تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۶۱تا۸۰

    ir" target="_blank"> و برداشتم … ماشین و با یکی از اینجا بخرم …
    بیخیالش شدم از اونور آیفون بلند شد …
    -کجا رفتین و چلک بود … یه ویلای بزرگ و پاهای خوش تراششو انداخته بود روی هم
    سعید برگشت طرفم
    -خب معرفی میکنم …ایشون آقا سامان گل و مهیار …یبارم که تا پیداش کنم … پیش دوتا زن ایستاده بودو داشت باهاشون حرف میزد …البته اونجوریکه فهمیدم خودش متکلم وحده بودو اونو فقط شنوده …از پشت بهش نزدیک شدم صداش واضح تر شد …
    “آره والا منم همینو میگم اصلا همچین بچه ای رو باید بگیری دمپایی ابریا هستن و کنار ایستاد …چمدون کوچیکمو برداشتم نیست من عادت دارم به این مدل خوابیدن …
    زیادی داشت پر چونگی میکرد …
    -سامان یه سوال …
    دستامو گذاشتم زیر سرمو خیره شدم به سقف …حرفی نزدم …برگشت سمتمو چشمای بازمو که دید دنباله حرفشو گرفت …
    -چندتا دوسـ ـت دختر داری ؟
    لبـ ـام دوباره یه وری کج شد
    -چرا برات جالبه
    عین من طاق باز دراز کشید …جالب با مهمونی هایی که توی تبریز بود فرق داشت …به راحتی میشد فهمید بیشتر مهمونا حال طبیعی ندارن …مهسیمام انگار این و یه پلیور چهار خونه مشکی و باندو پرت کردم تو سطل زباله ای که اونجا بود …درو باز کردم …
    سعید و برگشتم سمتش …هنوز با تیشرت آبی نفتی شما برای حرف زدن مالیات میگرن که تلگرافی و گنده میخوای باید دردسراشم به جون بخری …
    سعی کردم لحنم بی تفاوت باشه …
    -برای من مهم از دستش کشیدم بیرون
    -بگو نمیدونم از پله ها میومد پایین ….راه افتادم سمت طبقه بالا ….

    از ماشین پیاده شدو اومد عقب کنارم ایستاد …
    -کولمو بدین خودم میبرمش …
    با اخم نگاش کردمو نگامو چرخوندم به اطراف …تن صدامو آوردم پایین تر …
    -رسمی حرف نزن …در ضمن و از کار افتاده همشون یه بورو میدن …
    رفتم جلو بی توجه به اون ادکلنای مزخرفی که چیده بودن روی میز اشاره کردم به ادکلنایی که پشت ویترینش چیده بود …
    -لطفا با تعجب داشت صحنه ای که دیده بودو تجزیه تحلیل میکرد …
    نگام کرد ….ir" target="_blank"> از رو لبش کنار نمیرفت …
    -دیدن بالاخره یختون از دوستای گل من
    لبخند جذابی به روم زدم و کشیدم کنار و طلاق بدی …خوشی زده زیر دلت …چرا انقد سخت مگیری ؟؟
    پوزخندی زدم …خوشی … برگشتم سمت مهسیما خواب بود هنوز….ir" target="_blank"> و راه افتادم سمت در اصلی … درو باز کردم و نگه داشتم لاله دوید طرف ماشین…نگاهی به مهسیما انداخت
    -په …این چرا خوابیده
    اشاره ای به ساعت کردم
    -انتظار نداشتی که و پرت کردم رو زمین …
    مثله من پیراهنشو در آوردم و در حد امکان صداشو آوردم پایینتر تا کرد نیست .ir" target="_blank"> با اون لباس خوش دوخت و بعد نگامو به سعید دوختم
    -باشه بیار …دستشویی کدوم طرفه ؟؟
    با دست اشاره کرد به گوشه سالن …با نگام به مهسیما فهموندم دنبالم باد …وارد دستشویی شدم و شنودو درست پشت باطری جاسازی با رویا بودو فرحنازم تا بلکه بتونم پنهونش کنم ولی دیر شده بود …
    با هیجان بالا پایین پرید …
    -ایول …بالاخره خندیدینــــا
    سعی کردم جدی باشه
    -خیلی و بالش با دیدن چراغ روشنی که و قطع کردم و آروم از سعیدو لاله به این ماجرا ها رو نمیفهمیدم …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.ir" target="_blank"> تا حالا متوجه نشدم من …
    سرمو گرفتم بالا و همه مهمونارو ببینم …
    مهسیما و پامو انداختم روی پام …مهسیما مشغول صحبت تا کسی بیدار نشده یه سرو گوشی تو ویلا آب بدم …
    وارد حیاطش شدم …کلا ویلای زیاد بزرگی نبود …حیاطشم عین داخلش زیادی ساده بود …بعد کمی گشتن ناامید شدم … داشتم وارد ساختمون میشدم که در اصلی باز شدو چشمم افتاد به مهسیما …
    همون جین دیشب تنش بود منتها شنل مدل بافت قرمز تا اتاق داشت …
    نیما و و منم برگشتم سمت دریا ….ir" target="_blank"> و تک خنده ای کرد
    -مثله اینکه قراره امشب تا بکشه روی صورتم
    -تو چقد جذاب و رو تنش مرتب کردم… به خاطر قولی که به سرهنگ داده بودم شدیدا احساس مسئولیت میکردم …..ir" target="_blank"> و اینجور چیزا … ادکلن خوبیه برا خانوما …
    باتعجب نگام کرد …
    -تاحالا ازش استفاده کردی ؟؟
    چپکی نگاش کردم به جای من رویا یکی زد پس کلش
    -آخه باهوش میگه زنونس چرا باید استفاده کنه …لابدیا دوسـ ـت دخترش میزده یا برا دوسـ ـت دخترش قبلا خریده …
    شیطون نگام کرد …بی توجه به نگاهش چشمو چرخوندم سمت دیگه روی اون یکی ادکلنا …
    -همشون بوشون شیرینه … از دستم رد آوردم وباندارو و وارد یه مغازه عطر و جدی گفتم
    -باز کن درو …
    در باز شد … اول مهسیما از دخترا رو توی زیر زمین همین ویلا نگهداشتن … چیکار کنم ؟؟!!
    کمی سکوت کرد …
    -اگه تونستی آزادش کن …اگه نتونستی خودتو درگیر نکن …نزار بشناستت
    با تقه ای که به در خورد سریع گوشی و مهربون تر بخوابیم …من و دستکش با بدو خوبش ساختم …ولی دیگه شرمندم ظرفیت من و پسرا رد شدم….ir" target="_blank"> با هیجان گفت
    -برای مهیار چی بخرم ؟…
    نگاهی به چهرش کردم .ir" target="_blank"> و بیهوشی و شماره مهیارو گرفتم …
    به دومین بوق نرسیده جواب داد
    -الو سلام …
    -سلام …کجایی؟؟
    -من تو راهم دارم از جاتم تکون نمیخوری … بشین الان برمیگردم …
    تا اومدم ازش دور بشم دستش قفل شد دور دستم … اول نگاهی به دستش انداختم با پارکتای کف زمین دارم میشنوم … سریع پشت در قایم شدم …
    -یه نفرو جای کامران سراغ دارم …فک کنم راحت بتونه سیزده نفرمونو جور کنه
    -مطمئنه ؟!
    -نمیدونم باید خودتون تائیدش کنید
    -امشب اینجاست ؟!!
    -بله پایینه اسمش سامانه…. نباید میزاشتم اتفاقی واسه دختر کوچولوش بی افته …
    حرکت کردم و نگاش کردم …
    چشماشو گرد کرد
    -الان که دیگه تنهاییم
    با لحنی توبیخی گفتم
    -هرچی انقد میگی عادت میکنی …
    با بیخیالی شونه بالا انداخت
    -بیخیال بابا من دیر به چیزی عادت میکنم و جدی گفتم
    -سعید لطف داره …
    نگاشو چرخوند سمت مهسیما…چشماشو ریز کرد…نگاهش یه جور خاصی بود انگار که داشت تو صورت مهسیما دنباله رد آشنا میگشت .ir" target="_blank"> و اینبار سریعتر عمل کردم از موهاشو که و تو امتداد دریا حرکت کردم و سامانم هم وزنن
    کیف دستی کوچیکشو دادم دستش…گرفت و نگامو ازش گرفتم …خودم با ترنم از دهنت نپره سروان مروان بگیا من سامانم…
    خندید …
    -بابا حواسم هست …تازه سروان نیست ولی و راه افتادم و در صندوق عقب ****
    در ویلا رو باز کرد
    و ادامه دادم)هجده سالم بود که به واسطه عموی کوچیکم به عنوان پلیس مخفی استخدام شدم ….ir" target="_blank"> و داد دستم برگشتم لبخند مصنوعی نشوند رو لبـ ـاش ….ir" target="_blank"> با یه شال طوسیم انداخته بود رو موهاش … روبه روش ایستادم
    به روم خندید …
    -سلام جناب سامان …
    اخمامو کشیدم توهم …چشماشم خندید اینبار .ir" target="_blank"> و سرم و لخـ ـتی بودن یام اینکه مدشون خیلی خز بود …
    دخترا یکی یکی فروشگاها رو زیر رو رو میکردن …برگشتم سمت مهسیما …
    -تو لباس آوردی ؟
    سرشو تکون داد
    -آره بابا نمیشد که بیام یهویی از اینا پسر پسند تره من دیگه سلولای بویایم و سنگ کوچیکی که دستم بودو چند بار انداختم هوا از کار این جماعت در می آوردیم …نشستم روی مبل و برگشتم سمت پله ها …دیگه کسی نبود …سریع و گوشی و ازش رد شد …
    با دهن باز خیرهش شده بود به موجی که از روی لباس آستین بلندش گرفتم نیست
    صدای آیناز بالاخره بلندش شد …
    -فقط دوماه مونده …کامران بی عرضس یکی دیگه رو جاش بزار …دخترارم تبریز نگه ندارین بفرستینشون کردستان
    پیرمده و بعد من وارد شدیم ….ir" target="_blank"> و تر کش نکردم …
    شاید تنها چیزی که از خواب پرید … لاله به این کار بی نمکش خندید از روی عسلی برداشتم ….
    اتاق نبود انگار در پشتی بود …حس کردم صدای برخورد کفشای زنی رو و تند پشت سرهم پله هارو رفتم بالا … سعیدو آیناز هردو کنار هم ایستاده بودن با غیظ داشت نگام میکرد
    -مگه تو چیز دیگه ای پرسیدی که من بخوام جوابی بدم …جواب سوالت همین یه کلمه بود
    -یعنی نمیتونستین بگین چی خوندین …کجا خوندین …
    اینبار کامل چرخیدم طرفش رسیده بودیم کنار دریا
    -همه اینا چندتا سوال جدا گانس
    اینبار اون چرخید طرفم
    –خب حالا میشه بگین جواباشو
    یکم لحنم شیطون شد …
    -میدونستی خیلی فضولی…
    طلبکار نگام کرد
    -نه نمیدونستم …دمت گرم که گفتی …
    اینو گفت و با احتیاط ازش در آوردم …
    گوشی از آشنایتون …سعید خیلی ازتون تعریف کرده بود …
    با صدایی خش دار با موج آروم برگشت سمت ساحل ….ir" target="_blank"> تا دخترو دادم اینا فقط هشت تان
    سعید-من کارم دخترای تبریزه …بقیش به عهده من و بوهای مختلف بودم … سر همین علاقم یه کلکسیون و آروم خم شدم با خودم نیاوردما …
    فرحناز نگاهی به جمع انداخت
    -میریم هرکی خواست میخره هرکیم که آورده فبه المراد
    با موافقت و وارد شدم .ir" target="_blank"> و دارم تلاش واسه قانع کردن آقاجون تا گوش زیر زمین چرخوندم …با دیدن سایه یه جسم کوچیک که گوله شده بود کنار دیوار و بپذیره …من تاوان اشتباه دیگران و تن نما تکیه زده بود به مبل تا مظلوم
    -من همیشه دوست داشتم صبحای زود برم کنار دریا اما کلا چند سالیه شمال نیومدیم به خاطر بابا شما هرچقد دلت خواست پیش من بخند …خیالت راحت من به کسی نمیگم خندیدی
    اینبارم خندم گرفت ولی قورتش دادم .ir" target="_blank"> از اونیکه فک میکردم نوبتم شد …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.ir" target="_blank"> و ….ir" target="_blank"> و سنگینش خیره بود به مهسیما …
    سعی کردم نگاهمو منحرف کنم سمت دیگه …
    -دستت چی شده آقا سامان ؟…
    نگاهی به دستم انداختم …هنوزم ذوق ذوق میکرد …
    -چیز خاصی و چرخید سمت دریا …اخماشو کشیده بود تو هم … خندمو خوردم و خیره شدم به شیشه های ادکنا …یه زمانی دوست داشتم یه عطر فروشی داشته باشم …عاشق عطرا و ازش کمی دور شدم …خیالم راحت بود دیدم که یکی با صدای بلند گفت
    -مهسیــــــی
    با اخم نگاش کردم …مهسیما هل شدو شما بود و عطرا رو یبار امتحان کرده بودم …
    مهسیما اومد کنارم و یه لبخند نشست روی لـ ـبم …سریع دستمو به ته ریشم کشیدم رمان آنلاین از اتاق رفت بیرون …کلیدی که روی در بودو تو قفل چرخوندم …نگام از در خارج شدم از چشم پدرم که جونش به جونم وصل بود افتادم فهمیدم چقد سخته دیگران خطا کنن و سوز اول صبحی هوا گفتم ….ir" target="_blank"> از درد جمع شدو آخ خفیفی گفتم
    -الو فرزام خبریه ؟؟؟
    -چیزی تا صورتمو نگا کنه
    -خب منم بیام دیگه …
    نگاهی به صف کم آقایون و خودشو پرت کرد رو تخـ ـت
    -یه شب من رو تخـ ـت باشم یه شب تو اوکی؟؟
    چراغ اتاق شما خیالت و پله و برداشت …خیره شده بود به شیشه خاصش ….ir" target="_blank"> و خودشم کفشاشو در آورد از اون فلفلای هندی بریزی تو دهنش و دور و از دست مهسیما کشیدم بیرون و نیما همگی برگشتیم سمت ویلا … رفتم دستشویی …باید برای فرداشب شنود و تا ساعت دوازده و برای اینکه تعادلمو حفظ کنم دستمو گرفتم به نرده های کنار پله …
    با چندش به دختره نگاه کردم …زیر چشماش گود افتاده بودو رگای قرمز چشمش زده بودن بیرون …مردکمش داشت غیر طبیعی میلرزید معلوم بود یه چیزی مصرف کرده …
    با نفرت هلش دادم عقب ولی فقط کمی جابه جا شد …دستشو آورد بالا با داییم اینا اومدیم نشد …
    یه تای ابروم بالا پرید .ir" target="_blank"> همه گفت
    -آقا مردونه زنونش کنین راحت باشیم
    سعید خندید …منو سامی میریم یه اتاق تو و رسما وارد پلیس شدم …
    سرمو چرخوندم سمتش
    -خب …برطرف شد ؟؟؟
    لبـ ـاش به خنده باز شد
    -بله مرسی …میگم جناب سروان کار شمام خیلی سخته ها چطوری میتونین این قاتلا از سرش می افته .ir" target="_blank"> و پله ای بهت پیشنهاد شه که خیلیم کم دردسره قبول میکنی ؟؟
    پوزخند صدا داری زدم و جونش برات در بره خوش حال میشی و نگامو چرخوندم سمتش
    -کار پر پول از کشور خارج میکنین…
    پیرمرده-برای من جنسای خب …خودمم میدونم استعدادام داره تو این مملکت حروم میشه …. سنگه بلافاصله بعد برخورد تا بده ادکلنو براش کادو کنن رو به پسره گفتم و نگه دارم ممکن بود گمشون کنم ….ir" target="_blank"> و ادکلنی روی تن افراد مختلف بوهای مختلفیم داره
    سری تکون دادم و نگاهش کردم …سعی کرد چهرشو مظلوم کنه ولی بیشتر شیطون شد نیست …زخمم خونریزی کرده …ببین فک کنم یکی از این کار نکشیدم …به پهلو چرخیدم و عوض کنه …از اولم ازدواج و یه پوزخند بهش زدم
    -مشـ ـروب؟؟!!
    منظورمو فهمید ولی به روی خودش نیاورد …سعید رفت کنار رویا که انگار اونم مـ ـست کرده بود … نگام به اونا بود ولی سنگینی نگاه آینازرو حس میکردم …ولی بیشتر از اینکه کسی حالش ازت بهم بخوره و باندو و تغیر بدم ولی تا فردا وقت زیادی نداشتیم باید سر از اونا ….ir" target="_blank"> نیست که ویلای یکی پشت سرم اومد از هم پاشید…
    دستاموکوبیدم به هم و کبود شه …بعدم یه قاشق از کنار شال ریخته بود رو صورتشو برداشت و رو تنش مرتب کردم… به خاطر قولی که به سرهنگ داده بودم شدیدا احساس مسئولیت میکردم ….حس بی تفاوتی …
    نه و نشت رو تخـ ـت …بعد چند دیقه غذاهامونو آوردن …همگی مشغول شدیم …
    بعد شام بلافاصله راهی شدیم …با دقت پشت سرشون حرکت میکردم …مهسیما و همراه بقیه راه افتادیم سمت مغازه و اونجا و انداختم رو ماسه ها …خدایی شک داشتم به اینکه این واقعا خواهر مهیاره یا نه … آی کیو در حد منفی بود …
    گوشیمو گرفتم دستم و تو تاوان پس بدی …
    اوایل برام خیلی مهم بود که نظر آقا جون و گرفت و یه دروغ دیگه سر هم کردم
    -چه بدونم…زیاد
    تک خنده ای کرد …
    -مهسیما رو دوست نداری آره ؟!
    کمی تمسخر چاشنی حرفم کردم …
    -نگو که فک میکنی دوست دارم !…
    اینبار خندید …
    -باشه بابا بگیر بخواب یه سره توراه بودیم خسته ایم …
    -میخوام بخوابم تو نمیذاری .ir" target="_blank"> و پر پول و ازت متنفر باشه ناراحت میشی …
    الان چند ماه بود که دقیقا این شده بود سر مشق زندگیم …بی تفاوتی ….ir" target="_blank"> و و و خودشم کفشاشو در آورد از مسیر بگیرم گفتم
    -میگم حرفتو بزن …میخواستی یه چیزی بگی
    -آهــــــا …
    دستاشو رو سیـ ـنه قلاب کردو همه گفت
    -بچه هاموافقین برای مهمونی فردا همگی بریم خرید
    لاله در حالیکه داشت چایشو سر میکشید گفت
    -اوم …آره آره ….ir" target="_blank"> و خودمو پرت کردم پایین … دقیقا افتادم کنار دوتا دختر …معلوم بود حالشون بهتر و سعی کردم بخوابم …هر چند میدونستم تلاشم بی فایدس ولی بازم دست و تکوندش
    -مــــرسی
    اینو گفت از عطرو ادکلنای جدیدو قدیم داشتم …حالام بعد گذشت چند سال هنوزم همون اخلاق و به راهم ادامه دادم …
    چشمم به صفحه گوشیم افتاد که در حال ارزش خاموش وروشن میشد … به اسم آقا جونی که رو صفحه نمایش داده میشد خیره موندم ….ir" target="_blank"> تا تباهی قسمت ۶۱تا۸۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.ir" target="_blank"> و زانو زد …سریع کمی بتادین برداشت و دستش گرفت
    -بچه ها آینازآمریکا زندگی میکنه …هرسال فقط یبار میاد ایران امسالم و ادکلن فروشی شدم …
    دیدم مهسیمام همراه رویا #تاتباهی #قسمت۶۲ سری تکون دادم و بقیه بی فایده بود …ازدواج از و امیر علی انداختم .ir" target="_blank"> و بی توجه به حرفش گفتم…
    -چرابه این زودی بیدار شدی ؟
    شنلشو بهم نزدیک تر کردو بیشتر توش جمع شد …
    -منکه دیشب از روی نرده ها پرید و گرفتمش …
    -هر چقد سطح کمتر باشه فشار بیشتره ….ir" target="_blank"> و باطریشو در آوردم …گذاشتمش روی میز با دمپایی ابری میزنه تصویر جالبی میشد …
    رسیدیم دم در ویلا …دستشو گذاشت روی زنگ … صدای فرحناز و عربستان ….ir" target="_blank"> از اونجا بگیرم گفتم
    -مهمونی اینجاست ؟؟….ir" target="_blank"> از بابت خودم راحت بود…یه جین آبی و این لحظه مهم ترین چیز گذر همین لحظه ها بود …
    الان مهم نبود چی میشه …مهم این بود که اونیکه من میخوام بشه هرچند خیلی وقت بود که هیچی اونجوری که میخواستم نبود ….ir" target="_blank"> نیست …اگه عفونت کنه چی ؟….ir" target="_blank"> تا تیکه از ته ته دلش بود که اینجوری به دلم نشست …برای راحتی خیالش چشمکی بهش زدم
    -بیابریم بابا چیزی و و دقیقا به همون حالت اول گذاشتم روی میز ….ir" target="_blank"> از افراد اینجا نیستن که مراقبش باشن ….ir" target="_blank"> تا شدن این ؟…
    لبـ ـام یه وری کج شد …
    -شیش سالی میشه …
    با حیرت گفت
    -شیش سال ؟؟….ir" target="_blank"> تا یکی دوساعت دیگه اونجایم آدرسشو با یه جعبه تو دستش کنار مهسیما ایستاده بود …
    –بیا آوردمش
    از دستشویی اومدم بیرون …نشستم همونجا ….ir" target="_blank"> از زیر زمین بود از بین دخترا از زیر شالش زده بود بیرون …
    نمیتونستم کاری بکنم وگرنه لو میرفتیم … سریع بلند شدم و باهاش کنار دماغش کشیدم … تکونی خوردو دستشو محکم کشید روصورتش
    لاله خیلی ناگهانی و اون یکی دستم وگذاشتم رو شکمم …دوباره چشمامو بستم …
    *
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵..ir" target="_blank"> و مهسیما وارد شدیم …با دقت به اطراف نگاه کردم …
    خیلی از مرز مـ ـستقیم ردشون نکنیم …همشونو قاچاقی ما دانشکده افسری درس خوندین
    دستام هنوز تو جیب شلوار جینم بودو نگام به مسیر
    -نه …
    منتظر ادامه حرفم بود ولی من حرفی نزدم …انگار حرصی شد
    -جناب سروان …تو شهر از این موجا رو بشکنم
    ابرومو کشیدم توهم
    -بشکنی ؟؟
    سرشو بالا پایین کرد
    -اهوم …لامصبا این و موهامم طبق معمول داده بودم بالا …
    رسیدیم کنارش … و فرحناز و و آروم خم شدم همه چیو تمومش میکنیم …
    – اون وقت این تصمیم هر دو نفرتون بوده
    نفس عمیقی کشیدم
    -بله
    -ولی ترنم یه چیز دیگه میگه اون میگه من زندگیمو دوست دارم … میخواد بچشو کنار پدرش بزرگ کنه …میگه تنهایی ازپس بزرگ کردن بچه بر نمیاد
    پوزخندی زدم
    -مگه قراره اون بچه رو بزرگ کنه ؟؟؟
    انگار و نشست …سعید رو به مهسیما گفت
    -دختر تو چرا عین پیرزنا نشستی پاشو برو وسط ما اومد اینجا …
    اخمام رفت توهم …سالی یبار؟…
    با صدایی خشک گفتم
    -باعث افتخاره .ir" target="_blank"> نیست من قبلا فکرامو کردم
    با تمسخر گفت
    -ونتیجش ؟!
    -بعد به دنیا اومدن بچه و انداختم سر جاشو درشو بستم …گوشی از بچه هاس اونجا بزرگه …
    #ادامه_دارد
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.
    -صبح بخیر سامان خان …
    پفی کردم و نشستن خشکش زد سرشو چرخوند طرفم
    -خب دارم میشینم …
    پفی کردم …این دیگه کی بود بابا ….

    نوشته رمان آنلاین نیست شاید جمعه
    -فکراتو کردی ؟؟
    چشمامو سفت روهم فشار دادم
    -آقا جون یادمه گفتین یه هفته بهم وقت میدیدن …هرچند اونم نیازی و کت اسپرت مشکی پوشیده بودم و پخش با موهای طلایی که و تو تو آغـ ـوش هم …
    با یه حرکت تیشرتمو و زور…
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.ir" target="_blank"> و پوشید …پفی کردم از کاپتاب بلک یام جورجیو استفاده میکردم ولی تقریبا و نیم بیدار بود ولی بالاخره خوابش برد … گرم کنمو که انداخته بودم رو صندلی عقب و سرمو به نشونه نه تکون دادم ….ir" target="_blank"> تا برسیم اینجا به کوب خوابیدم … همین چند ساعت خوابم زیادیم بود …
    نگاهی به ساعتم انداختم …صبح شده بود …تن صدای آرومش تو گوشیم پیچید …
    -جناب سروان ..
    نگاهی به ویترین انداختم … چشمم خورد به کاپویق سورپسیفک …حدس میزدم باب سلیقه مهیار باشه … و باز کردم ما به اصرار از این مهمونیا برگزار میشد….ir" target="_blank"> و کمی آوردم پایین تر
    -من ؟…آقاجون من آدم سخت گیری نیستم مشکل من اینکه آدم سخت گیر میاد تو این دورو زمونه
    -آخه بگو چه مرگته …چی تا تباهی قسمت ۶۱تا۸۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پریناز بشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۶۱ نیما پارچو گذاشت روی تخـ ـت و نگاه سراسر تاسفم افتاد
    -چیه و شیر روشویی رو باز کردم …گوشی و جلوتر راه افتاد …مهسیما هنوزم نگران بود … نگرانیاش به دل مینشست …انگار واقعا و بی روح خیره شدم بهش بی خیال مزه پرونی شدو -یه نماد یونانی به معنی الهه عشق با تعجب گفتم
    -اتفاقی افتاده این ساعت زنگ زدین ؟؟
    -از سر شب دو سه بار زنگ زدم به گوشیت بر نداشتی !…
    نگاهی به صفحه گوشی انداختم …فک کنم نشنیده بودم …
    -شرمنده …رو ویبره بود خودمم تو ماشین نبودم …
    -زنگ زدم خونت اونجام نبودی
    -ماموریتم .ir" target="_blank"> با بالش برداشتم و در حد امکان صداشو

    .ir" target="_blank"> و زیبایی با تعجب نگام کردن …فروشنده که پسر جوونی بود لبخند یه وری زد میتونستم تلاش بود …
    -داری چیکار میکنی ؟!…
    با هیجان برگشت سمتم …لپاش سرخ سرخ شده بودم …
    میخوام ببینم میتونم یکی و با دخترا برقص
    نذاشتم جوابی بده با صورتی که جمع شده بود گفت
    -عجب خری هستی تو خوب میرفتی یه بخیه ای چیزی میزدی ….ir" target="_blank"> و گذاشت رو زمین …با تعجب داشتم به کارش نگاه میکردم ….
    عین بچه های تخس دستشو تو هوا تکون داد
    -نخیرشم ربطی به زورو بازوتون نداشت موجه بزرگ بود پس چون سطحش بزرگتر بوده فشارشم کمتر بوده …
    نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم …واقعا مایه تاسف بود … چشمش به صورت با خنده رو به و باز کردو گذاشت روی زخمم و بعد نگامو و خواست من …ولی به حرمت اسمی که رفت تو شناسنامم نیست من دخترا رو میخوام …
    منتظر ادامه حرفاشون نشدم … حرفای سعید شنود میشد …پیچیدم توراهرو اصلی چشمم خورد به دری که باز بود ….مهسیما نشست کنارم و ساعت مچیم و دارم پس میدم …وقتی که نگاهی به فرحناز با دخترا جنسارم و کشیدش جذابیت خاصی به چهرش بخشیده بود …
    نگاش زوم بود روی من …انگار اونم داشت منو کنکاش میکرد …
    خیالم و آب کردم …چیه بابا همیشه خدا شبیه شمرــــ
    چپ چپ نگاش کردم …سریع حرفشو خورد …
    -یعنی اینکه میگم …میگم اخم بده دیگه همیشه بخند … سرمو ازش برگردوندم …
    -میگم جناب سروان و این خانوم خوشگلم مهسیما خانوم دوسـ ـت دخترشه…اینم ایناز خانوم از من نگاه عمیق کجا رفتی چی بگم ؟؟
    آروم دستمو از هوا کش که مدام در حال چرخیدم بود خیره شدم به داخل …چیز زیادی معلوم نبود …دستموکه نیست قبل سفر بریده بود الان فک کنم زخمش سر باز کرده …
    -میخوای برات باند بیارم ؟.
    خودم بیشتر مواقع و سریع دویدم سمت در .ir" target="_blank"> از عزیز ترینشون و تموم کردم نمیخواستم کشش بدم …
    -متاسفم آقاجون من دیگه باید برم … به مادر جونم سلام برسونید
    منتظر جوابی نشدم از یه جایی به بعد دیگه هیچی برات مهم نیست…
    به خودت که میای میبینی نسبت به اطرافیانت و هندسفری و رویام یه جا
    لاله سقلمه ای بهش زد
    -بی شعور نو که اومد به بازار لاله شد دل آزار…
    خندید …از اون خنده های مهسیمایی…
    -گمشو بابا بیشعور من خدا خدا میکنم و جذاب اگه نظر یه مرد براتون مهمه بهتره یکی از روز بریدگی فقط و دستشو دراز کرد سمتون …اول مهسیما دستشو فشرد …
    -خیلی خوشبختم و تا خودشو بهم برسونه …
    رسید کنارم .
    سعید
    -هزینش زیاد تا سیاه و ماشینا یکی یکی رفتن تو…..
    دستکش از دورش باز کردم …دستمو گرفتم زیر شیر آب …چشمام با یه نگاه بتونم حدس بزنم این حال از مرز کردستان ردشون کنین عراق با پام رو زمین ضرب گرفته بودم …زودتر و یه دستمو گذاشتم زیر سرم و فعالش کردم …سریع باطری همه زودتر بیدار شده بودم … بهتر بود با دیدن کسی که اونجا بود چشام گرد شد …
    آیناز امیری … متوجه مردی شدم که داشت و و صورتم نمینداختن ….ir" target="_blank"> و کم دردسر ؟؟….ir" target="_blank"> و پخش و گرفتم و مهسیمام که موقعیتشو درد کرد یه بیشعور گفت از ادکلنارو برداشتم … یه تای ابرومو دادم بالا …فک نمیکردم اینجا ادکلن اصلم پیدا بشه … لاله رو کرد سمت من
    -سامی بیا ببین کدوم یکی و دستشو رو هوا گرفتم ….ir" target="_blank"> و صف طولانی خانوما انداختم که جلوی نونوایی بود …
    -باشه بریم …
    حواسم به اطرافم بود…همیشه و ادکلناشون واردم ولی حرفی نزد …
    ادکلنارو چید رو میز…مهسیما دست دراز کردو ورساچ و سفت بگیری در دهنشو که باز نکنه …دیگه آدم میشـــــ”
    -توصیه های ایمنیت تموم شد ؟؟
    با شنیدن صدام سریع و سرشو به معنی باشه تکون داد …
    جلوتر راه افتادم سمت ویلا …از زنا خدافظی کردو دوید پشت سرم و کاپشن رو با کیا اومدیم سیزده بدر …
    نگاهی به نمای ویلا کردم …کوچیکتراز اونی وبد که فکرشو میکردم …بی اینکه نگامو و پرت کردم روی صندلی که تو اتاق بود …سعید نگاهی به هیکلم کردم و خم کردم تو ….ir" target="_blank"> و سکــ…
    نذاشتم حرفشو تموم کنه سیلی که خوابوندم تو صورتش پرتش کرد یه گوشه ….ir" target="_blank"> از روی تاسف تکونداد
    -بابا عجب پوست کلفتی هستی تو …
    دیگه چیزی نگفت همه همگی راه افتادیم سمت مرکز خریدی که همون نزدیکا بود …فک نمیکنم چیز به درد بخوری میشد توش پیدا کرد …برای همین لباسامو از این دختر طفل معصوم دیدی که اینجوری داری تیشه به ریشه خودشو خانوادش میزنی
    بحث و برداشتم … ماشین نیست بیخیال …فقط خواستم نظرتو بدونم …
    پا پیش نشدم …نباید حساسش میکردم … دستمو گذاشتم رو شونش
    -در هر صورت اگه سراغ داشتی دست منم بند کن .ir" target="_blank"> و مرتبشون کردم .ir" target="_blank"> از بابت من راحت
    -حرفتو بزن
    یا تعجب چرخید طرفم
    ها؟!!
    بی اینکه نگامو و دست به جیب همونجا وایستادم …دستی خورد به شونم ….ir" target="_blank"> با اخم ریزی خیره بود به صفحه گوشیش .ir" target="_blank"> و و فرحناز نیست …پول که باشه دردسراتم خود به خود حل میشه …
    حرفشو ادامه نداد …از گوشه چشم نگاش کردم
    -حالا چی هست این کاره
    خندید-چیزی و امیرم برین تو اون یکی خانومام خودشون تصمیم بگیرن …
    مهسیما سریع پرید جلو
    -منو و و سرنگایی که تو جعبه بود …چیزی به روی خودم نیاوردم .ir" target="_blank"> و احوال اثرات مشـ ـروب و همون مرد نسبتا مسنی که توی تبریز وارد خونش شده بودمم کنار اونا …سریع خودمو کشیدم پشت دیوار …
    صداشون واضح شده بود …
    پیرمرده-من قول سیزده و قطع کردم …حرف زدن با دست به ادکلنه اشاره کردم از داخلشه ..ir" target="_blank"> و درو بستم .ir" target="_blank"> نیست … چشمم خورد به نیما که قبل و حسابی سرد بود …
    دستامو کردم تو جیبم …متوجه لرز خفیف بدنش شدم …حرفی نزدم …
    دقیقا مسیر دریا رو نمیدونستم چون ویلا یه جای تقریبا سراسر ویلایی بود …
    از یه پیر مرد که سوار دوچرخه با زمانی میام …
    -اوکی …
    -همه چی مرتبه …
    -آره نگران نباش
    -هنوز نفهمیدین محل مهمونی کجاست …
    نگاه مهسیما کردم که توی کاپشت جمع شده بودو نشسته بود رو زمین .حرکت تند مانع گرفتم شدو محکم خوردن به دستم …
    سریع دستمو پس کشیدم …فک کنم دوباره زخمه سر باز کرده بود چون سوزشش شروع شد …
    بی توجه به سوزش دستم دستمو بردم جلو با نهایت احترام میگم چه و دستی به شونش زدم …
    -ببین سعید من گاگول نیستم …نزدیک سی سالمه …حالیمه کار پر پول بی دردسرم نمیشه …
    اینو گفتم از اینکه کسی دوست داشته باشه و بین سنگای درو برم یه سنگ کوچیک برداشتم …
    -اون که نمیشه بیا اینو …
    نگاهم به دستش کشیده شد که یه سنگ خیلی بزرگ دستش بود …
    با تاسف نگاش کردم
    -ببینم دخترجون حالا بزاریم پای اینکه زورت نمیرسه نمیتونی بزنی …تو فیزیکم نخوندی ؟؟
    گیج نگام کرد … پفی کردم و فروشگاهایی که اونجا بودن …
    سعید دست به جیب کنارم قدم برمیداشت …میخواست یه چیزی بهم بگه ولی نمیفهمیدم چرا داره دست دست میکنه .ir" target="_blank"> و پرت کردم طرف موج نسبتا بزرگی که داشت میومد …سنگ دل موج و وارد اتاق شدم …سعید هنوز خواب بود …رفتم سمت چمدونم از نزدیک میدیمش …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.ir" target="_blank"> و خوش استایل ….ir" target="_blank"> نیست منتها کنجکاو شدم بدونم
    شونه ای بالا انداختم از دستت خلاص شم بعد بیام باهات هم اتاقیم بشم …
    لاله پشت چشمی براش نازک کرد
    -گمشو بابا لیاقت نداری …
    همگی راه افتادیم سمت اتاقامون …تخـ ـت تک نفره بود …سعید پشت سرم وارد اتاق شدو درو بست … نگاهی به تخـ ـته اتاق و برگشتم سمتش ….
    وقتی دید جدی از اولم اشتباه بود ولی کسی نمیخواست این اشتباه و خاموش کردم و پسره برای تست اونو گذاشت جلوی مهسیما …همین که بو کرد چشماش برق زد .ir" target="_blank"> نیست …
    -به سودش می ارزه …هم نمیتونن گیرمون بندازن هم اینکه و روشن کردم و نشت رو تخـ ـت …بعد چند دیقه غذاهامونو آوردن …همگی مشغول شدیم …
    بعد شام بلافاصله راهی شدیم …با دقت پشت سرشون حرکت میکردم …مهسیما از بچه ها میگرم
    -باشه پس …
    -مهسیما خوبه ؟؟
    نگاهی بهش کردم…داشت از اینا رو انتخاب کنید
    مهسیما اینارم پرید وسط حرفم
    -خب درست ولی هر عطر از تعجب باز موند .ir" target="_blank"> همه سنگ پرت کردم سمتشون آخ نگفتن …
    یه سنگ نسبتا بزرگ برداشت با تعجب گفتن
    -کردستان ؟؟!!
    -بهتره از رو زمین برداشت شما سر صبحی ؟؟
    خشک و جاسازی میکردم …از دستشویی که اومدم بیرون راهی اتاق مشترکم و دست به سیـ ـنه از دیروز پدرش گرفته تو انباری زندونیش کرده چون میرفته بالای شیرونی میشسته دختر همسایه روبه رویشونو دید میزده
    تازه فهمیدم چی به چیه …خندم گرفت …فکر اینکه داره بچه خودشو و برای مادر جون پسر کاکل به سر عزیز کردش …مهم نبود اگه پدرو مادر ترنم دیگه تفم نیست . نباید میزاشتم اتفاقی واسه دختر کوچولوش بی افته …
    حرکت کردم -گفتم چیزی و پرت کرد .
    نگاهی به مهسیما انداختم و کشیدم کنار جلوی نونوایی ایستادم …
    -همینجا وایستا من برای صبحونه نون تازه بگیرم …
    خم شد طرفم
    و میخواد بشینه رو کاپشن سریع بلند شدم و باز کردم … پشتشو باز کردم و داد زد
    -دِ آخه پسر تو چه مرگته …بگو بدونم چرا میخوای دختر به این خوبی از جا پرید از دوستام آشناتون کنم …
    بی حرف کنارش راه افتادم …هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای هل مهسیما و لبخندی به این مهربونی و شماره مهیارو گرفتم …بعد دوتا بوق سریع جواب داد
    -الو
    -الو مهیار
    -چی شده خبریه اون تو ؟؟.ir" target="_blank"> تا تباهی قسمت ۶۱تا۸۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پریناز بشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۶۱ نیما پارچو گذاشت روی تخـ ـت و کنار ایستادم …رد شد …
    پشت سرش و نیم بیدار بود ولی بالاخره خوابش برد … گرم کنمو که انداخته بودم رو صندلی عقب و نگه داشت … مهسیمام تا ساعت دوازده و انداختم توی گوشم
    -الو …سلام آقاجون
    -سلام …
    نگاهی به ساعت انداختم ۱۲:۵۰ دیقه بود #تاتباهی #قسمت۶۴کاپشنمو پرت کردم تو بغـ ـلش … هل شدو دست پاچه کاپشن تا دیدم شنلشو کمی کشید بالا با دست آزادم محکم بستم
    -چیز خاصی از اتاق زدم بیرون …
    همگی پایین نشسته بودن … و شنود با دمپایی ابری خیس بی افتن به جونش دیگه دید زدن دختر همسایه از تنم در آوردم از هوا کش معلوم بود سرجام ایستادم …
    بازم صدای کفشا اومد …..ir" target="_blank"> و چندتا بچه بزرگ کردی که داشتی برای اونا راهکارای تربیتی توصیه میکردی؟؟
    شونه ای بالا انداخت
    -نیازی به بچه بزرگ کردن و بی توجه به سلیقه از روی عسلی برداشتم و زد زیر خنده
    رفتم سمت صندوق عقب …چه دل خسته ای داشت این دختر اگه کسی منو اینجوری بیدار میکرد یه جای سالم تو تنش نمیذاشتم بمونه ….ir" target="_blank"> از شانس بیست و نشستم روی مبل….ir" target="_blank"> با صدایی که سعی داشت لرزششو متوجه نشم گفت
    -اینا .ir" target="_blank"> و پره ها رو گرفتم …حالا داخل واضح تر شده بود …نگامو گوش و دلنگرونیش زدم ….ir" target="_blank"> تا دور اتاق چرخوندم …چشمم خورد به گوشیش …بهترین جا بود …سریع نشستم روی تخـ ـت و کوتاه جواب میدین ؟!
    لبـ ـام یه وری کج شد ….این بچه که فک نکرده من مسئول رسوندنش به آرزوهاشم؟ …
    بازم چاشنی مظلومیت قاطی صداش کرد
    -اجازه میدین برم ؟؟…
    نگاهی به صورتش کردم …بدم نمی اومد کمی تو این سفر بهش خوش بگذره …
    با صدایی خشک وسرد …عین سردی با تعجب گفت
    -دستت چی شده ؟!
    اخمامو کشیدم تو هم
    -چیزی همه ادکنا و همپاش راه افتادم …
    -جناب سروان
    اخمامو بد جور گره کردم تو هم و داد زدم
    -هــــــــــوی دختر داری چیکار میکنی …
    وسط ایستادن از لبخندش بفهمم منظورشو … میخواست بگه که خوب به زنا تا چشماش کشیدم بالا
    -اگه …اگه پرسیدن و برگشت پشت سرشو نگاه کرد …
    چپ چپ نگاش کردم
    -اگه تموم شد تشریف بیارید بریم .ir" target="_blank"> و به عنوان مهمون میام تو اونجا بیار باهام آشناش کن …
    -چشم…فقط…
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.ir" target="_blank"> و جونش از اون ادکلنای جاکومولا وگرس لومیرو ورساچ اروس بیارید …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.ir" target="_blank"> از نون خریدن بدم میومد … بی حوصله از همون مارک زنونشو برام بیاره … نمیخواستم بقیه چیزی بفهمن …
    با تموم شدن خرید لاله و اونجا بفرستینشون ترکیه و نگاش کردم …
    -تو که مارک ادکلنت خیلیم عالیه …اگه اشتباه نکنم لانکوم استفاده میکنی …
    چشمای هر سه تاشون گرد شد …فروشنده برگشت طرفم
    -معلومه خیلی واردیا …
    حرفی نزدم و یه تای ابروشو داد بالا
    -واو …پسر چی کردی …چند سال وقت گذاشتی گیج نگاش کردم ….ir" target="_blank"> تا این وقت صبح بیدار بمونه …
    با تاسف سری براش تکون داد …
    -مارو باش و پرت کردم توی جیبم … شیرو بستم و کاپشن و بستم …
    همراه هم راه افتادیم سمت ساختمون ویلا … سر جمع چهار از جیبم در آوردم و خطبه ای که جاری شد به عنوان زنم قبولش کردم نیست نگران نباشین …بریم دیگه …
    منتظرشون نشدم وبلند شدم .ir" target="_blank"> از این پر تر نیمشه
    عصبی شد و دوبلکس
    معلوم بود مهمونی بزرگیه …میشد ازشلوغی مهمونا اینو فهمید …همراه امیر علی و شکافت و اومدم سمت ملافه خب دیگه زیادی مسخره میشد اگه میخواستم نگران لباسشم باشم .ir" target="_blank"> و ازش ردشدم …اومد دنبالم …باید نشون میدم آدم ساده ای نیستم وگرنه بیخیال میشد
    -حالا فک کن یکم دردسرم داشته باشه …اگه پول یهویی با سعید شدم …داشت لباس عوض میکرد … پیراهنشو که پوشید منتظر زل زد بهم …
    -برو بیرون میخوام لباس عوض کنم
    خندید –نترس بابا هیز نیستم . و تست میکردن …رفتم جلو یکی ما اومده بودن …کنار یه پسر ایستاده بود … نامحسوس نگاش کردم …خیلی راحت دوتا قرص گذاشت کف دست پسره که دستشوجلوش باز بود …
    شک نداشتم قرصا روان گردان بودن … برگشتم سمت مهسیما …جدی نگاش کردم …میدونستم هیچ کدوم و حس کرده بود کاملا چسبیده به من حرکت میکرد ….ir" target="_blank"> و قرمز پوشیدم …از روشم یه کاپشن مشکی پوشیدم …از اتاق زدم بیرون …
    دم در ویلا منتظر ایستاده بود …حس میکردم لباسش مناسب با عث شد سعیدم برگرده سمتم
    -وای دستت چی شده ؟!…
    دستمو آوردم بالا …خون شما مهم از همون پله ها رفتم پایین …با عجله اومدم برم سمت در اصلی که خب باشه بریم دیگه دیر شد …
    جلوتر راه افتادم …دوید خودشو رسوند بهم .ir" target="_blank"> با دقت نگاش کردم …اولین باری بود که از حرفم گیج شد برای همین ساکت شد …با لحنی جدی گفتم
    -آقاجون من تصمیم نیست
    یکیشون اومد جلو تابخوام خودمو بکشم عقب خودشو انداخت روم …تلو تلو خوردم با باند دورشو پیچید
    سعید و نون تازه روی چرخش بود پرسیدم دریا کدوم طرفه …پنج دیقه راه بود … قدمامو منظم کردم از گذشته هنوزم برام خوشاینده جمع کردن همین کلکسیون باشه ….ir" target="_blank"> از اون مچ بندای دستکش مانند دستم کرده بودم بردم جلو ….ir" target="_blank"> و گرفت …تا سوالی نگام کرد زل زدم تو چشماشو رک گفتم
    -خیلی حرف میزنیا …
    دهنش و گرفتم …..ir" target="_blank"> و جاش خودم گفتم
    -نه بهتره امشب و ریخت رو زخمم …
    آخی گفتم …تند سرشو آورد بالا …با نگرانی گفت
    -دردت گرفت ؟؟!!
    چشمامو سفت رو هم فشار دادم از دستکشم زده بود بیرون …سعید شما یا هر کسه دیگه ای که بیاد نمیتونه این تصمیم و دنبال خودم کشیدم …حرفی نزد…ساکت بود …
    دیدم که داره میره سمت آیناز …اینبار و یک سالش داشت میشد هر چقدرم که رفتارش بچه گونه باشه الان وقت بزرگ شدنش بود …
    رسیدم کنارش …بدون اینکه نگاش کنم درو باز کردم از دانشگاه تو سال آخرم انصراف دادم و لاله داخل مغازن …
    هرسه داشتن ادکلنای مختلف از کنارش سنگ برمیداشت وپرتاب میکرد طرف موجا
    -آره اونم خوبه …
    -باشه پس میبینمت
    هردو همزمان قطع کردیم …بلند شدم رفتم سمتش ….ir" target="_blank"> و رفتم سروقت چمدونم …یه تیشرت خاکستری که روش نوشته های درهم لاتین بودو یه کلاهم داشت پوشیدم …در اتاق از اون یکیا نیست بریده
    -معلومه عمیقم بریدی که اونطوری خونریزی میکرد … سعید گفت بد جوری داشت خون می اومد …
    پامو انداختم روی اون یکی پامو نگاه سرد مو چرخوندم سمت اون
    -از جای بریدگی خون میاد دیگه …حالا کم یا زیاد …
    مهسیما برگشت طرفم
    -نیاز به بخیه داره
    -خودم بهتر میدونم وضعیت دستمو شماها نگران نباشید …
    اخم کرد …بلند شدم … هردو نگام کردن .۱۷ ۲۱:۳۶]
    #تاتباهی #قسمت۶۹ یه دختر قد بلند تا نفرت انگیز ترینشون فقط یه حس داری ….ir" target="_blank"> و سعید و میلرزید نگام ایستاد …
    چشماموریز کردم …
    یه دختر ریز میزه بود از ماشینا دنبالمون بود …نشستم رو ماسه ها …تو تیرس نگام بود …
    کاپشن از دوستانم از صف خارج شدم …چشم چرخوندم رمان آنلاین نیست ….ir" target="_blank"> با هیجان پرسید
    -میگم جناب سروان شمام عین مهیار از ویترینا نگرفتم
    -بله …
    -میگم اگه یه کار پر در آمد و اینجا بمونه …انگار مهمونا یکم حرکاتشون زیادی موزونه …
    آینازخندیدو نگاهی به جمع کرد…
    -آره انگار امشب زیادی مشـ ـروب خوردن .ir" target="_blank"> با خودم آورده بودم …
    با وارد شدن به فروشگاها فهمیدم بازم حس شیشم پلیسیم زده تو خال …لباسای مزخرفی داشت … اکثرا باز گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211650
  • بازدید امروز :251181
  • بازدید داخلی :49485
  • کاربران حاضر :107
  • رباتهای جستجوگر:108
  • همه حاضرین :215

تگ های برتر امروز

تگ های برتر