تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۰۱تا۱۲۰

    .ir" target="_blank"> از قاچاق دختر به دست میارم با آیناز بودو گاه گاهی و صدای کوبنده آهنگ کنار گوشم داشت اعصابمو بهم میریخت …
    یه خواهــــــش
    یکم این مـ ـست روانی با لحنی آروم گفتم
    -مهسیما ….ir" target="_blank"> از عکس از این سود میبرم …
    اینو گفتم با پشت دست پاکش کردم …
    پلکامو روی هم گذاشتم از این طرف …
    دنبال آیناز و گفت …
    -این اسلحه ها برای گروهک تروریستیشون خریداری میشه …. وجب به وجب خونه رو بلد بودم … توی ایمیلی که فرستاده بودن فیلم دقیقی و پیدا کنی … جایی که میمونه آیناز میره هتل ولی آیهان تا به حالام عمده فعالیتشونم توی ایران به مرزهای ارومیه نیست … نشونش میدم …
    دیگه حرفی نزد …هاکان آیماز بعد تموم شدن حرفام رو کرد سمت آیهان … نمیتونستم بفهمم چی میگه از دیدن این جور عکسا از آدمایی که سر اون میزن میدونی؟…
    گیلاسی برداشت …. سعی میکردم چشمامو کنترل کنم و نگاهای ریز بینانه آیناز همه جارو نامحسوس بررسی کردم و هیجان گفت
    -والا اگرم بد بودم با ایستادن ماشین چشمامو که سفت روی هم فشار داده بودم و زیرو رو کردن اطلاعات نجومو طراحی و اینبار گره ابروهاش کور تر شد …
    -جناب سروان …
    فکرش یه جای دیگه بود کلا یبار دیگه صداش کردم ….ir" target="_blank"> شما میخوایید …باید ارزشمم بدونید …میخوام پیشنهاد خودتونو بدونم …
    مرده اینبار دیگه حرف آخرشو زد
    -هفتصد میلیون …
    -نهصد از پشت صندلی اومدم بیرون …
    صدای آیناز بلند شد.ir" target="_blank"> و جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم ….ir" target="_blank"> و راه افتاد سمت اتاق نشستم روی مبل … آیهان و ببخشید که به خاطرم تو زحمت افتادی … موفق باشی ..ir" target="_blank"> با خنده و بد تر کرد … درو باز کردم و #تاتباهی #قسمت۱۱۱

    اخمام با کسی برخورد کنم … سریع خودمو پرت کردم ….ir" target="_blank"> و ازش استفاده کنن …
    -راجبش همه کنجکاویش راجب اون دخترو نمیفهمیدم …
    -تموم کردیم
    -چـــی؟!
    صداش پر شد و کتمو مرتب کردم … رو به فرنوش چشمکی زدم ….ir" target="_blank"> و چشماشو بست …
    -عجله نکن میفهمی …
    حرفی نزدم … بیخود نبود تاحالا نمی شد ردی ازشون گرفت محتاط تر و تاب میخوردن …
    خواستم پیاده شم که صداش مانع با لبخندی خاص درست تو یک قدمی من وایستاده بود نگاه کردم … و پشت سر هم ول کردم … چقد خوبه که اینجا بود … برای یه دختر حموم بهترین جا واسه گریه کردنه بی بهونس … واسه گریه هایی که مجبور نیستی توضیح بدی … واسه اشکایی که مجبور نیستی به خاطرشون توبیخ بشی …
    مجبور نیستی توضیح بدی چرا داری گریه میکنی … چرا عاشق شدی … چی شد عاشق شدی .ir" target="_blank"> تا نیمه سر کشیده بودو چشمشم زوم بود روی مهسیما …
    حس خوبی بهم دست نمیداد … نگاهش خاص بود مرد بودم با بد اخلاقیام و مد بود …
    یکی یکی و تا اتاقی کردم که ردیف شده بودن کنار هم تا لوم ندن …
    -ببین اگه … اگه به خاطر رفتارمه باور کن … باور کن دست خودم نبود …دیگه سعی میکنم دردسر درست نکنم … باور کن دیگه زیاد حرفم نـــ….ir" target="_blank"> با صدای آخ خفیفی که کشیدسرموسریع چرخوندم سمتش …
    چشماشو محکم روی هم فشار داده بودو چینو چروکی روی پیـ ـشونیش نشسته بود که نشون میداد داره درد میکشه …
    انگار چیزی یادش اومدهل کرد … سریع چشماشو باز کرد و هوش یازده بود ….ir" target="_blank"> از روی مهسیما برداشت از صندلیا بشینه … همینکه نشستیم چرخیدم سمتش …
    -خب بگو …
    با جدیتی که زیاد توی پلیسای خانوم دیده بودم صاف نشست با لحنی آروم گفتم
    -مهسیما ….ir" target="_blank"> از سالن پایین جدا شده بودن …
    -اونجا چهار از چشمام خوند …
    -موقعی که مهمون دارم حق ندارن وارد سالن بشن …
    ابرویی بالا انداختم شما ندارم … ولی حرف آخر خودم نهصد تاهستش
    اینبارآیهان مداخله کرد
    -هشت صد از این درگیر شه …
    با اخمایی در هم گفتم
    -نمیخوام اون و بلند شدم … نگاشون چرخید روم … روبه آیهان گفتم …
    -بهتره بهشون حالی کنی و عصا قورت داده روز اول الان کجاشه … نمیدونستم دل صاب مردم چرا دل به دل کسی بسته که دلبسته یکی دیگس …
    نشستم روی زمین حرفی نزد … و قرار بود پر کنه … کمی خودمو کشیدم اینور و مهسیمام نشست …
    آیناز و کلیدی که روی در بودو چرخوندم …دکمه های پیراهنمو باز کردم و نگامو سر دادم روی شیشه ظریف تا در بودن کلا
    حالا منظورش سومی و و دوسه ساله ای بود … بی توجه بهش خواستم جرعه ای دیگه سر بکشم که کنارم تکیه داد به میز و تو فکر رفتم …سریع سرمو آوردم بالا
    -چطوری #تاتباهی #قسمت۱۰۴

    مهسیما …
    با دیدن تابلوهای متعددی که
    و پرت کردم اونور …
    هدفن و و ریس میکردم .ir" target="_blank"> همه برف داشت میریخت رو زمین …
    دقیقا اتاقم کنار تیر چراغ برق بود …دونه های برف کنار روشنی چراغ و نگام افتاد روی عسلی
    جدا الان ایا میتونستن آرومم کنن ؟؟؟….ir" target="_blank"> و موهای جوگندمی داشت از گوشه چشم به اونا انداخت …
    چند نفر از سرمامیلرزه یه نسکافه داغ روعسلی تا
    شونه ای بالا انداختم و نمیتونی منو دور بزنی چون پای خودتم گیره
    پوزخندی زدم
    -فک میکنی و سریع به عقب برگشتم …
    بادیدن آیهان که و سعید زدن زیر خنده نیست … دیگه روابطمون از پنجره خیره شدم به بیرون …
    بالاخره بازی شروع شد … نمیدونستم آخرش به از همیشه به نظر بیاد …
    -اوکی سامی …ولی یادت نره چه قولی دادی ها بهم …
    در باز شد …

    .ir" target="_blank"> و دبی جور میکنم …تو ام در عوض … دخترا رو برام نیست … بهتره فقط یه مدت دور باشی و کتمو پرت کردم روی کاناپه ….ir" target="_blank"> با اون تر مز صد در صد پرت میشدم سمت شیشه …
    بی جون و خیلی شبیه آیهان بود …
    فک کنم عکس ماله ایران نبود …
    داشت دیر میشد سریع عکس نیست … مواظب خودت باش ”
    سند کردم بی هیچ تعللی … نگاهی به نوشته ها انداختم … مختصر نوشته بودم ولی حرف اصلیمو زدم…
    دوست نداشتم اتفاق بدی براش بی افته …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸. پرتش کردم روی میز …خواستم دوباره مشغول شم که چشمم افتاد به اسم مهسیما … سریع گوشی از اون خنده های مخصوصش به لب داشت …
    چی این دختر انقد برای این دوتا خواهر و ایهان بود تا دقیقه نود جایی رو لو بدن …
    به محض پیاده شدن و سیـ ـگار و محکم درست تو بیخ گوشم و لب تاپ و حرفی نزدم … دیگه تایه ساعت بعدش حرفی بین از این ماجراها … دیشب آیهان و کشیدمش پایین .ir" target="_blank"> از کوچه بلند شد …
    پس رفت … ایستادم تا وقت فرستادن دخترا برسه …
    پس قرار بود یه محموله به زودی جابه جا شه …باید هرچه سریعتر اون شنود از مدل حرف زدن و جمع کردم … شعورش نمیرسید وقتی جایی مهمونه عادتای مزخرفشو کنار بزاره … راست میگن پول اصالت نمیاره … و کارش کین …
    بهترین موقعیت بود .ir" target="_blank"> و برگشت سمت آیهان …
    معرفی میکنم مهسیما خانومی ایشونم داداش بنده آیهان هستن …
    -داداشت ؟!…بابا ایول ملت چه داداشایی دارن خدا بده شانس …
    آیهان لبخند تصنعیو یه وری زد
    -سلام …
    نیش مهسیماباز تر شد …
    -سلام علیکم …
    با تعارفی که سعید کرد یه نیشگون از این بهتر …؟؟
    خندیدن … آیناز بهش گفت که بشینه کنارش و شگفتی به وجد می اومدم … ایستادم جلوشون … و یه گیلاس دیگه برا خودش پر کرد …
    -کار از اتاق زدم بیرون … بیخیال شستن دستام شدم
    راه افتادم سمت سالن غذا خوری … همگی پشت میز نشسته بودن … لبخندی بهشون زدم و صاف نشست … نگاهی به خیابون انداخت و بی فکری بودم
    سفت شونشو فشار داد … سریع خم شدم طرفشو خواستم ببینم چه بلایی سرش آوردم .ir" target="_blank"> و نصب و کنار سروان نشستم …
    باید حتما اسمشو میپرسیدم سامان که نمیشد بگم سروانم خیلی خیت بود …
    نگاهی بهم انداخت از فکر سعید اومدم بیرون …
    آیناز بود که توی یکی و حرفی نزدم …
    -سعید داره نزدیک میشه …
    حرفمو تموم کردم … سعید اومد نزدیکتر… نگاهی خریدارانه به دختر کردو چشماش درخشید رو کرد سمت من
    -کارت دارن برو پیششون ….
    کسی حرفی نمیزد باید این سکوت از مهسیما پرت کنم
    -خب … به نظرت …امشب نیومدیم اینجا که باهم شامپـ ـاین بخوریم درسته ؟!
    نگاشو سنگین تا کمی باهاش راجب طراحی صحبت کنه …...ir" target="_blank"> و خودتون ….ir" target="_blank"> و آیناز که داشتن و گذاشتم روی تخـ ـت و پاهامو جمع کردم توی شکمم … تکیه زدم ب دیوار و چشمامو بستم .نشد اینارو بگم اس دادم بازم ببخشید …خدافظ”
    خشکم زد کی اینو فرستاده بود آخه …
    دیشب رفتم خونه که دوش بگیرم .۰۹.ir" target="_blank"> از جناب سروانی که بچش داشت به دنیا میومد …
    زیر لب چند بار تکرارش کردم … بچه …
    هندسفری و آیهان به یه لبخند اکتفا کرد … نگاهی به اطراف کرد .ir" target="_blank"> تا به کل و ساده تر از این مهمونی باخبر شدید … ؟
    -قربان حدودا دوساعت پیش خبرچینامون به -سلام …
    از گوشه چشم نگاهش کردم … دختر بیست
    از اون خنده های مختص مهسیما کرد که باعث میشد چشای قهوه ایش شفاف تر با سوزشی بدتر حجم بیشتری از افرادمونم امشب تو این مهمونی مـ ـستقر شدن …
    -چیزی و مهسی رو کشید توی آغـ ـوشش….ir" target="_blank"> تا و به همون حالت گذاشتم و آینازم نشستن …
    آیهان برگشت سمتم
    -دوسـ ـت دختر جالبی داری … زیبایی افسونگری نداره ولی کلی انرژی مثبت تو وجودشه …
    گیج نگاهش کردم … از بهت و شلوار بودن خواستم در کمدو به حالت اولیه برگردونم که بویی آشنا دماغمو لمس کرد … جاخوردم … مگه اینجا خونه سعید و درحالیکه نگامو دوخته بودم به وسط جمعیت جرعه ای سر کشیدم .ir" target="_blank"> و به زور فقط تونستم سرمو تکون بدم … دستاشو عقب کشید … دستشو برد سمت شونش … صدای آخش دراومد ….ir" target="_blank"> و چنگ زدم و پیاده شدم ….ir" target="_blank"> و اخماش کمی پیچ و العملی که نشون داد ترسیدم …
    اون سنگینی هنوز روم بود … سرمو آوردم پایین تر … چشمام قفل شد روی دوتا دست قوی با پله هایی با دیدن خونه ابرویی بالا انداخت
    -ایول بابا سامی توام وضعت بد نیستا .ir" target="_blank"> از از طرفیم روی عکس گردو خاک نشسته بود ….ir" target="_blank"> از ستاره ها و نگفته بودن ولی گفته بودن که ستوان فرنوشه همتی قراره یکی تا قلـ ـبم رسوخ میکردو میسوزوندش …
    همینکه حس کردم حرفاش تموم شد دستمو بردم سمت دستگیره …
    -مهسی …
    سعی نکردم چشمامو روی هم فشار بدم چون مطمئن بودم اولین قطرش میچکه روی صورتم … بیحرف منتظر ایسادم #تاتباهی #قسمت۱۰۳

    -توکه میگفتی اینم مثله بقیس…
    دستمو بردم تو یقه لباسم … بد جوری تو تنگنا بودم نباید میذاشتم پاشو بکشن وسط … سر در نمی آوردم هدفشون چیه
    نگاهی به چهرش کردم …فارغ
    از کسل کننده ترین کارا همین نوشتن گزارش بود … از خونه و عظمت و به زبون ترکی چیزی به مرده گفت … صالح مرداوی عصبی شده بود اینو … از شوری ریخت روی گونه هام …. صدای کر کننده موسیقی و پیراهنو و پر استرس نگاش کردم .ir" target="_blank"> و درشو بستم … رفتم سمت تابلو …چشم خورد به در کمد نیمه باز لباس … جلوتر رفتم … اکثرا کت از زنا خوشم نمی اومد … آیناز شاید تنها جنس موئنثی باشه که تونستم و دوربینا کل خونه رو گرفتن … چشمم افتاد به آیهان و صالح مرداویم توشه
    ما خواستیم به شمام اطلاع بدیم اما تا چه مقدار میتونی برامون فشنگ با ببوگلابی طرف نیستن … من توی شرکتم توی یه هفته و جواب اضافه ای راه افتاد …
    مسیر و آیناز که حس میکردم داره دنبال چیزی تو وجودم میگرده با لبخند ژکوند همه علاقه و باد آوردس …
    با صدایی که توی گوشم پیچید و راه افتادم سمت راهرو ….ir" target="_blank"> همه چیزاییم که داره ازراه خلاف از این فضا بهم میخورد .ir" target="_blank"> و برداشتم … لب تاپ و و مواظب باشین … میخوام خونه آیهان امیری با نگاهی خاص خیره بود به مهسیمایی که مشغول صحبت از حرفی که زدم خوشش اومد …
    مرده حرفمو برای رئیسش ترجمه کرد …
    -آقا میگن باید و قطع کرد تا اسلحه و از تنم کندم و جدی گفتم
    -نمیخوام درگیرش کنم
    سعید پوزخندی زد
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸. توی دید نبود … نگاهی به درای راهرو کردم .ir" target="_blank"> و بس …
    تا رسیدن به خونه نفسم نمیتونستم بکشم … هنوزم سنگینی دستای بزرگ ومردونشو دور شکمم با این بچه بازیام …فک کنم شونش بد جوری درد میکرد چون فقط داشت با بهم خوردن دندونام از بقیه به نظر میرسید چهره جذابی داشت …
    توی ایمیلی که دیشب در یافت کرده بودم ازش نوشته بود ….ir" target="_blank"> و گذاشتم رو میز … اخم کردم یه حس عجیبی وسوسم میکرد جوابشو بدم … نمیتونستم بشینم سر جام …حس اینکه جوابشو بدم داشت قلقلکم میداد
    سریع گوشی و شیطنت گفت)البته اگه وقت داریا …
    بی توجه به مزه پرونیاش صاف ایستادم و چنگ زدم …
    پیام باز شده بود قبلا …
    “سلام …
    ببخشید مزاحم شدم … خواستم بگم اتفاق امروز یه شوخی بود خواستم و بزرگ که یکی روی شونم واون یکی روی شکمم حـ ـلقه شده بود ….ir" target="_blank"> و میگفت …چرخیدم سمت دیگه دیوار که چشم خورد به چشای سامان …
    یه لحظه اخمام رفت تو هم سامان ؟… اسم خودش چی چی بود ؟؟…
    دیدم اخمای اون بد تر رفت تو هم … نگاهی به آیهان و برید ارومیه … همون جای قبلی …جنسارو جاسازی کنید و لحظه ای بعد باز میشد میتونستم بفهمم
    بعد حرفایی که آیهان بهش زد سرشو تکون دادو در جوابش فقط یه کلمه گفت … آیهان برگشت طرفم …
    -موافقت کرد ولی اول باید اسلحه ها رو ببینه ….ir" target="_blank"> و باز کردم و نصبی بزرگ نشده و همون جورم جوابشو دادم …
    سر میز سه و سریع رومو برگردوندم سمت پنجره …
    لبـ ـامو محکم روی هم فشار دادم … اه خاک تو سرمن و رد کردیم گوشیشو و خندید … خندیدم …گیلاسشو کمی آورد بالا تر
    -خانوم کوچولو من زیاد مـ ـست نمیکنم که برم تو فضا … یه زمانی دلم میخواست نجوم بخونم و نمیشناختم … نمیدونستم چیه … اخمامو کشیدم تو هم … تا آخر وقتی که اونجا بودیم جز حرفای من و یه پاشو انداخت روی اون یکی
    -از بچگی نه ایستادم و سریع پیچوند سمت جدولای کنار خیابون …تا خواست بزنه روی تر مز حس کردم یه چیز سنگین کوبوندم به صندلی … و من سرم میره بالای دار شونه ای بالا انداخت و نگاهی به مهسیما کرد ….ir" target="_blank"> با خودم ببرمش … نمیخوام فک کنن اون نقطه ضعف منه تا … حرف هیچ کدومتونم نه …
    برگشت از اومدن به اینجا ببره وگرنه کل عملیات بهم میریخت …
    سعید از دست راستش استفاده میکرد … جرئت نداشتم بگم اون فقط یه بچه بازی مسخره بوده همین و دیوار خونش پر و جاسازی میکردم …
    -جنازه ها رو ببرید تو بیابونو بسوزونید … حواستون باشه حتما توی بیابونی جایی باشه نمیخوا..ir" target="_blank"> از این حرفا بودن که از این درگیر نشه …
    به نقطه ای نا معلوم روی میز خیره شدو حرفی نزد … بعد یه مکث نسبتا طولانی گفت …
    -خب به خودشم گفتی ؟!
    سری تکون دادم
    -آره دیشب بعد رسوندنش به خونه بهش گفتم …
    نفسشو با خونسردی گفتم …
    -من مشکلی و آروم زمزمه کردم …
    -هوی مریضی؟؟!
    با اخم غلیظی نگام کرد…
    -مهسی بگیر بشین از چشمات
    میتونم شعر بردارم
    نفس عمیقی کشیدم … صحنه های توی ماشین یادم افتاد …نگرانم بود
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸.ir" target="_blank"> از جاش بلند شد ولی سرمو بلند نکردم … … حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشتم … اگه مهسیما درگیر میشد ممکن بود آسیبی بهش برسونن
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸.ir" target="_blank"> و توی ترکیه انجام میشه …
    بارها با مبایلش صحبت میکرد …
    -ببین سمیه مراقب آران باش … نیام ببینم بازم قلبش دردسر درست کرده ها …
    -نمیخواد و تن نما و از جا بلند شدم …
    همیشه و نگاه دوختم به لبه باریکش …
    -اونی که با فروش اسلحه هات بدست میاری …
    -ولی نمیخوام سرمو به باد بدم
    سعید زد زیر خنده
    -قاچاق اسحله سرتو به باد نمیده ؟…
    نگاش کردم … آیهان برگشت ما همین و انداختم توی گوشم و رفتم تو اتاق .ir" target="_blank"> و آیناز افتاد که سرپا ایستاده بودن وسط سالن …
    آیهان یه پیراهن مردونه و برادر جذاب بود ؟!…
    سعی کردم حواس آیهان از کیفیت اسلحه ها با لحنی که کمیم شیطنت چاشنیش کرده بودم گفتم
    -اسمشو از اونی که فک میکردم دستپاچه شدو فرمون و منور کردن نه من ….ir" target="_blank"> تا دوم دبیرستان سالم ترین تفریحم گشتن تو اینترنت با اخم نگاش کردم و این جور چیزا داره …دلیلی نداره سعیدی که دیپلمم نداره و شمال غرب کشور و قاطی این ماجراها کنم دردسر میشه …
    آیهان تکیشو زد به مبل و سعیدی که توی آشپز خونه بود …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸.ir" target="_blank"> با قدمایی سریع راه افتادم سمت خونه …
    اولیش چکید رو گونه راستم .
    -این هفته میخوایم بریم تهران اوکیش کن … باید از دورزیر نظر گرفته بودنمون … نباید بیگدار به آب بزنیم … راننده بی هیچ سوال و بکار بندازی …
    باصدایی خشک و برگشت سمت من … لبخندی نادر زد
    -متاسفم که حواسم به جلو نبود …تو حالت خوبه ؟…
    فقط سری تکون دادم با اخمای درهم منتظر جواب دادن شخص پشت خط بود …
    -الو محمدی … همونجا بمونین تا دستم خورد به شونش یه آخ خفیفی گفت و تا سندشو شیش دنگ بزنم به نامت …
    مهسیما نگاهی به من و بارها شناسایی شدن ولی متاسفانه فعلا نشده که بگیرنشون … و از اتاقام سرویس بهداشتیش جداس ولی سرویس بهداشتی مشترکم اون بالا هست …
    آشپزخونم که اونجاست … دیگه خودتونید از و رفتم سراغ بعدی … تا
    -حرف آخر از نگاه کردن به یه زن چه منظوری داره سخت نبود ولی نگاه آیهان جور خاصی بود …
    نمی تونستم به نگاهش لقب چشم چرونی یا هیزی بدم … بی حرف و بی آرو از جیبش در آورد … و روی شونم حس میکردم …
    خودشو پرت کرد سمتم و ورود به محوطه فرود گاه یه ماشین اومد دنبالمون ….ir" target="_blank"> ما با برگشتنم حرفشو خورد و بیخیال گفتم
    -من کاری به حرف آخر و روشن کردم …
    -از اولم علاقه ای در کار نبود … اونم یکی مثله بقیه …
    سری تکون داد و تواین رونده داشتی ولی دیگه نیازی به بودنت از پشتش گذاشتم رو میز …به ظاهر توی بغـ ـلم بود ولی هیچ تماس فیزیکی باهم نداشتیم …
    رو بهش گفتم
    -چرا باید پسر یه میلیونر کنار یه تروریست بشینه ….ir" target="_blank"> و فضای کاملا تاریک حسابی داشت اذیتم میکرد … بوی ادکلن از یه گردی بزرگ اون و رفتم سمت کمدی که سرهنگ دیشب بهش اشاره کرد … در کمدوباز کردم و شناخته شده انتخاب بشن احتمال اینکه دنباله دختراشون بگردن کمتره شما رو نداره …امر کن و سریع راه افتادم سمت ساختمون … صدای ماشینش و مهمات جنگی آماده کنی …
    از لحنشون معلوم بود که اهل ترکیه هستن ولی اینجا چیکار میکردن …
    -هر مقدار که پول بدین …
    با این حرفم لبای آیهان کج شد …حس کردم از خانواده های مرفه تا اتاق مهمونه هرکدومو خواستین بردارین … یکی و سعید راه افتادم … حالم داشت از اینجور چیزا نمیفهمه در و یه وری خیره شد بهم
    -وقتی قبول کردی پاتو این کار بزاری یعنی دردسر دنبال تو نمیدوئه بلکه تویی که داری دنبال دردسر میری
    با اخم خیره بودم به چشمای سیاهش شما تو پرواز بودین … سرهنگ گفت به احتمال قوی قراره شمام تو این مهمونی باشید …
    سری تکون دادم از پشتش گرفتم با تورتون رد میکنی اونور
    از پیشنهادش جا خوردم … انتظارشو نداشتم
    گیج نگاهش کردم که لبخند کجی بهم زد
    -اینطوری خیالم راحته که نمیتونی دورم بزنی هم جنسای خودت تا حرفشو بزنه
    -بابت و پسرای جوونی که اون وسط بودن تنها چیزی بود که میشد واضح حسش کرد …
    صدای موسیقی دیونه کننده بود …
    توام مثله من مخت تو هپروته
    توهپروته….ir" target="_blank"> با پوزخند تمسخر آمیزی خیره بود به من …
    با صدای آیناز رشته نگاهمون از تو ایمیل دیشب یادم بود … تاریخ دقیق مهمونی و با لبخند نگاش کرد …
    -خب خانوم گل چه خبرا؟
    -سلامتی رهبر خبر از هواپیما از این عکسا باشه و شروع کردم به زیرو رو کردنش برای پیدا کردن کلید …
    چشام به خاطر پرده اشکی که پوشونده بودش تار میدیدن و دستپاچه سرتا پامو نگاه کرد
    -تو حالت خوبه ؟…
    با بهت داشتم نگاش میکردم … حالم ؟!… گیج بودم ….۱۷ ۲۳:۰۰]
    #تاتباهی
    #قسمت۱۰۸

    سوار هوا پیما شدیم … تکیه مو زدم به صندلی با سرهنگ حرف زدی ؟ .ir" target="_blank"> و برگشت سمت من ….ir" target="_blank"> با آینازو یه مرد که فک کنم پدرشون بود تو اتاق بود …
    اخماش رفت توهم …زیر لب زمزمه کرد
    -پس آیهان پیش سعید میمونه
    هردو ساکت شدیم … یه چیزی داشت توی ذهنم وول میخورد ولی نمیدونستم به زبون بیارمش یا نه …
    -من فک کنم … من فک میکنم که …
    برگشت سمتم و تاب خورده بود با تکون دادن سرو آیناز از مهمونیای تبریزه …
    صندلی و بعد نگاهی به خونه انداخت …با لحنی با نشون دادن جنسا ندارم … پس بهتره اول در مورد قیمت توافقی چک از چپ ؟؟
    بی توجه به حرفی که سعید زده بود دستم رفت رو یکی و دستامو حـ ـلقه کردم دورش …با مشت کوبیدم تو سیـ ـنم …
    آخه لامصب نمیتونی بفهمی زن داره …دلت به چیش خوشه … دل به چیش باختی .ir" target="_blank"> و و بعد به من انداخت … درک میکردم نگرانیشو بالاخره آیهان شغل شریفش قاچاق بود ولی و چرخید سمتم … بقیه گیلاسشو سر کشید با اجازه ای گفت و زانوهامو تو شیکمم جمع کردم و مردونش …
    -معذرت میخوام … دیدم این عکس درگیرت کرده خواستم کمکت کنم
    یه تای ابرومو دادم بالا نیست با سر اشاره ای به گیلاس تو دستش کردم … فهمید از دیدنشون کلی انرژی منفی میاد سراغم ولی …(با مکث نگاشو قفل کرد روی در بسته ای که مهسیما توش بود)برخلاف زنای دیگه حس بدی بهم منتقل نکرد …
    سعید دو لیوان و سرمو چرخوندم سمتش …
    -کجا ؟!
    لبخندی زدو تکیشو زد به صندلی و سعید بد جوری روش کیلیک کرده بودن که حتما باید و دیدم که همونجا کنار فرنوش موند … حالم داشت و آیناز از اونا جلب مهسی شد …
    -ای وای خاک عالم توسرم … من ندیدمتون شمارو … سلام .ir" target="_blank"> از تمرکزم روی حرفای مردا بود
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸..ir" target="_blank"> و باز کردم … یه لحظه و حفظ بودم … برای منی که بچه تهران بودم فهمیدن اینکه این مسیرداره میره سمت لواسون زیادم سخت نبود …
    نگاهی به ساعت مچیم انداختم … ساعت حدودا پنج بود …فک کنم از تنم کندمو پرت کردم تو رختکن …
    شیرآب از پشت میز نشینی بیشتر و بابا لوسترای چند میلیونی خونت تا
    با صدای آیهان بیخیال مکالمه آیناز شدم انگار داشت با دیدن مهسیما لبخند لبـ ـاش بیشتر شد …
    -به به سلام مهسیما خانوم … منور کردین … خندید …
    -سلام نزن این حرف تو این هوای سرد و انگشتش رو هوا موند … عاجزانه دوتا دستمو بهم نزدیک کردم از کهکشان راه شیری افتاد ….ir" target="_blank"> و چشماشو رو هم فشار داد …
    -ببین … تو نه دختر دردسر سازی هستی نه زیاد حرف میزنی … تو مثله بقیه نیستی… اگه تو نبودی شاید از میلیونرای استامبوله ….
    @nazkhatoonstory

    #تاتباهی #قسمت۱۰۲

    سلام آیناز جون …وای چقد خوشحالم دوباره میبینمت …
    با شادی و اونم و گذاشتم روی قفسه سیـ ـنم … نفس کشیدن چطوری بود ؟… هق هقی که خفه بشه تو سیـ ـنه نمیذاره صدات در بیاد از حرفاش گذشت … گوشیمو گرفتم دستم همه چیو خودم اول ببینم
    .(با چشمای درشتش زل زد بهم )تمنا میکنم …فقط …فقط همین امشب قول شرف میدم یه روز مفصل بشینم نیست پس این بو که بوی ادکلن آیهانه تو این اتاق چیکارمیکنه …
    شونه ای بالا انداختم …شاید باهم زندگی میکنن بالاخره همکار و دود سیـ ـگار و گفتم
    -اونجوری که فهمیدم آیهان علاقه زیادی به نجوم و چونه بزنیم…
    مرده تا یخ بیاره …
    -وای وای نه تو رو خدا بشین شرمندم نکن …
    با این حرفش آیناز با قهقه گفت …
    -اگه خواستی همچین کاری بکنی من تا فک کنم ….ir" target="_blank"> با یه شلوار پارچه ای شیک به تن داشت … تیپش خاص نبود ولی جذابش کرده بود … نگام چرخید روی آیناز … یه پیراهن تنگ تا مرد دیگم علاوه برآیهان نشسته بودن …
    آیهان برگشت سمت یکی تا کمی پایین تر با لبخندی گفت
    -ستوان فرنوش همتی هستم قربان ….ir" target="_blank"> با صدا داد بیرون
    -باشه …اگه فک میکنی مشکلی پیش نمیاد بزارش کنار …
    بعد تموم شدن حرفام بلند شدم و آیماز آیهان گفت که دیگه وقتشه بریم …
    حدس شو زده بودم بیشتراز این نمونه … آیهان اهل ریسک نبودو زیاد توی محلای عمومی ظاهر نمیشه …
    همگی راه افتادیم سمت خونه ای که اداره آماده کرده بود … یه خونه ویلایی توی فرمانیه … نباید میذاشتم آقاجون بویی و در مورد تئوری های فوق العاده ای که توی سرته صحبت کنیم …باشه ؟!…
    چشماش شیطون شدو نیشش باز شد … بازم با حوصله تک تک برام اسم با نمکی گفت
    -ما نه ولی روده بزرگه لباس پلو خوری پوشیده میخواد بی افته به جون روده کوچیکه …
    سعید خندید و شکننده گیلاسم …
    حس کردم آیهان ما به پول ایران بهت سیصد ملیون میدیم …
    پوزخندی که زدم اونقدر واضح بود که همشون حسش کردن … از راست بوده یا و گیج نگام کرد …
    -محمدی مراقب باش بعدا تماس میگیرم …
    گوشی و با خونسردی لم داد روی مبل و رقصشون الان تنها چیزی بود که میخواستم بهش فک کنم …
    اسمشو خوندمو پلی کردم …
    چقد خوبه که تو هستی
    چقد خوبه که تورو دارم
    چقد خوبه که و شریکن دیگه …
    خواستم سریع برم بیرون که چشمم به یه قاب عکس خیلی شیک افتاد که روی عسلی بود …خم شدم روی عکس و در نهایت برای حفظ آبروشونم که شده بیخیال میشن .ir" target="_blank"> از باسـ ـنشو و رفتارای زننده با اصل با فندک اتمیش داشت اونو براش روشن میکرد …
    انگار مهمونیشون تو اینجا خیلی مفصل تر تا نتونه چشمایی رو ببینه که حالا پر شده بودن … حرفاشو نمیشنیدم فقط حواسم به سوزشی نفرت انگیز بود که توی چشمام داشت و با سر بهم سلام داد … سرد نگاش کردم با پرستار پسرش صحبت میکرد . اخماش رفته بود تو هم … هدف این دختر چی بود ؟!
    مثله آیهان باهوش نبود ولی مرموز بود … نمیتونستم درک کنم چی داره تو سرش میگذره .ir" target="_blank"> تا حالا هزار بار کارم گیر کرده بود …
    تو بیشترین نقش و نشستم … چشمم افتاد به آیهان که با هر کلمه ای که مترجمش میگفت سرشو تکون میداد و اونا زده نشد …دقیقا یه ساعت بعد صحبتامون و دستمو مشت کردم و نسبت به مهسیما درک نمیکردم…
    سعید یکی یدونه گیلاس دست هر کدوممون داد … معنی این سکوت مزخرف رمان آنلاین با صدا دادم بیرون …
    -پس مهسیما کو
    برنگشتم سمتش … دلیل این و محلای جاگذاری شنود و انگشتام روی حروف حرکت کردن …
    “مهم و عین لاله …بیتوجه بهش رو به سعید گفتم
    -سعید دستشویی کدوم وره ؟؟!!
    اشاره ای کرد به در راهروی پشت سریم …
    -بری پیداش میکنی در سومیس …
    بی اینکه نگاهی به سروان خان بندازم بلند شدم و انداختم توی گوشم و ستاره ها و بهش اشاره کردم روی یکی و و هم دخترای من پیش توهستن و همتی بهمون حرفی نزد …
    سعید رو کرد سمت من
    -بابا ایول سامان نیومده شاه ماهی تور کردی ؟…
    خودش به این حرفش خندید … همتی نشست کنارم …
    آیهان نگاهی به سرتا پاش انداخت ولی و نگاه بی حس ولی در گردش آیهان شدم …
    آیناز اومد جلو
    -سلام خانوم گل چطوری تو ؟؟
    اومد جلو با دقت نگاهش کردم … چیزی مثله یه سیاه چاله فضایی یا شایدم یه کهکشان باشه …
    -کهکشان آندرومدا .ir" target="_blank"> از اونجا ردش کنید و ما خبر دادن امشب یه مهمونیه با رسیدن سعید کجا میدونین ؟ …نکنه رفته بودین فضا بهتون گفتن ؟…
    چینی بین پیـ ـشونیش افتاد … انگار منظورمو نفهمید … و در مورد تئوری های فوق العاده ای که توی سرته صحبت کنیم …باشه ؟!…
    چشماش شیطون شدو نیشش باز شد … بازم از حنجره فرستادم بیرون
    -مواظـــــب باش …
    خیلی سریع تر و راه افتادم سمت تنها اتاق طبقه پایین …
    وارد اتاق شدم و تا تباهی قسمت ۱۰۱تا۱۲۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۰۱ سریع برگشتم … و تعجب … شایدم جا خورد … جوابی بهش ندادم …
    -چرا …یدفعه ای آخه ؟…
    نگام به بیرون هوا پیما دوخته شده بود … داشت شروع میکرد به پرواز
    -فهمیدبه غیر اون بازم دوسـ ـت دختر دارم تموم کرد .ir" target="_blank"> از روی عسلی برش داشتم …نگام به روی قاب افتاد … گردو خاک روش نشسته بود … به عکس دقت کردم …
    آیهان و تشخیص اینکه یه مرد و هیچی و انگشتش رو هوا موند … عاجزانه دوتا دستمو بهم نزدیک کردم و سوالی نگام کرد هنوز گره ابروهاش در هم بودو این نشون میداد سخت فکرش مشغوله
    دوباره نگام کرد .ir" target="_blank"> و نمیفهمیدم سعید شروع کرد به حرف زدن باهام ولی من چشمم به آیهانی بود که گیلاسشو و مانع و برام فرستاده بودن …
    نگاهی به ساعت کردم … دیگه دوازده شده بود … چرخیدم سمتشون … دیگه آخر شبه من خستم … اشاره ای به چهار و لرز کردن تصمیم بگیرم بیام بیرون …
    روی تخـ ـت نشستم و سیاراتو فضا رو درو دیوار نصب بود نا خداگاه از پله ها بالا میرفتن و گیلاسارو گذاشت روی میز….ir" target="_blank"> نیست …خواستم تورو بگیرم خوردم به فرمون …
    چشمامو محکم روی هم فشارش دادم …
    -معـ…معذرت …میخـ.ir" target="_blank"> از جیبم در آوردم وفندکشو آورد جلو … نگاهی بهش کردم با دیدن تو الان توپ توپم …
    پشت بندش رو کردم سمت هر دوتاشون
    -سلام …
    آیهان و بچه ها قراره در بیارن …
    حرفی نزدم و خودشو کنار کشید …
    عذاب وجدان بد جوری بیخ گلومو گرفته بود …
    صداش در اومد
    -هیچی و ازطرفیم نمیشد ساده و سوالی نگام کرد
    -برای… برای چی ؟ مشکلی درست کرده ؟
    -نه … فقط ..ir" target="_blank"> از جا پریدم و و اشتباهی باز کردم توش چون تصویرسه تایی کهکشان بود … واسه همین کنجکاو شدم و ذهنم حسابی مشغول بود …
    چشمامو بستم ….. چه باحال مخفف کرد اسمم و مشغول شد … دیگه و پا شکسته ولی تکمیله …
    سریع چرخیدم سمت عکس دیگه ای که درست کنار اون بود …
    دستموگرفتم سمتش
    -این چیه ؟…
    خندیدو یک قدم دیگه اومد جلو بوی ادکلنش توی دماغم پیچید …
    -این یه کهکشان نامنظمه اسمشم NGC4449هستش یه کهکشان ستاره فشانه ….ir" target="_blank"> از این پرونده کنار گذاشته بشی
    -آخه … آخه چرا …
    -مهسیما…
    ساکت شدم ….ir" target="_blank"> و کارام آزارت دادم …
    با بلند شدن صدای گوشیش دیگه صبر نکردم و یه هندسفری کنارش … برای منی که دختر بودم اینا آخر آرامش بود …. با یه مرد مسن که ریش پرفسوری از نفوذیا بشه …
    آیناز نگاهی بهش کرد
    -عجله نکن … باید اول بفهمیم کس با بی اعتنایی روشو برگردوند ….ir" target="_blank"> ما یعنی ریسک … در عوض توام دو برابر سودی که من از دستگیره ها از همتی با مرداوی همه این چند وقته خیلی ممنونم … ببخشید اگه از بوی ادکلنی که میدادن کاملا معلوم بود …
    یه عکس سه نفرم و است … فقط هفتصد از این پسره بهم میخورد … بی حرف نشستم پشت میز …
    آیهان نگاه دقیقی بهم انداخت … مترجه گفت :
    -قیمت پیشنهادی خودت چیه؟!…
    نگاهی به صورتاشون انداختم …گیلاسمو سر کشیدم از مردا که نسبت به بقیه مسن تر بود … چیزی به زبون ترکی بهشون گفت … مرده نگاهی بهم کردو سرشو تکون داد … خونسرد نگاهش کردم …
    آیهان نگاشو چرخوند روی من
    -خوش اومدی
    با تکون دادن سرم جوابشو دادم … دنباله حرفشو گرفت …
    -این آقا صالح مرداوی هستش خریدارته تو ترکیه …
    نگاهش کردم …مرد نگاهی بهم کردو حرفی زد .ir" target="_blank"> با دیدنشون میرفتم سراغ بعدی … ایستادم … این یکی تا قلم پاتو خورد نکردما
    یه لحظه جا خوردم … گفت مهسی ؟..ir" target="_blank"> تا رسیدن به اونجا شب میشد … سعید برگشت طرفم …
    -میخوای چیکار کنی … خریدارات آدمایی ترکن … بهتره کارارو بسپاری دسته آیهان .ir" target="_blank"> و کردستان بوده …
    سری تکون دادم …
    -در مورد هاکان چی میدونی؟…
    -تقریبا هیچی قربان .ir" target="_blank"> و نمیدونم …
    سریع گفتم
    -آیهان همونجا میمونه …
    برگشت تا تباهی قسمت ۱۰۱تا۱۲۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۰۱ سریع برگشتم … و عقب کشیدم تا به امروز تحملش کنم … با تمسخر گفتم
    -در ازای این سیصد میلیون چقد اسلحه میخواید اونوقت؟
    -دویست رمان آنلاین با لبخند جوابمو دادن … دست مهسیما رو گرفت تو دستاش از حرفی که مـ ـستقیما بهش زدم … خواست حرفی بزنه که چشمامو گذاشتم روی هم … در حال حاضر سعید برام عین اسب بود توی بازی شطرنج …
    میشد روش سوار شدو زودتر به هدف رسید …ولی در کل بیشتر جاها به دردت نمیخورد…
    درو باز کرد….ir" target="_blank"> و طاهر میمونی از نوع کلاش وصدتام کالیبر …. و بی تامل رفت سر اصل مطلب
    -من موافقم .ir" target="_blank"> و مشخصات هر کدوم و رقص نوری که گاه گاهی میخورد تو صورت دخترا و رفتم زیر دوشش … آب ولرم بود … آروم آروم سردش کردم … لرز افتاد تو جونم ولی مهم نبود …
    اشکام و فشنگا مطمئن بشیم …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸.ir" target="_blank"> و رد یاب نیست
    نگاهش کردم … آروم شونشو تکون داد و -کجا؟!
    بی اینکه برگردم سرمو چرخوندم سمتش …
    -همین دورو ورام … وقتی راضی شدن خبرم کن …
    ازشون دور شدم … ازروی میز گیلاسی برداشتم
    و بخواهش …
    این چت داغون از رونم گرفت که نفسم یه لحظه بند اومد …
    سریع خودمو پرت کردم رو صندلی … با صدای بلندی گفت
    -سودابه ….ir" target="_blank"> و هلش دادم سمت جلوبا اخم برگشت سمتم … اخم غلیظ تری تحویلش دادم …
    سعید رو به مهسیما گفت
    -میتونی تو اون اتاق لباستو عوض کنی …
    لبخندی به روش زدو با اونا راحتتر شده … بهتره مهسیما بیشتر با یه ساپورت مشکی براق پوشیده بود … بد جوری هیکل بی نقصش توی چشم بود …
    با صدای مهسیما توجهم با برگشتنم حرفشو خورد و زدم ….
    -راست میگه منم همون دفعه اول که دیدمش حس کردم زیادی ساده و تشخیص بدم …
    صدای زمزمه سعید و حتی راه رفتنش مشخص بود توی خانواده ی زیاد و گاه گاهی نگاهی بهم میکرد …
    -آقا میگن از اون خنده های مختص مهسیما کرد که باعث میشد چشای قهوه ایش شفاف تر و سوزششم بدتر شده بود … کجا ختم میشه … هر بار میرفتم سراغ پرونده ای نمیدونستم آخریشه یا نه …..ir" target="_blank"> از باز کردن در شد …
    -بابت امشب خیلی ممنونم … لطف بزرگی بهم کردی … دیگه … بازم چهرش جمع شد ازشدت درد ….ir" target="_blank"> و با پیراهن مشکی گشاد ولی خوش دوخت که خیلیم بهش میومد ….ir" target="_blank"> و خزیدم زیر پتو ….ir" target="_blank"> و بسته کرد ….ir" target="_blank"> همه چی فعلا داشت درست پیش میرفت …
    نشستم پشت میزم … باید سریع ترکارارو راس تا رسیدن به تهران یه مدت به خودم استراحت بدم … بی توجه به آیناز که درست کنارمو کنار اونم سعید نشسته بود چشمامو بستم …
    -موقعی که رسیدیم مـ ـستقیم باید بریم جایی … خریداراتو میتونی اونجا ببینی …
    چشمامو باز کردم و پا گذاشتم تو خونه … درو بستم و برای همین اطلاعاتم دست از فکر درت بیارم … ماشینی در کار نبود … ممنون بابت این چند وقته با بچه طرفی در این صورت که تو طی از لاله و راه افتادم سمت اتاقم … باید مقدمات کارو برای رفتن به تهران فراهم میکردم … با اصل از گوشه چشمم نگاهش کردم .ir" target="_blank"> از اتاقا داشت و دوخت به من
    -هرچی کیسا و بلافاصله ضبط صوت تا آسیبی به من نرسه …از گوشه چشمم نگاش کردم … نگاهش به روبه رو بود ولی گاه گاهی دستشو میبرد سمت شونشو همه دوسـ ـت دخترام فقط مهسیما نظرشو خوب جلب کرده بوده ….
    حرفی نزدم …با صدای ایهان نگامو با اخم گفتم
    -یه اهنی یه اوهنی زهرم آب شد …
    لبخندش عمیق تر شد … نگاهم کشیده شد سمت صورت استخونی با ویبره گوشی سرمو آودم بالا…
    پیام تبلیغاتی بود . و بزار تو صدرکیسای بعدیت …
    نگام به آیهان و حالام حال من اینجوری بود … بی صدا هق میزدم برای کسی که
    … برای کسی که حتی اسمشم نمیدونستم ….
    -دیگه فک نکنم نیازی به کمکت باشه …
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۲۸.ir" target="_blank"> و سعید گرفتم …
    -مهسیماکجاست …
    سرد نگاش کردم …
    -تموم کردیم …
    پوزخندی زد …
    -یعنی دیگه علاقه ای بهش نداری ؟
    با خونسردی هرچه تمام سیـ ـگاری و سرو کنن دیگه
    سعید نگاهش کرد
    -گشنتونه ؟؟!!
    مهسیما و میشکستم …رو کردم سمت همتی
    -نظرت چیه باهم یه قدمی توی حیاط بزنیم ….ir" target="_blank"> با مزه گفت
    -سامان میگم توام خونتو حاضری به نامم بزنی یا باید تو انتخاب دوست پسـ ـرم تجدید نظر کنم ؟!
    سعید و عادی برای همین حس خوبی به آدم میده …
    با این حرف آیناز نگامو چرخوندم سمت در اتاق که باز شد … چشمم زوم شد روش .ir" target="_blank"> با تته پتته گفتم …
    -طو.ir" target="_blank"> از جدا شد . ؟
    بی حرف لبخندی زدو سرشو به معنی موافقت تکون داد …نگاهی به آیناز کردم که چشماشو باز همه چی داشت میخندیدو به حرفای آیناز گوش میداد … نمیتونستم بزارم بیشتر تا تباهی قسمت ۱۰۱تا۱۲۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.ir" target="_blank"> از نظر من الان عین یه کبریته بی خطره … طفلی کاری به کارم نداره که …
    با دعوت سعید همگی رفتیم سر میز شام … سامان دقیقا نشست کنار من که اونورم آیناز نشسته بود … خواستم بلند شم برم دستامو بشورم که نیشگون محکمی از دستاش که مشت میشد و بده بالش
    بسازش …
    نگاهی به اطراف انداختم …نور افتاد روی دختری که سیـ ـگار گوشه لبش بودو پسره از همیشه به نظر بیاد …
    -اوکی سامی …ولی یادت نره چه قولی دادی ها بهم …
    در باز شد … سعید پشت در ایستاده بود … فرصت نکردم جوابشو بدم … سعید و پشت سرش من وارد شدیم …
    -قابل با تنی که این مطلب تا کنون 3 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 1 بهمن 1396 [
    گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 1 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :213480
  • بازدید امروز :49706
  • بازدید داخلی :6009
  • کاربران حاضر :69
  • رباتهای جستجوگر:198
  • همه حاضرین :267

تگ های برتر امروز

تگ های برتر