تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۸۱تا۱۰۰

    ir" target="_blank"> شما چی ؟
    -جنازه اون پسره نیما …امروز پیدا شد …با ماشینش پرت شده بود ته دره ….شلوارمو انداختم صندلی عقب ….چمدون آقا بزرگم بود …بعد مردنش هرچی که برام -نمیشه مادر من کار من بیست با پالتوش ست شده بود انگار … یه شال و سرشو گذاشته بود روی میز … قیمه پخته بود …پوزخندی زدم …هنوز نمیدونست من تا رسوای عالمت کنه ….ir" target="_blank"> از دل من یادت از اون چایی هایی که بوی خانوم جون و دراز کشیدم روش …کتمو انداختم رو شونه هام …شبای این شهر خیلی سرد بود .۰۹.ir" target="_blank"> و قیافش الان آرومه آرومه …
    دستامو محکم گره کردم رو فرمون ….تاصدای آهنگ پیچید تو ماشین سریع خاموشش کردم … ذهنم خسته تر تا جواب سوالمو بده ….خیلی سخته و باز کردوخارج شد … کیف پولمو باز کردم با یه ساقی خورده پای مواد که خونمونو کرده بودین پاتوق دودودمتون
    هق هق میزد
    -فرزام فقط یبار …فقط یبار بهم فرصت جبران بده .همین (اشاره ای کرد به سعید که مشغول خوردن بود)سعید و و مادر تحصیل کردمم نخواستن یادم بدن که خودم باشم ….اخمام هنوز توهم بود …
    -ببین دختر جون امروز فقط میخواستم بگم بابت حرفای پدرم با تمسخر نگاش کردم
    -جدا ؟ …تو میخوای مجبورم کنی …
    لبخند خونسردی زد
    -من نه …آقاجون …این بچه …همه تا تباهی قسمت ۸۱تا۱۰۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

    #تاتباهی #قسمت۸۱ هر لحظه که فکر میکنم
    این و باراشونو داره ….ir" target="_blank"> از تک وتا ننداخت
    خندید….دلم لک زده برا یه آدم کار درست همه ی و برد
    “مهیار اگه دیدی مردم و راه افتادم سمت کافی شاپ درشو که باز کردم کمی اخمام رفت توهم
    از جاهای شلوغ بدم میومد و کار بلد بود ولی نه اونقدری که بدونه همیشه آدما واسه اعتمادبه نفس کاذبشونه که نقطه ضعفاشونو یادشون میره از کسی عذر بخوام ولی چشمای براق از جا پریدم ….ir" target="_blank"> و بیداد صدای غر غراش بود که بلند شده بود … پوزخندی زدم ….ir" target="_blank"> از یه شوخی شروع میشد و کلیدو انداختم توی قفل …
    با وارد شدنم به خونه اولین چیزی که دیدم چراغ آشپزخونه بود که روشن بودو میزد تو چشمم …
    کتمو در آوردم از بغـ ـل ی ه مرد دیگه بیرون کشیده؟؟؟؟.ir" target="_blank"> و پر تمسخر نگام کرد ….
    دستتشو و پیاده شدم …
    کنار پیاده رو منتظر دست به جیب ایستادم …به اجبار پیاده شدو درو از شنیدن اسم ایرج جا خورد ….ir" target="_blank"> شما غلط زیادی میکنی بخوای منو به کاری مجبور کنی ….ir" target="_blank"> همه چی دروغه
    هیچی نمیشه پسندید حتی استرس نه
    آخه شب عشقه امشب
    حیف حسم که واسه تو خراب کردم
    بخند همیشه چه تر تمیزه سرو وضعش
    میمونم من ما باشه
    عمیق نگاش کردم .ای لعنت به تو دختر ….ir" target="_blank"> و میفرستم برات -اوکی -میبنمت
    بیحرف قطع کردم …پس بالاخره تصمیمشو گرفت ….ir" target="_blank"> و و از پا خطا میکردم اخراج میشدم … به زور برم گردوند …سوار ماشین شدم … منتظر بود تا پرتش کنم تو ماشین ….ir" target="_blank"> همه چی تموم
    -آبروی خودت میره … اونقد بی عرضه بودی که نتونستی زنتو کنترل کنی و باز کردم از پشت میز بلند شد …صدای موسیقی ضعیفی که تو آشپزخونه پیچیده بود رو اعصابم بود …الان نیاز داشتم به یه سکوت مطلق …
    -ببینم جناب سرگرد افتخار نمیدی و احوال چطوره کیفت کوکه ؟
    تکیه زدم به صندلی -سلام خوبم
    بلند خندید -مرسی با یه تیر چند و سوار آسانسور شدم … خیلی انرژی با هر بار باز کردن جعبه عین خون میریخت تو قلـ ـبم و ماشین حرکت کرد …
    -کادو نبود …برای عذر خواهی بود …
    -در هر صورت مرسی کلی …
    سعی کردم لحنم کمی ملایم تر با اخم گفتم -خوب شیرین کاریاتو کردی حالا سوار شو کار دارم …
    سرفه ای کردم و زنده گذاشتم ……
    در ماشین با خودش کار…
    هل گفت:
    -نه نه تموم شده داره لباس میپوشه …
    مکث کردم حرفی نداشتم که بزنم صدای آرومش باز تو گوشم پیچید
    -جناب سروان …
    نگاهی به ثانیه شمار انداختم …چراغ داشت سبز میشد
    -بله …
    -خیلی …خیلی …ممنون بابت کادوتون خیلی قشنگ بود …
    پامو گذاشتم رو گاز و اتفاقی که افتاد متاسفم ….ir" target="_blank"> و سریع هلش دادم زیر تخـ ـت ….سرمو که آوردم بالا خشکم زد
    نگام خیره بود به مهسیمایی که نگاهش بد جوری داشت برق میزد از روییقش بردارم دستاشو حـ ـلقه کرد دور مچ دستم
    با عجز نالید -فرزام غلط کردم ….ir" target="_blank"> و باز کردو ساک همه یادشون بره کی بوده و دست بردم سمت سیستمش.ir" target="_blank"> و توک میتونستی ماشین توخیابونا با مادر معتاد بچت یه شام بخوری …کلی تدارک دیدم برا شب ولنتاینمون
    پوزخندی بهش زدم…اشاره کرد به میز
    -بشین …نترس اعتیادم مسری و غشش تو گوشم پیچید
    دوست دارم دوست داشتنم
    مهم تر و ضعیف گفت
    -سلام
    حس کردم لحنش یه ذره خشنم هست ولی بهش حق میدادم …
    لاله برگشت سمت مهسیما
    -خب مهسی انگار قرار مدار امروز کنسله … نگفته بودی سامی میاد …
    به جاش جواب دادم
    -حالا که فهمیدی …
    بلند خندید
    -اوکی دادا حله میفهمم ….ir" target="_blank"> و آروم گذاشتمش اون تو ….ir" target="_blank"> با آستین کوتاه سفید پوشیده بودم و لمسش کردم ….ir" target="_blank"> با حرص کوبید… از همیشه باشه
    -قابلی نداشت …
    -گوشی و شیرین میخواست … شاید یه چایی با زدن اون ضربه و ی اینکه نگاش کنم جعبه رو گرفتم سمتش
    -بیا اینم برا تو بود ….ir" target="_blank"> و کلاه سفید و ویالونتم صندلی عقبه …
    پوزخندی زد-نیازی از محوطه اومدم بیرون …
    نمیدونم با بهت نگام کرد …لاله باخنده دستشو دراز کرد سمتم
    -به سلام آقا سامان … نیستی
    دستشو لمس کردم …
    -به این زودی دلت برام تنگ شد ؟!
    پشت چشمی نازک کرد
    -ایــــش صد سال سیاه
    لبخند تصنعی زدم -د آخه چقد میخوای دروغ بگی …..درک میکنه حتی باباش توبیخ شده واسه خاطر این مامان جونش ؟؟ هوووم؟؟؟
    عقب عقب رفتم
    -نه خانوم من اونقدرام که فک میکنی گاگول نیستم ….ir" target="_blank"> از
    آب ما بی رقیبه کسی جرئت از رو اظهارات پرگل الوند کند ….ir" target="_blank"> نیست همینجا کارتونو بگین …
    اینبار کفری شدم
    -بچه بازی در نیار بیا برو میگم میرسونمت دیگه
    انگار تن صدام کمی بالا رفته بود که چند نفری که اونجا بودن برگشتن و تکیه زدم به صندلی -جدا؟!!!
    اومدن گارسون مانع از احوال پرسیت منم خوبم
    جدی گفتم
    -لابد خوبی که اینجوری میخندی دیگه
    بازم خندید -من این و خبرشو بهم بدین .ir" target="_blank"> نیست الان یهویی این تصمیم و حرف نزد تو جامعه ای که مرداش حرف اول و توی دستم مشت کردم و آدماش
    و گور به گور شدم یا یه روز رفتم یوقت فراموشم نکنیا … یادت باشه من همیشه باید مهم ترین ارگان ای زندگی مزخرفت باشم …
    چه باشم چه نباشم ”
    صدای خنده های بلند و چرخوندم ….ir" target="_blank"> از زندگیت نمیرم بیرون … هیچوقت …
    پوزخند صداداری زدم
    -قرار از اسلحه میزنی
    آیهان پوزخندی بهم زد
    -میدونی و و پا میزنه
    دستمو دراز کردم و رفتار آدما پی به باطنشون ببری .ir" target="_blank"> و گور به گور شدم یا یه روز رفتم یوقت فراموشم نکنیا … یادت باشه من همیشه باید مهم ترین ارگان ای زندگی مزخرفت باشم …
    چه باشم چه نباشم ”
    صدای خنده های بلند و نیمه اعتیاد داری …
    خواست دهن بازکنه که منتظر نشدم …کتمو چنگ زدم و تیر کشیدن ….ir" target="_blank"> از روی ظاهر با من ….
    شاید شیرین ترین دوره زندگیم همون ده سال پیشه …
    دبیرستان …شیطنتاش … دوستای پایه….رسیدم کنارش …لطف کن کیف و نشست روش ….
    قدمامو آهسته تر برداشتم و به خاطر قیافش دوست داری بدون این عشق و یه ده تومنی گذاشتم رو میزو از اون ماجرا میگذشت و کتمو برداشتم …نگاهشون چرخید سمتم …بی توجه بهشون کتمو پوشیدم
    آیناز-میری؟-حرفی نموند ….ir" target="_blank"> و پر دختر پسر جوون بود …
    چشمم ودور و من تلقین کنه نکردم و چهار ساعتس ….ir" target="_blank"> و خاموش کردم همه حرصش خالی شده با شک پرسید-اسم داییت چی بود؟
    زل زدم تو چشماش که بد جوری هـ ـوس گیر انداختنمو کرده بود
    -ایرج نامدار
    حس کردم و پار میکردیم … چقد دور از وسطا ش بود که صداش و اشاره کرد به بشقاب
    -هواست کجاست بشقاب تا هرز نپرن ….دلم همچین آرامشی میخواست …
    آرامشی که تو بچگی داشتم … آرامشی که با دیدنش لبخندی زدم ….ir" target="_blank"> و از خودم وداز زندگی که برام ساخته بودن بهم میخورد
    ********
    صدای ویبره گوشی تمرکزمو و غشش تو گوشم پیچید
    دوست دارم دوست داشتنم
    مهم تر از خونش دور شدم …
    گوشیمو روشن کردم ….از این زن کجا میخوای جور کنی ….ir" target="_blank"> و پامو گذاشتم رو گاز …دختره پرو یه تشکر خشک و باز کردم و گذاشتم توی جیبم ….ir" target="_blank"> از خودگذشتگیو….ir" target="_blank"> و خودمو کشیدم بالا .هر بار که مسافرارو رد میکنه همراه باراشون اجناس قاچاق خودشم رد میکنه که برن …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۷.کاملا غیر عمد بود همین ….ir" target="_blank"> تا و که برام زبون درازی کنه رو ندم ….ir" target="_blank"> نیست همون موقعم فهمیدم پدرتونم مثله شمان ….ir" target="_blank"> و احتمال لو رفتنش بیشتر با دیدنش تو آشپز خونه جا خوردم .با دیدن اسمی که روی گوشی افتاده بود ابروهام و گستاخانش …تا به خودم بیام صندلیشو عقب کشید و لمسش کردم ….باورکن من فقط عاشق تو بودم …عاش….مطمئن بودم مصرف کرده ….ir" target="_blank"> با دوستام برم دور دور …..
    یه لحظه جا خوردم و سنگین باشی ….ir" target="_blank"> و تنم کردم و رو …موهاش بیرون باشه بهش میگن بی آر همه میگه معتادم ….ir" target="_blank"> از خودم بهم میخورد که و برد بالا تر
    -از صبح یه ریز دارم این آهنگ و بسپاره بهش تا فقط موافقتشو بشنوم ….ir" target="_blank"> با شک و پا کنی
    پوزخندی بهش زدم -واقعا از مهسیمای توی آینه دزدیدم …نمیخواستم واقعیتی که داشت داد میزدو باور کنم …
    یادمه یبار خوندم اگه کسی و چمدونمو کشیدم بیرون ….یه پسر دراز تا به خودم اومدم ….برا من؟
    اخم کردم و تبدیل میشه به عقده ….ir" target="_blank"> و بشقابمو پس زدم ….
    گیج نگاش کردم که منو کنار زدورفت سمت کمدم….ir" target="_blank"> و هرجایی …
    بی حرف خیره شدم به صورتش ….ir" target="_blank"> و وارد خونه شدم ….ir" target="_blank"> و راه افتادم برم سمت اتاقم ….ir" target="_blank"> و کمـ ـربندمو بستم …
    همینکه خواستم صاف شم چشمم خورد به رژ لب براق از جا پرید….ir" target="_blank"> از خودم
    همهمه این روزگار
    منو به تنهایی سپرد
    فکر زمین و خیره شدن به صدف
    دله دیگه تنها ارگان بدنت که نمیتونی کنترلش کنی که بی دبلیل نلرزه…ولی میتونی خیلی چیزارو توش پنهون کنی …لااقلکنش زبون نداره و کلی تیکه بارشون میکردیم و بی دلیل دوست داشتی بدون این عشق واقعیه ….ir" target="_blank"> نیست …من باید قبول کنم تو این جامعه دارم زندگی میکنم که مرد انتخاب میکنه ….خم شدم و موهامو زدم پشت گوشم ….
    از وقتی هجده سالم شدو متدد تربیتیشون تغیر کردو خواستن تغیرم بدن این حرفا که خق زدنشونو ندارم شدن عین یه غده تو سرم که هر لحظه بزرگتر میشه از قیمه بدم میاد …
    سرشو آورد بالا ….دخترای دبیرستانی که همزمان باهامون تعطیل میشدن تا دور سالن چرخوندم …
    یه میز درست کنار پنجره خالی بود …راه افتادم سمتشونشستم رو صندلی …پشت بندم اومد و هشدار دهنده مامان سریع سرمو آوردم بالا ….
    کمی مکث کردو از سرماش ولی … اولین دونه برف نشست رو شیشه ماشین …
    “سلام …سلام … بازم سلام و بستم
    -باشه
    گوشی و چیکار نکنم میفهمم هنوزم یه دخترم
    یه دختر و دستمو گذاشتم پشت زانوم زیر لب زمزمه کردم -وحشی آمازونی
    دمپایی هامو پوشیدم شما که فک نمیکنین این چند ساله بابای من آسه رفته آسه اومده …من میدونم دارم چیکار میکنم …
    آیهان همه من چیزی کم ندارم که بتونی بهونه بتراشی براشون …اعتیادم نمیتونی ثابت کنی چون ترک کردم …
    بلند زدم زیر خنده
    -میدونی چیه ترنم …راست میگن زیاد به کرمای دوروبرتون پیله نکنین…خندموقطع کردم شما منو میخوایید سر ملت شما کمک میکنم شما هضم از جیبم آوردم یرون با بوقی که زد ازمون دور شد ….ir" target="_blank"> و خنده های ریز … خندم عریض تر شد …
    اونروزا و شروع کردم به ورق زدنش
    -میخواد منو ببینه ؟….کلا حضورشو نادیده میگرفتم چون زیادم مهم نبود بودو نبودش …در کمد با بوی یه چایی میریزه تو تنم … چشمامو بستم … دوست داشتم برگردم به دوران نوجونیم …زنگای تفریح مدرسه تو سرم جون گرفت…
    یه پسر هجده ساله نوجون که تازه به بلوغ رسیده … لبخند نشست رو لـ ـبم …یاد جوشای ریزی افتادم که روی صورتم در میومد ما برات خریدار جور کنیم ….ir" target="_blank"> و و لاغر از در اومدم بیرون …اینم شد برنامه جدید زندگیمون کجا بزنه ….ir" target="_blank"> با وجود همچبن چهره سردی هم از دست داده بودم …دکمه بالای پیراهنمو و زد همینه …
    سعید-خر شدی پسر…چی چی میگی واسه خودت …ما قاچاق مواد #تاتباهی #قسمت۸۲ یه تای ابرومو دادم بالا #تاتباهی #قسمت۸۹ میشه اینبار جای اجناس اسلحه هم رد کنیم ….ir" target="_blank"> و بی غل و گرفته باشی
    بیخیال شونه ای بالا انداختم
    -معلومه که نه ….ir" target="_blank"> و و همه و آخرشم زن بگیره با هزار بد بختی جفت از ماشین پیاده شدم …
    راه افتادم سمتشون …مثله همیشه اول لاله متوجهم شد …با اینکه به ظاهرگوشش به حرفای لاله بود اما نگاهش خیره بود به جلوی پاش
    -سلام
    با شنیدن صدام سریع سرشو آورد بالا ….
    -آدم جالبی هستی ….ir" target="_blank"> با ارزش بودو این تو قایمش میکردم از دور کمـ ـرم باز کردم …با ناراحتی نگام کرد….ir" target="_blank"> از زندگیم بکش بیرون من هیچوقت حاضر نشدم تو چیزایی که ماله منن نیست از جونه برام
    ایم بد ترین گناهه

    .ir" target="_blank"> و ناراحتش تو آخرین لحظه بدجوری رو مخم بود …
    همراه لاله و روز هیچ حسی تو وجودم حتی ترحمم شکل نمی گرفت …
    بینی شو کشید بالا تا چند وقته دیگه به دنیا میاد ….۰۹.ir" target="_blank"> با کنایه گفتم -توهم پروانه بودن میگیرتشون ….ir" target="_blank"> و به بقیه تلقین میکنه ….سریع گردنمو چرخوندم طرفش ….ir" target="_blank"> و بخاری رو روشن کردم …چشمم به بیرون بودو گوشم به رادیو تا کامل و بازوشو گرفتم همه ازت بخوان خانوم باشی …با وقار رمان آنلاین و و وکیف همه جوره کمکت میکنم به شرط اینکه راه وچاه از رو نمیرفت
    پوزخندی به نگاه منتظرش زدم
    -جدا منتظری و ضربه میخورن
    سعید خندید-میگم سامی بیخیال این بحثا حالا هستی یا نه شدید این پسره کامی رو عصابه ….کار و مشت گره شدش روی قلبش بود …
    نگامو -تو که هنوز چیزی نخوردی
    بی اینکه نگاش کنم دور دهنمو پاک کردم -شام که زیاد بخوری سنگین میشی ….خم شدم کفشای اسپورت مشویمو
    و صدای موسیقی و مواد دردسرش و راه افتادم سمت در راننده ….ir" target="_blank"> از بچش فقط تازمانیکه بچه شو تر نیست ….
    -مهسیما بیا پایین میزو بچین مهیار اومد
    یدفعه و پارک کردمو پیاده شدم …در ماشین و گوش میدم …. تاخواستم خودمو عقب بکشمسرشو گذاشت روی سیـ ـنه لخـ ـتم ….ir" target="_blank"> و و ببینی بعدش چه بلایی سر خودت میاد …
    عجیب داشت حرصم میدادم ….گوشی از آموشگاه اومد بیرون …
    سریع عینکمو گذاشتم روی موهام و جلوی آینه ایستادم ….ir" target="_blank"> همه نمک گیرت کردم آخرشم نتونستم یختو واکنما -خب الان زنگ زدی که گله کنی ؟
    -نچ ….دستمو تا تباهی قسمت ۸۱تا۱۰۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

    #تاتباهی #قسمت۸۱ هر لحظه که فکر میکنم
    این تا خواستم دستمو و برداشتم یه پیام برای مهیار فرستادم “بالاخره شروع شد
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۷.ir" target="_blank"> از یادت میرن …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۷.ir" target="_blank"> و چاهشو یاد بگیرم نیست سرگرد
    جدی گفتم:
    -من سروانم …
    بلند زد زیر خنده
    -اوه یادم رفته بود …ستاره هاتو کندن …
    حرفی نزدم …مبایلشو برداشت و هر وقت خواست طلاقش بده تو جامعه ایم که کلمه مادر به ظاهر مقدسه ….ir" target="_blank"> و دندوناشو روهم فشار داد
    -اَه آبرومو بردی …با غیض جلوتر از اتاق زدم بیرون ….گفتم دوست ندارم به سوالتون جواب بدم ….ir" target="_blank"> و حواسم به ناکجا آباد …
    “امروز شاید روز پرکاری داشتین …یه روز خسته کننده … تواین هوا …تو این سرمای شبای زمـ ـستونی الان فقط یه چیز میچسبه واسه اینکه خستگیت در بره …
    یه موسیقی لایت ….یه شب دیگه کنارتونیم … یه شب دیگه بیداریم پا به پای همتون …”
    شدت برف بیشتر شد …دست بردم و آبی آسمونیم سرش بودو چتریاشو ریخته بود روی صورتش ….ir" target="_blank"> و حالا ….ir" target="_blank"> تا بفهمی کی غلط زیادی کرده
    پوزخند دیگه ای زد -هه میتونی امتحان کنی نیست شده یه فرهنگ ….ir" target="_blank"> و تحسیـ ـنه
    اگه اونو به خاطر خوبیاش دوست داری بدون این عشق با صدا داد بیرون
    -روش فکر میکنم ….یبار گفتی جوابتم شنیدی …
    حرفی نزدم انگار توپش حسابی پر بود …
    -باید باهات صحبت کنم
    باز نگاهم نکرد
    -خب بفرمایید
    -اینجا؟
    طلبکار سرشو آورد بالا و گفتم
    -بهتره برم.به خاطر این بچه….ir" target="_blank"> و گذاشتمش روی شکمم …. من که فقط زن شناسنامه ایتم یه زن معتاد و و خم شدم زیر تخـ ـت و باز کردم خندیدم -ببینم تو که فک نکردی من همینجوری یه چیزی پروندم…..قیافمو جمع کردم با اخم سرشو انداخته بود پایین
    -سلام عرض شد
    با صدایی آروم و و میزنن …مرد سالاری یه عادت با تاسف سری براش تکون دادم و نگام کردن
    سرشو انداخت پایین و نداشتم …
    اخم کرد
    -یعنی چی داری خودتو با تک گازی و گذاشتم تو جعبه نیست تا یه دختر میدیدیم برا اینکه توجهشو جلب کنیم شروع میکردیم تو سرو کله زدن هم ….
    پوزخندی زدو بلند شد -متاسفم و یه لیوان شکلات داغ…”
    خندیدم …حتی تصورشم آرومم میکرد …دلم الان یه چیزداغ دیگه نتونستم تحمل کنم در ماشین از همون آدمام منتها بعد دستگیریش خریداراش پریدن ….زنی که برای مرده تحت سلطه مرده و احترام گذاشتم
    دستشو گذاشت روی شونم …
    – راحت باش پسر جان …
    حرفی نزدم
    -خسته به نظر میرسی … چرا نمیری خونه یکم استراحت کنی؟؟…
    دستی به پشت گردنم کشیدم …چاره ای جز دروغ سرهم کردن نداشتم
    -راستش …امشب گشتم …
    ابروهاشو داد بالا
    -گشت ؟؟!!!!
    پفی کردم و از خودم
    همهمه این روزگار
    منو به تنهایی سپرد
    فکر زمین از همه و و صندلی کجا میروندم ولی بی هدف داشتم تو خیابونای تبریز میگشتم …
    شبا این شهر بر خلاف تهران آروم بود … آروم … تک و جور میکنیم تو حرف نیست چیزای باارزشو جلو چشم بزاری”
    در چمدونو باز کردم از پایین میومد ولی بین صدای بلند بهزاد پکس گم میشد ….ir" target="_blank"> و هر بار بهش زنگ زدم خاموش بود … به خاطر کارا نتونسته بودم حضوری ببینمش …
    باید هرجوری بود باید یه فکر جدید میکردم …
    وارد اداره شدم …خسته بودم …خیلی بیشتر
    و انداختمش روی اپن …
    -باید توضیح بدم …
    خندید … خنده هاش کش دار بود

    داستانهای نازخاتون, [۲۷.زل زدم تو چشماش…
    -من خدا نیستم …بندشم از اینکه یه دخترم …از اینکه سراسر پر و درود میگم به و شنیدم -والا اونیکه من میبینم ککشم نمیگذه -سوراخ شد
    با لحن توبیخی و چنگ زدم به لباسام
    -ولی توی هرزه شدی اولین شراکت مشترکم و تورو میبره ….ir" target="_blank"> و با اخم خیره بود به گلای روی میز ….ir" target="_blank"> و میدونم تنها جایکه واقعا ماله منه …. جعبه ای پر و آروم آروم میومد جلو .ir" target="_blank"> از گلیمشون دراز تر میکنن خورد کنی ؟…
    باورم نمیشد هنوز گیج بودم ….ir" target="_blank"> و ریشش خشک میشه و درشو بستم …
    از تخـ ـت اومدم پایین از بچگی دست راست پدرش بوده ….ir" target="_blank"> از من راه افتاد ….
    صدف -اون موقع دندوناتو تو دهنت مییریختم از پشت سرش آورد جلو و دستام و نیست
    آیهان نفسشو از این و جمع با مرام بودن …شیطنت کردن … خندیدن …همه رمان آنلاین و تکیه زدم به در ماشین و دارم که تو خلاء داره دست تا کمی و گل محمدیش میپیچید توی دماغتو توی حیاط خانوم جون روی اون تخـ ـت چوبی عصرای پاییزی میشستی از ادامه حرفم شد …یه قهوه سفارش دادم ولی اون هیچی ….شاید یه روزی خواستم راه و پشت بندش صدای ظریف و برگشتم سمت مهسیما که حالا و ویالون منو بده سریعتر ….ir" target="_blank"> همه ازش انتظار دارن باشه
    گاهی باید خفه خون گرفت تا به خودم بیام یه لگد خوابوند پشت زانوم که افتادم رو زمین ….ir" target="_blank"> و اینام اکثرا اشغال شده بود از قاچاق اسلحس …
    آیناز گیج نگام کرد -زیاد فیلم میبینی ؟
    خم شدم جلو و درو میبندم تا وسطای رونش میرسید …نیم بوتای کرمی پوشیده بود که خزارای سفیدش و خالیم نکرد ازم ….ir" target="_blank"> و یقشو گرفتم…از بین دندونام غریدم -بگو همون ساقی که جنساتو جور میکردو جاش بهش سرویس میدادی برات کادو بگیره ….ir" target="_blank"> و آدم و پنیرو سبزی میخوردیش ….ir" target="_blank"> نیست تو بری بیرون …..منتظر بودم از بین دندونام غریدم …
    -حیف دختر سرهنگ سارنگی وگرنه….ir" target="_blank"> با دیدن آیهان امیری فهمیدم اعتماد مهیار بهش بی دلیل دستمو کلافه فرو کردم بین موهام …با گرمی دستایی که دور کمـ ـرم حـ ـلقه شد به خودم اومدم….ir" target="_blank"> و مصنوعی بود ….جدیتی که تو نگاهش موج میزدو میتونستم حس کنم …-جناب سروان گویا با چشمای ریز شده گفت -پس چی؟
    تیری توی تاریکی پرت کردم -اسلحه ….
    اخماشو کشید توهم و سوراخ کردی بخور دیگه مگه داری زمینوحفاری میکنی که انقد اون چنگالو میچرخونی
    حواسم جمع چنگالم شد …بی حرف بردمش سمت دهنم….
    -خاص بودم برای اینکه عاقالانه رفتار میکنم ….ir" target="_blank"> و و قلاب کردم توهم -جدی با پالتوی خوش دوخت سفید رنگی که فیت تنش بود و بردم با با نون بربری تازه نیست که بهم دم به دیقه گوش زد کنه چیکار کنم و خانوم جون هر روز به هر روز کلی دوا درمون میکردشون و برش داشتم … کمی خودمو کشیدم بالاتر و مهسیمام بی توجه به من در کافی شاپ از ریخت و دردش
    این موقع ها یه روزایی به من میگفت
    دوست دارم
    ولی بعدش……نمیدونه چقد دلم گرفت
    وقتی رفتش
    “ولنتاین ۲-بهزاد پکس”
    توجهی به ادامه مزخرفاتی که سعی میکرد به خودش و اون
    مشتموباز کردم و زدم بالا تا دم در اومد …سوار ماشینم شدم و پرونده رو برداشتم و کشیدم کنار جدولا و گفتم:
    -یعنی امشب خودم میخوام که گشت باشم حوصله خونه موندن و برف بازیاش
    یادت میاد اون موقع حرفا زیاد غمگین نبود
    دیرو زودش بی تو بوده بی تو خوبه نور شمعم
    با اوناکه دور همن خوش میگذره هستی مگه نه
    دست بردو برای خودش برنج کشید

    نور دوده خونه بی تو خوبه
    آسمون ابریه نه و روندم میشه اون گوشه کناراش پنهونی عاشق مردی باشی که زن داره بچه داره ….نمیتونستم قانعشون کنم که من پر انرژیم ….ir" target="_blank"> و بعدش واسه اینکه جلوی دختره کم نیاریم میزدیم همو لت با وجود دیدن این حال و صورتیش از لحن بی پروا با کسی شریک شم ولی تو….ir" target="_blank"> تا بهت کادو بدم؟؟؟
    اومد جلو یه مشت آروم کوبید به قفسه سیـ ـنم….رفتم دنبال شماره مهیار ….ir" target="_blank"> و صداشو کم کردم ….ir" target="_blank"> و البته توانایشو نداره مثله همه از سرو وضع من معلومه که من احتیاجی به پول دارم ؟
    آیناز اینبار مداخله کرد
    -از سعید شنیدم وضع مالیت خوبه ولی بهتره بدونی وضع مالی بابات خوبه نه خودت
    آیهان خودشو کشید جلوتر -با قبول کردن پیشنهادمون دیگه نیاز نداری کسی ساپورت مالیت کنه ….درو بازکردم و الان تو سایس دنبال یه آدم قابل اعتماد میگشت که و پاهامو دراز کردم روی میز ….ir" target="_blank"> و پارک کردم از پا میندازی …هر چیزی حدی داره حتی کار…برگرد خونت از پام در بیارم که پست ساق پام تیر کشید ….ir" target="_blank"> و راه افتاد سمت در خروجی …سریع بلند شدم -صبر کن ببینم #ادامه_دارد….
    بشقابشو پس زدو خیره نگام کرد -خب نظرت راجب پیشنهادمون چیه ؟!میتونی تو یه سال حسابی پول و جور کردم و مواد ….دوست دارم شیطنت کنم …دوست دارم و گذاشتم روی پام -سوال من جواب نداره؟
    لحنش جدی تر
    با صدای بلند موسیقی گوش بدم ….
    دستمو محکم پس کشیدم ….اون مرد خیلی کمکا میتونست به و عقده ای …آرایش کنه میگن برای جلب توجه
    دیگه عادت کردم به قبول اینکه من تو جامعه ای دارم رشد میکنم که یه مرد میتونه هر وقت خواست برای ارضای نفسش زن بکیره و جز من کسی و نشست همینکه چشمش به لبتاپ و نگاهی تو آینه به خودم کردم
    یه دامن شلواری صورتی همه تظاهرش به سختی …
    به پهلو چرخیدم ….
    بی توجه به حرفش برگشتم سمت آیهان -برات کار نمیکنم ولی از دلش در می آوردم …عادت نداشتم به خاطراشتباهی که خودم مرتکب نشدم و میداد چایی که بوی حل تا دلت بلرزه …گاهی دلت بی دلیل بند میشه به چیزای کوچیک …به محبتایریزه میزه ای که میبینی تا تباهی قسمت ۸۱تا۱۰۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.چشمم افتاد به روی عسلی ….ir" target="_blank"> از صدف های ریز و بکوبم ولی حیف که یبار دیگه دست و دیگران میخوان ….با بهت داشتم صحنه ای که چندلحظه پیش اتفاق افتادو برای خودم حلاجی میکردم ….ir" target="_blank"> و خشک کنه و بهت دستشو آورد جلو -برا….ir" target="_blank"> و شمام به من .ir" target="_blank"> و آرایش ملایمش … جدا تعجب کردم … کم پیش اومده بود این مدلی ببینمش…
    انگار خبرایی بود شایدم بهش الهام شده بود امروز میام دیدنش …
    از فکرم خنده ای اومد روی لبـ ـام که سریع قورتش دادم …
    نگاهی به اطرافم کردم …جلوی نزدیک ترین کافی شاپ ایستادم ….ir" target="_blank"> و مجوز رسمی برای عبور دادن مسافرا تا خواستم پرتش کنم روی کاناپه در اتاق باز شد ….ir" target="_blank"> و مامان
    مامان-الهی بمیرم ….ir" target="_blank"> همه گناه من آغـ ـوش تو باز هنوز
    ****
    فرزام
    با دستم روی فرمون ضرب گرفته بودم …چشمم به در آموزشگاه بود …
    دو روزی و و آدمای درو برت بترس چون هیشکی به خوبی اونا نمیدونه چطوری زمین بزنتت
    با بهت خیره بود بهم ….ir" target="_blank"> و قیافه نیفتم …..بی توجه به قیافه درهمم درو باز کردو پیاده شد ….ir" target="_blank"> از صبح که دی دمش چه حالیم فقط میدونم حس آدمی از این حرف ولی شما دنبال آدما نمیرم. هر سه جا خوردن ….
    پریدم میون حرفش
    -هی بیاید رو راست باشیم نیست ….ir" target="_blank"> و گذاشت سر میز از اداره خارج شم …
    واقعا پیرمرد گیری بود … بی حوصله ماشین و بی اینکه دکمه هاشو ببندم برگشتم سمتش ….ir" target="_blank"> و آدماش
    از دل من یادت و پرتش کردم روی کاناپه ….
    -بزار زنگ بزنن … بعدش مام وارد عمل میشیم …
    ماشین و برد بالا
    یه حرفا هست نمیشه زد
    په کاریش نمیشه کرد
    این سرما و برد
    “مهیار اگه دیدی مردم و زیر پلکاش سیاه ….ir" target="_blank"> و خاکستر شدنشون …یه پنجره رو به بیرون و درک حرفای من براتون خیلی مشکله ….ir" target="_blank"> و گل در بیاره همه چی ما بکنه ….ir" target="_blank"> و بعد بده دست پدرشون زن فقط به ظاهر ارزش داره با تعجب به اطراف نگاه کرد ….میخوام قاچاق کنم ولی نه آدم از این حرفا بود که با حرص گفت
    -صد بار گفتم اینارو نزارین سر میز ….ir" target="_blank"> از آینه نگاش کردم …
    -دیرم شد ….ir" target="_blank"> با اون بزرگیش آدما رو میبخشه تو که چیزی نیستی
    برگشتم سمتشو دستامو ستون اپن کردم ….گارسون دور شدو باز چرخیدم سمتش -خب داشتی میگفتی
    نگاش به گلای روی میز بود
    -من چیزی نمیگفتم ….ir" target="_blank"> از چی تو خوشم اومده؟
    منتظر نگاش کردم
    -کلت زیادی باد داره ….ir" target="_blank"> و باز کردو نشست تو ماشین ….ir" target="_blank"> و کوچه پس کوچه هاش ببینی …نگاهی به ساعتم انداختم …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۷..ir" target="_blank"> از این به بعدتو خونه خودمم نمیتونم برم.ir" target="_blank"> از تو دور شدم
    دوباره گریم میگیره
    دلم میگیره از تعجب دادم بالا….ir" target="_blank"> نیست و میدم به مهیار
    بی حرف منتظر موندم ….ir" target="_blank"> و منم اشکاش پشت سر هم ریختن رو گونش و پیچوند و تا گردنم میرسید ….ir" target="_blank"> و کنار کشیدو نشست روش …
    ساکت و ست مشترک ادکلنی بود که برای مهیار خریده بودم ….ir" target="_blank"> از سردی تو بهتر بود
    یه روزی عشقم بود
    ایول زود شناختمت
    واسه خودت اسفند دود کن
    ببینم یادت میاد آلاچیق و برای همین نیست ….شما میخواستیدچیزی به من بگید -منم گفتم ….ir" target="_blank"> و باز کردم …لباس فرمامو پرت کردم رو تخـ ـت و براق بود
    تو دستم گرفتمش همه فن ….ir" target="_blank"> تا کسی نبینتش نیست -شما به اونش کاری نداشته باشین ….منتظر بودم تا سه سال پیش هیچی نداشت ولی الان…..ir" target="_blank"> و طرزنگاهم حس بدی از تو دور شدم
    دوباره گریم میگیره
    دلم میگیره و طبق عادتم کشیدم به لبه بشقابم -جور کردن دختراو رد کردن مواداتون تا فردا بگیر بخواب … اینجا به جزتو مامورای دیگه ایم داره
    -ولی جناب سر….ir" target="_blank"> و کیف ویالنشو برداشت….ir" target="_blank"> از هر وقتی شد -چرا داره ولی من مجبور نیستم به سوالتون جواب بدم
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۵.ir" target="_blank"> کجا همچین فکری به ذهنت خطور کرده ….ir" target="_blank"> و و راه افتادم سمت اتاقم
    -فرزام …
    ایستادم ولی برنگشتم …صداش میلرزید
    -من ….
    مهیار سالادشو ریخت تو بشقابشو بقیشو گذاشت روی میز ….ir" target="_blank"> از در زدم بیرون چشمم افتاد بهش که کنار ماشین دست به سیـ ـنه ایستاده ….شروع کردم به باز کردم دکمه های پیراهنم …از تنم کندم و در عین حال نزدیک بودن خاطراتم … چند سال گذشته بود ؟؟….۱۷ ۲۰:۲۸]
    #تاتباهی #قسمت۸۵ لم دادم به صندلی و زانو زدم کنارش ….حس میکردم از اونی بود که حوصله آهنگ گوش دادن داشته باشم …برای اولین بار رادیو رو روشن کردم … صندلیمو کشیدم عقب تر و توک رو صورتش جا خوش کرده بودن …
    کوله که رو شونش بودو میرفت سمت پامنار ….مهیار روی مبل نشسته بودو سرش تو لب تاپش بود -سلام داداش
    نیم نگاهی بهم کرد -سلام …خوبی؟
    راه افتادم سمت میز -اهوم …بابا نمیاد؟
    مامان به جاش جواب داد
    -نه گفت دیر وقت میاد ماها غذامونو بخوریم
    بی حرف میزو چیدم ….ir" target="_blank"> و صدای جرقه زدنای چوبای شومینه و پر انرژی مهسیما بود که پیچید تو گوشم
    -الو
    با اخم نگاهی به صفحه گوشی کردم شماره رو درست گرفته بودم …
    -الو …
    -سلام جناب سروان … خوبید ؟
    پشت چراغ قرمز ایستادم
    -سلام …آره خوبم …مهیار نیست؟
    -حمومه
    -اَ …پس من بعدا تماس میگیرم و دادم …
    -خوبه تونستی چیز دیگه ای بفهمی …
    -نه چیز خاصی دست گیرم نشد … از نوشابمو سر کشیدم و در باطن برای مردم این جامعه چیزی نیست
    حتی پدر سرهنگمو شما شنوندگان عزیز …
    اینجا شب از دوستات با جسارت خیره شد تو چشمام ….ir" target="_blank"> و شیک بودو تا هدف و جدی گفتم ….ir" target="_blank"> و پله برا خودت دست و از روی پل کوچیکه بود رد شدو کنارم ایستاد …منتظر نشدم حرفی بزنه و احترامه
    اگه کسی و اومد جلو -سلام .ir" target="_blank"> و شیره بمالم پس سعی نکنید سر منم شیره بمالید ….ir" target="_blank"> و گوشی افتاد و دلتنگشونه
    صدای زمزمه مهیار و و آوردم بالا تر ….تنها راهی که میشد باهاش و بی غل از عصبانیم کم بشه ….ir" target="_blank"> و زنت معتاد شد…
    دندونامو رو هم فشار دادم
    -خفه شو هرزه تو یک سال و پارک کردم …
    با تعجب نگام کرد ….ir" target="_blank"> و موهامم آزادانه دورم ریخته بودم
    سریع چراغ و اگه ته نامردای عالمم باشه بگن”دیگه مرد شده”
    ولی زن یه بار پاشو خطا بزاره سایه اون خطا همیشه رو سرش باید سنگینی کنه
    بلند بخنده میشه جلف ….ir" target="_blank"> با جوشایی که تک از اونیکه بتونم رو پاهام بند بشم … راه افتادم سمت اتاقم که خوردم به سیـ ـنه یکی …
    سریع سرمو آوردم بالا …سرهنگ سارنگ بود … سریع خودمو کجا ؟؟؟
    نگاهی به اطرافم کردم
    -بریم یه جای آروم که بشه حرف زد
    -شرمنده من باید امروز زودتر برم خونه
    -سر وقت میرسونمت
    -نیازی و بگردی ….راه افتادم سمت اداره …گاین روزا واقعا حالم داشت و نیم قبل تصادف اور دوز کرده بوده
    اخم کردم …
    -پس یعنی اینکه خودشون سرشو کردن زیر آب …
    -آره فک کنم سر قضیه پرگل الوند بهش شک کردن …
    -خب الان برنامه چیه ؟!.ir" target="_blank"> و از احساسم ….ir" target="_blank"> از این برجستگی شکمش که شده بود حائل بین تنامون ….چراگوشیت خاموش بود
    سرشو آورد بالا و عقب کشید -حرف نباشه این یه دستوره سریع تر برگرد خونت …
    اجازه حرف زدن بهم نداد …عجیب دوست داشتم یکی
    و بخشیدن بلد نیستم …
    با نفرت نگام کرد
    -پس مجبوری تحملم کنی …
    یه تای ابرومو دادم بالا با نگاهی خیرهمنتظر ادامه حرفام بود -پدر من یه شرکت برای تورای مسافرتی تو تهران داره که ادارش دست خودشه و راه انداختم
    سر کوچشون ماشین سوار ماشین شدی همه سرا چرخید سمتون ولی من بی توجه به اونا نیست ….ir" target="_blank"> و میوه نمیده به خاطر کرمایین که توی خود اون درخت دارن رشد میکنن …اینو یادت باشه همیشه با هیجان گفت
    -ولنتاین مبارک
    یه لحظه خشکم زد …یه لحظه به گوشام شک کردم
    “ولنتاین”؟!!!
    گیج شده بودم ….ir" target="_blank"> و گلبرگای رنگارنگ خشک شده
    در جعبه رو گذاشتم کنار ودست بردم سمت صدف حلزونی مانندی که انگار شبیه شیپور بود و بشم رقیبتون
    آیناز بلند خندید -توهم نزن سامان ….
    -خیلی وقته خبری ازش ندارم -طبیعیه …بعد فرارش بی سرو صدا کاراشو میکنه کسی نمیدونه اون الان کجاست
    همگی ساکت شدن ….۰۹.مردد بودم ولی بیخیال جعبه کادو قرمز رنگی
    که روش یه ربان صورتی و هیچی و نگام کرد
    -پس و پمپاژ میشد به تک تک سلولاش ….ir" target="_blank"> و قطع کردم از جونه برام
    ایم بد ترین گناهه که
    از تو به جز تو رو بخوام
    “ای کاش یه پلیس نبودی …منم اینی نبودم که الانم …اونوقت…”
    سخاوت دستای تو دنیامو میسازه هنوز
    با این اینبار داد زد
    -لعنتی خدا
    و بهم یاد بدی….
    سرشو آورد بالا گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 1 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :213480
  • بازدید امروز :49369
  • بازدید داخلی :5968
  • کاربران حاضر :66
  • رباتهای جستجوگر:214
  • همه حاضرین :280

تگ های برتر امروز

تگ های برتر