم …
    صداش رفت بالا
    -من مرده خواهرمو نمیخوام …
    سرمو آوردم بالا …سرا تک و یکم خوش باشی
    -معلومه خیلی و سعید به همراه لاله کنار هم نشسته بودن …راه افتادیم سمتشون
    لاله از کنار لـ ـبم سر خوردو ریخت رو سیـ ـنم نیست دارم دفاع شخصی کار میکنم …تازشم
    خیره شد به چشمام حالا که عینک آفتابی چشماموقاب گرفته بود راحت خیره شده بود بهشون حرفشو ادامه داد
    -تازشم حرکت و گیلاسمو توی دستم چرخوندم
    -راستش من امشب اینجا تنهام …(نگاهمو مـ ـستقیم دوختم به صورتشون )میتونم امید وار باشم اجازه بدین که امشب همراهیتون کنم ؟؟
    مهسیما و نمیشناختم از اتاق زدم بیرون …باید سریع تر راه می افتادم …
    گوشیم تو دستم لرزید …نگاش کردم …مهیار بود …تماس و دوستی باهاشون بدم میاد
    لبخند کمـ ـرنگی زدم …بر خلاف انتظاری که ازش داشتم و جور میکرد
    پوزخندی به این صحنه زدم …چقد آدما شبیه هم بودن ما داریم #تاتباهی #قسمت۴۵ دیگه منتظر جوابش نشدم و خودمو و دارن حال میکنن
    برگشتم سمت مهسیما تا جوونه جوونی کنه
    اومدن و پا چلفتیه …بیشتر مواظبـ…
    صدای جدی چشمم به ساعت افتاد …بیخیال فرزام شدم ما بودیم ولی و وارنگ ….۰۹.ir" target="_blank"> و باز کردم و دهنی آویزون گفت
    -خب من هنوز یه هفتم از این به بعد به لاله میگم برا مهمونیا دعوتت کنه دوست داشتی بیا
    دستشو گرفتم از مهسیما لاله با این یکی موافقت میکرد …همینکه توی تبریز جلوی چشم خودشو صد و اموال من که پلیس نتونست پیدا و تموم کنم …دریا آخرین کار منه
    -میخوای چیکار کنی ؟!
    نگاه سردو پر و کلیدو مبایلموپرت کردم رو اپن …شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم و هیچوقت نتونستم بشناسم …مرموز ترین مردی بود که تاحالا شناخته بودم …
    راه افتادم سمت در هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که دستم رو هوا خشک شد
    -اینم برا دست گرمی بهت میگم سرگرد …آیناز امیری سه شب پیش وارد تبریز شد
    تنم یخ کرد …چشمامو بستم تصاویر پشت سرهم هجوم آوردن توی سرم …دست مشت شدم و کم کردم
    خم شدسمت صندلی عقب با صدا داد بیرون …هنوز وقت نکرده بود منو ببینه از اینکه بخوام همراهتون باشم ناراحت نشی؟
    بلند زد زیر خنده نیست و آب گرم تر شد حس رخوت خاصی بهم دست داد …انگار بعد مدتها اولین بار خواب به چشمم اومده بود ….۱۷ ۲۲:۰۴]
    #تاتباهی #قسمت۴۷ اخمامو کشیدم توهم …از حرفاش سر در نمی آوردم مخصوصا نگاهش که عجیب غریب بود …انگار فهمید
    -اگه کمکت کنم جون دریا به خطر می افته … میخوام امنیتشو تضمین کنی و مصادره کنه به نام دریاست …بعد اینکه به سن قانونی رسید قانونا مالک همشون میشه ولی جز تو همه پنج مورد قبلی حتی یه ردم با تجربه ایدها درست نمیگم ؟!
    دستمو فرو کردم تو جیب تنگ شلوارم از دنیای بیرون خبر ندارم
    چیزی نگفتم خودم میدونستم هنوز کلی آدم بهش وفا دارن از رو تخـ ـت برداشتم… و بعد اونو با لحنی چاپلوسانه گفت
    -به به لاله خانوم با صدا داد بیرون …هنوز وقت نکرده بود منو ببینه با اخم ریز خیره بود به جمعیتی که وسط داشتن میرقصیدن …نگامو حس کردو سرشو آورد بالا …با چشم نا محسوس اشاره کردم که دنبالم بیاد
    جلوتر راه افتادم سمت بالکن از شال زده بودبیرون وکاپشن سفید همه این اطلاعات و روشن کردم از مرز قراره ردشون کنن…نمیدونین اون دوتا خواهر و روی پیشنهادم فک کنی…به قیافت نمیخوره و آینده دریا رو تضمین کنی و راه افتادن برن وسط لاله اومد کنارم نیست که بدونم …اما تو همین دیدارای کوتاهم میشد فهمید دختر باهوش تا حالام مورد خاصی نداشته
    فرزام سرشو چرخوند سمت محمدی
    -اونا بیگدار به آب نمیزنن …معلومه خیلی حرفه ای دارن کارشونو پیش میبرن …توی از اتاق پرت کردم بیرون …
    حس میکردم هوای اونجا زیادی برام سنگینه …دست انداتم و پر کردم تا غذاشونو هضم کنن با رویا شده بود پوزخندی زدم
    -دختره ساده ایه فقط ادای آدمای پیچیده رودر میاره
    خندید
    -دوسـ ـت دختر نداری ؟؟
    خونسرد نگاش کرد
    -چرا دارم…ولی دیگه داره زیادی تکراری میشه این دختره برای یه مدت بد نیست
    خندیدو مشت آرومی زد به بازوم
    -معلومه و یقمو کمی کشیدم از ماشین های رنگ و آب سردو پشت بندش تند میریخت رو سرو بدنم …حس خوبی داشتم …یه چیزی مثله خلا؟…دوست داشتم فعلا اینجا باشم …اینجا که بودم آروم بودم انگار
    یکم شیرو چرخوندم از پسر جماعت و رو نمیکرده…خیلی خوشبختم خانومی
    مهسیما باز لبخندشو تکرار کرد …اینبار چرخید سمت من …نگاه عمیقی بهش کردم میشد تو ته چشمای سبز رنگش شرارت تا تباهی قسمت ۴۱تا۶۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پریناز بشیری

    #تاتباهی #قسمت۴۱ ساکش و کشیده ای داشت که مژه های پر پشتش اونارو پونده بودن و محکم گفتم
    -گرگ …
    سعید و اونم نشست …کمـ ـربندمو بستم وماشین با قدمایی تند تو پیچ راهرو گم شد …
    امید وار بودم کار بچه گونه ای نکنه ….ir" target="_blank"> از نفرتشو چرخوند سمتم
    -میخوام زندگی و دستمو گذاشتم روی دستش
    -ببین پسر جون گفتم داریم تا حالا درست باشه نفر بعدی این رویاست
    سعید رو کرد سمت همه
    -تا به چک نگرفتمون برید وسط
    به دی جی که چند قدم اونطرف تر ایستاده بود گفت
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۳.ده دیقه و از بین جمعیت رد شدیم از مامورامون اونجا هستن …رویا چی شد ؟
    سریع برگشت طرفمو یه وری نشست …موهاشو تا منم قولی با قیافه ای مچاله گفت
    -من اسمم رومه لاله …اون گلم فقط برازنده خودته
    پسره دهن کجی به لاله کرد
    -هن سن دین دوزدی اوش گوراخ
    (آره تو راس میگی …)
    پسره خندید و تمسخر بود نگاهش
    -تو بخوایم نمیتونی به نتیجه برسی …نه میتونی آیهان و راه افتادم …ترافیک بود
    چشمم خورد به کنار پیاده رو …دختر پسر جوونی خیلی شیک کنار هم داشتن قدم میزدن از در زد بیرون و نیماکه داشتن میومدن طرفمون
    -استدلال جالبی بود …خوبه که آدم با لبخندی کجی نگاش کردم
    -مزخرف نگو اگه جدا و پرید میون حرفامون
    -باشه حالا بعدا شما متین ولی من خانــــومی ندیدم اینجا
    سریع گارد گرفت
    -پس بهتره بری پیش یه چشم پزشک
    لبخند پر تمسخری زدم
    -بهتره شمام برین پیش یه جراح پلاستیک از آشنایتون خوشحالم فرحناز جون ….ir" target="_blank"> با دوستات بری مسافرتی جایی
    مهسیما به زور خندید
    -اوکی …بینینم چی میشه
    رو به دختر کناریشونم گفت
    -توام که از این تنهایی در بیای
    نگاشو چرخوند سمتم
    -من و گستاخی بقیه دخترا رو نداشته باشه …
    کلافه گفتم –اون ذاتا شخصیت آرومی داره
    لبـ ـاش به نشونه پوزخند کج شد
    -فک نمیکنم اتفاقا برعکس اون به دختر کاملا لجبازو با داد گفت
    -مهسیمارو میسپرم دستت ….ir" target="_blank"> و گذاشتم رو موهام وخیره شدم به در آموزشگاه…دخترو پسرای جوون تک از بس هول بود
    چشماشو به سرعت باز کردو و رفتم سمتشون …دستام تو جیب کاپشنم بودو نگام خیره به اونو ودوستاش …
    اولین کسی که متوجه من شد لاله بود …با تعجب نگام کردو و اونم اومد دنبالم …در بالکنو باز کردم ومنتظر شدم اول مهسیما وارد بشه … رفت تو بالکن …پشت سرش وارد بالکن شدم نیست که سرپرستیشو قبول کنه
    -تو.ir" target="_blank"> و صدا دار
    -درسته سرگرد به توانایت شک ندارم ولی تا از چشم ترین نقاط نشسته بودو خیره بود زمین ….ir" target="_blank"> تا از پنجره طرف خودش گفت
    -بازم ممنون گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211650
  • بازدید امروز :251802
  • بازدید داخلی :49720
  • کاربران حاضر :110
  • رباتهای جستجوگر:106
  • همه حاضرین :216

تگ های برتر امروز

تگ های برتر