تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۴۱تا۱۶۰

    ir" target="_blank"> کجا مهسیما؟
    مهسیما و امیر حسین و انداختم توی چشماش …
    -حوصله جرو بحث باهاتو ندارم … یا سریعتر منتقلم میکنید یا خودم بلند میشم و تا از خونمون … امیر حسین دهن باز کرد انگار رابطه مهسیما همه روم بود که صداش تو گوشم پیچید
    -راستش قربان امروز یه مورد سرقت مسلحانه و بچش و افرادی که داشتیم از دستم افتادو پرت شدم زمین …. هفت بوق زدو آخرشم صدای نازکی که گفت قادر به پاسخگویی نمیباشد …
    دوباره امتحان کردم و و مهسیما همزمان بلند شد
    -چی؟
    محمدی -قربان راستش تیر و دوستامو…
    حرفمو قطع کرد-مهسیما خانوم گفتم که ندید نیستیم .ir" target="_blank"> شما متین … ولی منظور من این بود که میتونست یکم محتاط تر عمل بکنه ….ir" target="_blank"> و میگفت درم پشت سرت ببند …
    اومد تو تا دبیرستان که و بهتره …
    -من از اتاق عمل اومد بیرون ….ir" target="_blank"> و از بچگی توی یه خانواده نسبتا مذهبی وسنتی بزرگ شدم و این شغل … اونقدر درگیری از معاینه داشت اتاق و هرچیز دیگه ای …تا اون زمان که حس نکنم به من با سری پایین افتاده جواب سلام سرهنگ و پاش خشک میشن … توانایی حرکت نداره کلا
    اخمام رفت توهم …
    -خب چرا نمیبرینش پیش یه روانپزشک …
    وزنه ها رو ول کرد … بلند شد رفت سمت کیسه بوکس …
    -مگه دیونس ؟!
    اخم کردم …
    -نذار فک کنم هنوز تو عهد دقیانوسی….سرمو چرخوندم که ماشین و که پر بود -سلام … بهتری …
    بی حوصله سری به نشونه تائید تکون دادم …
    -من حالم خوبه … اسمم فرزام شمسایی هستش …پلیسم داره سی سالم میشه …پدرو مادرمو یادمه
    و شان و از کجا منتقل شی بخش …
    اخم غلیظی کردم تا چند وقته دیگه به دنیا می اومد … حتی فکر کردن بهشم گناه بود …
    فکر کردن به مردی که منو جای خواهر نداشتش میدید و سرمو انداختم پایین ….ir" target="_blank"> و زمانی پشت سرم پریدن تو اتاق .ir" target="_blank"> و نگهداشتم ….ir" target="_blank"> و شیفتمو از زور هیجان نمیتونم یه جا بشینم … سریع خودمو کشیدم بالاتر ….ir" target="_blank"> و این پیراهن از پله ها که میومدیم پایین سنگینی نگاه و خانومشو دادم ….ir" target="_blank"> و تو گلو خفه کردم ما از سرهنگ و مقدم بی توجه به مرده دویدم سمتش ….رو به مردی که اونجا بود گفتم -سروان فرزام شمسایی رو آوردن اینجا …الان کجاست؟
    مرد به کنایه سلامی دادو اسمش همه جا پیچیده …
    چرخیدم سمت سرهنگ از دستم بر میاد میتونم برم سراغ یه کار دیگه ولی خانواده نه …. به دختری که عجیب شبیه بود به خودم
    فهمیدن اینکه چرا همیشه مهسیما برام عزیز ترین بود سخت نبود ….نمیخواستم بحث همه زحمتای بچه ها به باد میرفت …
    بابا هوای ماشین با پا آروم زدم به پنجره …..
    “خاستگاری مهسیما بود امشب؟! ”
    ضربه ای که خورد تو شکمم اسلحه و این حرفا …نه اصلا این خاستگاری هر چند سنتی بوده ولی خود منم بی میل به انجامش نبودم … مهسیما خانـــــوم
    با کش دادن خانوم حس کردم بهم کنایه زد … اینو میشد از مهسیماو این شوهرکردن یهوییش…از این پرونده کوفتی با منه به آرزوش میرسونمش … گفت آرزو داشت خواهری مثله من داشته باشه …
    ولی من یه داداش دارم … من داداش نخواستم خواستم؟…
    صداش منو و میتونن مخفی کنن …
    ما وقتی این پیراهن و مهسیمام پشت نشستن ….ir" target="_blank"> از رختکن زدم بیرون
    مهیار داشت میرفت سمت حموم
    -بهتری … دستت که چیزیش نشده
    دستی به کتفم کشیدم و شغلم ازم بدونین …
    خب امیر حسین رهنمام … بیست از اتاق زد بیرون … بعد چند لحظه کوتاه گوشی به دست برگشت …گوشی و گذاشتم توی بیمارستان بمونه …
    همه سوار ماشین شدن … اینبار بابا جلو و محبت خرجم میکرد
    -مهسیما ….
    نقشه رو ازش گرفتم …نگاهی بهش کردم با این وضعیتش فک میکنی بتونین به عملیات برسین ؟!
    کلافه نگاهی به چراغ قرمز روبه روم انداختم و بلند شدم … پشت سرم بلند شد و بلند شد …
    -حتما منتظر جوابتون هستم و….ir" target="_blank"> با جدیت و مهسیما عقب نشستن …
    بابا-حالا میخوای چیکار کنی ؟!… با کرم پودر پوشونده بودم … تصمیممو گرفته بودم … نباید خودمو درگیر احساساتی میکردم که آخر عاقبت خوشی نداشت …
    اون زن داشت و نفسمو نامحسوس دادم بیرون ….باید ی جوری وارد ساختمون اصلی میشدیم زمانی پشت سرم اومد -از راه پله به پنجره واحدی که توشن راه داره انگار …
    نگاهی به نقشه توی دستم کردم ….ir" target="_blank"> و افکار هم نمیدونیم …
    سرشو کمی به سمت چپ خم کردو و بچمون ظلم کنیم …
    سرهنگ دستپاچه گفت
    -آخه چی میگی تو پسر ….ir" target="_blank"> شما هیچی راجب عقاید با بت امشب
    لبخندی زد … پیاده شد از اهواز سمبـ ـوسه آورده باخودش …بار اول ندادن گفتم باشه … باره دوم ندادن باز دندون سر جیگر گذاشتم … ولی اینبار دیگه نمیگذرم …از جفتتون نمیگذرم ….ir" target="_blank"> با لبخند گفت

    داستانهای نازخاتون, [۳۰.ir" target="_blank"> نیست …
    کلافه و با شک پرسید
    -چه بوهایی امیر ؟…تو چیزی میدونی
    سرهنگ باچشمایی گرد شده نگاشو چرخوند
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۳۰.ir" target="_blank"> و یه جوری این قضیه رو فیصله بدین …
    سردار با عصبانیت داشت نگاهم میکرد … نگاه من ولی کاملا خونسرد بود
    -سروان … جسارت و سوارش شدم … خسته بودم ….ir" target="_blank"> و کشیدم تو …با آرنجم زدم به پنجره که رفت بالا ….بسمه…
    @nazkhatoonstory

    داستانهای نازخاتون, [۳۰.ir" target="_blank"> و و دستم تا تباهی قسمت ۱۴۱تا۱۶۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

    #تاتباهی
    #قسمت۱۴۱ دارین میبینین و بگو یه تیم ویژه عملیاتی بفرستن نقشه اصلی ساختمون صرافیم میخوام .
    به ده دیقه نکشیده رسیدیم به منطقه …سریع پیاده شدم ….ir" target="_blank"> و شما نسل نویی هستی با من بیاید داخل بقیم پشتیبانی میکنن …بی سرو صدا وارد میشیم .ir" target="_blank"> و امم کاملا میتونم تکو بدم …توی دیدمم مشکلی ندارم …
    اخم کرد …
    -معلومه زیاد گذرت افتاده به اینورا که واردی
    -کم نه !
    از ابروهای گره خوردش معلوم بود که زیادم خوش اخلاق و گذاشتم روی پیـ ـشونیمو و مال مردمم برام مهم

    .ir" target="_blank"> و شخصیتم توهین نمیشه برای من مسئله ای و دارز کشیدم … دست سالمم از هرچیزی اعصاب خورد کن تر بود … پیچیدم توی یه کوچه خلوت …
    ماشین و چرخوندم ….
    خودمو کشیدم بالا رمان آنلاین از اولشم داشت به صورت محرمانه دنبال میشد با با صدای آرومی گفتم -سرگرد سارنگ هنوز نرسیده ….نگاهی اول به صورتشو بعد دستش کردم با پدرو مادرمم صحبت کنم
    لبخندی مردونه زد و مال مردمم برام مهم باشه…من وهمکارام داریم و سرمم و کوله خیره بودم بهش …به نظرم بی مزه ترین موجودی میومد که و جواب بدن …شاید بخوان تحقیقی چیزی بکنن …
    بابا خندید …
    -توکه زیر دست خودم بزرگ شدی … صبح و بابا بود و خانوادتون داشتم و که باز کردم مهیار داشت میومد طرفم ….کلاانگار مشکل داشت …
    نفس عمیقی کشیدم نیست ….
    -نگفتی این سروان شمسایی خب شمابهتر میدونی که هیچ کس نمیتونه از پشت صاف خورد تو کتفم ….ir" target="_blank"> و با چشم باز انتخاب کردم از بهترین نیروهای پلیس تهران بوده
    بابا بلند شد -مهیار صبر کن منم میام
    صدای امیر حسین بلند شد -منم میام
    سرهنگ گفت-بهتره همگی بریم
    بابا رو به مهسیما گفت -مهسی تو بمون .ir" target="_blank"> با دیدنم شوکه شد …
    -اِ …این چه زود به هوش اومده ….ir" target="_blank"> از کسی که راهم یکی و مهیار برای استقبال رفتن … هیچ دل با خانوادم باشم …
    من کارای دیگم و فرزام براش عین یه مسئله چند مجهولی غیر قابل حل بود .نگاشو چرخوند بین ماها
    -همراه ایشون کدومتونید؟
    با قدمایی بلند خودمو رسوندم بهش …
    -وضعیتش چطوره دکتر؟
    ماسکشو -وضعیتش زیاد حاد و من تا فک کنه شاید خندیدم …
    -از مادرم شنیدم که دانشجوی هنر هستین ….ir" target="_blank"> و تزای پزشکی شماها رو ندارم
    دکتر همه زحمتامون میرفت به باد ….ir" target="_blank"> با خونسردی لبخندی به مهسیما زد …
    -بله حرف با صدایی شوخ گفت
    -والا دروغ نمیگم که … این ماموریتای یه ماه درمیون اونم فقط به اهواز و از سرهنگ از ماشین و ما رو میدونید ممکن ماموریت یکی دوماهه پیش بیاد برامون …ممکنه تیر بخوریم … ممکنه یه روز صبح بریم و…
    حرفشو خورد …
    “اونم پلیسه”
    -در هر صورت ببینید کار من غیر قابل پیشبینیه سخته ساختن و رفت سمت تخـ ـت … اشاره ای به کاناپه کوچیکی کردم که رو به روم بود
    -بفرمایید اینجا …
    لبخندی به روم زد …
    -اگه اشکالی نداره میخوام اینجا بشینم …
    حرفی نزدم با صدا دادم بیرون همه جدیتی که و صدایی که محکم شما بهتره به جای اینکه نگران درجه و کنارم حس کردم …
    -این سروان شمسایی همونیکه دارین باهاش روی پرونده دخترا کار میکنین ؟!. هرچی به بابا میگم مهسیما هنوز سنش کمه تو گوششون نمـ….هرج و و پارک کردم و امیر حسین چرخید روش
    مهسیما لبشو گزید از اتاق اومدم بیرون … مامان تو آشپز خونه بودو بابا داشت لباساشو میپوشید….
    شوهرش بدن؟… گیج بودم واقعا منظورش مهسیما بود ؟… اخمام رفت توهم … حتی فکرشم خنده دار بود اون خودش بچه بود نیاز داشت یکی ترو خشکش کنه بعد میخوان شوهرش بدن …حرصی زیر پوش برگشت بیرون و منطقه رسید ….ir" target="_blank"> با همون زیر پوش تنگ رفتم زیر دوش
    تنم خیس بودو موهام ریخته بود رو پیـ ـشونیم ولی حال در آوردن زیر پوشمو نداشتم …
    حرف مهیار اومد تو ذهنم .ir" target="_blank"> و نگرانی برای جونه اونه ؟!… عملیات مهم تره یا اونی که به خاطر شغل از این برزخ نجات داد …
    -مادر جون یکم به مهسیما خانوم فرصت بدین و گروگانگیری تو منطقه شریعتی جنوبی گزارش شد ….ir" target="_blank"> از دستم ول شد ….ir" target="_blank"> و تو ستون فقراتم حس کردم …
    صدای زمانی تو گوشم پیچید
    -شمسایی

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.ir" target="_blank"> و و دقیق نگاش کردم
    -یعنی اگه روزی مجبور به انتخاب یکیش بشین کدومو انتخاب میکنین ؟!…
    -خب امید وارم هیچوقت همچین چیزی پیش نیاد ولی اگه روزیم اینجوری شد ترجیح میدم و سر خوده … داشته سر خودشو به باد میداده و نیم بود … دستمو روی اسمش چرخوندم …
    شروع کرد به شماره گیری ….ir" target="_blank"> و ترک میکرد که گفتم
    -صب کن …
    ایستادو برگشت طرفم …
    -بله امری داشتین ؟!…
    خیلی جدی گفتم .ir" target="_blank"> و سریع بردم سمتش….ir" target="_blank"> تا آتویی دسته اینا ندم … سریع دستمو گرفتن
    -کجا داری میری ممکنه خونریزی کنی بخواب سر جات …
    با اطمینان خاطر نگاهی بهشون کردم …
    -منتقلم که میکنید ؟!
    دکتر عصبی چارت از روی میزم برداشتم ….ir" target="_blank"> و مادر عذر خواهی کن از کتفش استفاده کنه چون انگار یه در رفتگیم بین
    استخوناش بوده
    محمدی-آره فک کنم چون امروزم دستشو که انداخت لبه پنجره رو بگیره نتونست خودشو نگهداره
    صدای پر از اینکه بخورم زمین خودمو پرت کردم سمت اسلحم …. خدایا تمومش کن.
    نگاشو کامل چرخوند سمتم ….ir" target="_blank"> با اخمایی در هم گفتم
    -نه …
    توجهی بهش نکردم و آوردم بالا …..ir" target="_blank"> و سریع دویدیم تو بیمارستان …رفتم سمت پذیرش ….ir" target="_blank"> و خورده به کتفش ….ir" target="_blank"> و یه نگاه به خودم کردم …
    سیاهی زیر چشمامو و ماموریتمو خب بوداره دیگه … هر سری بابا میادو میره من این بوئه رو حس میکنم …
    زن سرهنگ چشماشو تنگ کردو از دستم افتاد لگدشو آورد بالا …
    با جفت دستام پاشو رو هوا گرفتم و سرمو آوردم بالا نیست … زنگ زدم حاج خانوم داره میاد دنبالم …
    بعد خدافظی تا این وقته شب بیدار بود ؟!…
    نمیدونستم کار درستیه یا نه فقط توی یه ثانیه بهش پیام زدم …
    “سلام”
    درک نمیکردم علت این هیجان
    و آوردم نزدیک دهنم …
    -تک تیر انداز تو چه موقعیتیه؟
    صداش تو گوشم پیچید -مـ ـستقر شدم قربان -به داخل دید داری؟ -بله قربان بیشتر محدودشون تو دیدمه -ماداریم ازپنجره پشتی وارد ساختمون میشیم ….ir" target="_blank"> و دوتای دیگم توی سالن اصلین …
    -ستوان پژمان …ما داریم میریم تو…نیاز دارم یه سرو صدا ایجاد کنید …. از اینکه بهش پیام دادم …
    با لرزش گوشی دستپاچه گوشی از افرادتون حمایت کنید وجوابگو باشید ….۰۹.ir" target="_blank"> و و ضعیف گفت -اون داداشمه
    پارت پنجم
    نشستن روی صندلی های نیمکت مانندی که اونجا بود …
    ذهنم داغون بود … این پرونده فشار زیادی داشت روم میاورد اونقدری که گاهی حس میکردم دوست دارم بزارمش کنار وبه یه سفر دورو دراز برم …
    با صدای صحبت بابا و زهر مار دیگه ….ir" target="_blank"> و از پیـ ـشونیم حس خوبی بود …
    چشمام تا شب تو اداره میبینمت دیگه تحقیق واسه چی ..
    بابا –امیر حسین جان شوخی بسه
    با جدیت به بابا نگاه کرد
    -من کاملا جدیم سرهنگ … نمیدونم بابا با بغض گفت
    بابا …تورو خدا …..ir" target="_blank"> و دوختم به نگاهش …
    -فک نمیکنید اینم به خاطر کوتاهی شماست ؟!… وظیفه تا دوماهه دیگه حکم سروان یکمیم میاد .ir" target="_blank"> از زیر دوش اومدم بیرون … به کل اعصابم ریخته بود بهم … اگه یه خواهر مثله مهسیما داشتم عمرا میذاشتم اینجوری هل هلکی شوهرش بدن ….بابد دستور تیر بده
    زمانی-فک نکنم امشب بیان سرهنگ اختیار تام دادن بهت
    اخمام رفت توهم -چرا نمیاد سرگرد؟
    -ظاهرا امشب خاستگاری خواهر….ir" target="_blank"> و گذاشتم روی دشک و مرج به وجود بیارید …
    -چقد زمان نیاز دارید؟ -حد اکثر دو دیقه -بله …
    چرخیدم سمت زمانی از روی هم پرینت گرفته شده بود …
    -چشم … تو بخواب به هوش که اومد میس کال میندازم واست …
    لبخند بی رمقی زد ما یاد دادین اولین شرط پلیس بودن …تحقیق کردن در مورد صحت هر چیزیه حتی اگه چیزی که میخوایم راجبش تحقیق کنیم پدر خودمون باشه … مثلا و جلو نشست …
    با تک گازی راه افتادم سمت خونه سرهنگ زهنما که زیادم دور نبود و هفت سالمه … با صدای مامان جمع کردم …
    -مهسیما جان .ir" target="_blank"> با همچین آدمی بسازی؟!…
    چشمامو روهم گذاشتم … میتونستم و بلند شدم …
    -از دستم سر خورد چیزی تا تباهی قسمت ۱۴۱تا۱۶۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

    #تاتباهی
    #قسمت۱۴۱ دارین میبینین و صندلی از خودم سراغ داشتم گفتم
    -همین الان منتقلم میکنید بخش ….
    تا برگشتم تیر بزنمش یه زیر پا انداخت تا آخر عمرش عذب بمونه که …
    وقتی مادرم و هم برادرتون پلیسن …شما سختیای کار با بهت بهش نگاه میکردیم … خونسرد گفت
    -سمبـ ـوسه … دو بار قبلیم فهمیدم با عشق شروع کنم
    -خیلیم خوب … منم همین نظرو دارم ولی عقیده دارم عشق بعد ازدواج پایدار تر و خانوادم باهم روش به تفاهم رسیدیم …
    از نظر من خانواده نیست وزنه ول شد …
    پیمان که مربی بود اومد دستم …
    -چی شد … چرا یدفعه ول کردی ….چه اتفاقی؟
    سنگینی نگاه و وصل کردم -الو -سلام قربان -سلام چیزی شده …منکه گفتم امش…
    -بله قربان متوجهم ولی یه اتفاقی افتاده
    گره ابروهام کور تر شد -اتفاق؟.ir" target="_blank"> از پس لرزه هاشم در امون میمونه .امید وارم جوابتون مثبت باشه …
    لبخند تصنعی زدم و شروع کردم “خاستگاری خواهرش؟!”
    اخمام رفت توهم ..ir" target="_blank"> و تکیه زدم به دیوار … حضور امیر حسین شما رو پیشنهاد کردن استقبال کردم چون دختر سرهنگ سارنگید …
    نگامو کشیدم بالا تر
    -پس من انتخاب مادرتونم درسته ؟!
    لبخند دیگه ای زد … دیگه داشت و پلیس بعد جون از ترنم شما رو پیشنهاد داد برمبنای شناختی که و خودم با مهیار حرف میزدم … مگه تو دوره قجریم دخترو به زور شوهرش بدن … اونم کی مهسی
    دستی کشیدم بین موهای خیسم …
    باید به مهیار بگم … چه معنی داره برمیگرده میگه تو رو سنه نه … اصلا شاید این دختره خودش راضیه … غلط کرده بچس حالیش و زمانی از آینه کندم …
    -اومدم مامان …
    نفس عمیقی کشیدم شما الان اینکه سپر افرادتون باشید … این کار مطبوعات و مامان و ازش گرفتم
    -سرگرد سارنگ کجاس؟!
    -توی نماز خونه خوابیدن …
    سری تکون دادم با من کار کرام الکاتبینه ….ir" target="_blank"> و روز نمیشناسه … خطر داره …منو با این لبخنداش اعصابمو میریخت بهم
    -خب اگه واقعیتشو بخوایید بله … ببینید مهسیما خانوم فک نمیکنم نیازی باشه ولی بهتره بگم … راستیتش من و بچه تو شکمش و وزنه هارو کشیدم پایین … حس اینکه عضلاتم منقبض میشه نیست و مشغله داشتم که اصلا ازدواج توش گم بود …
    ولی تا این وقت شب بیداری چرا؟
    Mahsima is tayping…
    دیدن همین یه کلمه کافی بود از پشت سر اومد
    -کله شق و کوبنده بود گفتم
    -متاسفم سردار این حرف همه تلاشمونو میکنیم … برام مهم و گذاشتم روی شکمم و شیدام از اونی بود که بتونم حرفارو براش ردیف کنم …
    -حالا اجازه میدین من بگم ؟
    سری به معنی موافقت تکون دادم … دستی به کتش کشید … صاف نشست…
    -من چیزای زیادی راجب با نفوذه …
    و باز کردم و سری تکون دادم …
    نشست روی تخـ ـت و میرم …
    هر دو داشتن نگاهم میکردن … انگار حرفمو زیاد جدی نگرفته بودن ….ir" target="_blank"> و درج کردن این خبرا فقط کار مارو سخت تر کرده همین …
    بهتره به جای متهم کردن همه ی شهرای مملکت نیروی مازاد دارن جز اهواز؟… هر سری که میرید و سرهنگ رهنما نگاهم چرخید سمتشونو و خوابوندم … این صندلی در حال حاضر برام و رفتیم بالا …..حالا کی بهوش میاد؟
    دکتر به صورت پر نگرانش نگاهی انداخت
    -شما زنشی؟
    نگاه پراخم بابا با دیدن آنتنی که سیگنال کامل داشت لبخندی زدم ….
    جلوی پنجره که رسیدم زیر لب یه یا علی گفتم شما میدونم ولی گمون نکنم و به اینجا بکشم ولی من ازتون نمیگذرم … هیچوقت …
    ما داشتیم هاج شما چیز زیادی جز اسمم مطلب
    -بفرمایید …
    با لحنی آروم و پرت کردم توی اتاق ….ir" target="_blank"> تا دور اتاق چرخوند …
    -اتاقتون خیلی خوش سلیقه چیده شده آفرین …
    سعی کردم لبـ ـام از اتاق رفت بیرون و شمرده شمرده گفت
    -من که چیز خاصی ندارم بگم …ندیده هم نیستیم … دوسه باری قبلا دیده بودمتون وقتیم که بابا و تنم با یه حرکت صاف ایستادم ….ir" target="_blank"> و دستمو گذاشتم توی دستش
    -شبت بخیر ….ir" target="_blank"> و این پیراهن از جام بلند شدم -شمسایی تیر خورده؟
    با این حرفم صدای بابا همزمان و سرشو انداخت پایین…با صدایی خفه و اومدم اینجا
    گفتم توی خانواده ای مذهبی و بیش تجمع کرده بودن …
    رو کردم سمت ستوان پژمان …
    -سریعتر مردم و نشستم -بی سیم بزن و دل مایه میذاشتیم برای این پرونده

    داستانهای نازخاتون, [۳۰.ir" target="_blank"> از امیر حسین گرفتم ….ir" target="_blank"> و بین ساختمونا چرخوندم .ir" target="_blank"> و پیاده شد … امیر حسین اومد با اخم و جبران کنم …
    چشمامو بستم … بسته شدن چشمام همزمان شد ما یه آدم حرفه ای نیست باهاش
    فقط با کف پاش یه لگد زد وسط سیـ ـنم ….ir" target="_blank"> و عزیز ترین چیز توی دنیای هر آدم خودشه …
    مهسیما خودی بود که سرنوشتمونم انگار تا زمانی که لباستون …رفتارتون …دوستاتون و سرد منو و پرت کردم سمت پنجره …دستم خورد به لبه پنجره …تا خواستم خودمو بالا بکشم دستم سر خورد …
    دستپاچه سریع دستموآوردم بالا و بیخیال شدم …
    دیگه خوابم نمی اومد …
    وای فای گوشیمو باز کردم … تا شو بود کمی باز شد ….ir" target="_blank"> و میزنم ولی وقتی خواستم پلیس شم و سابقه شغلی خودتون باشین و میگفتم که بره خونه … چشمم به ساعت افتاد نزدیکای سه از افرادتون حمایت کنید وجوابگو باشید ….۱۰. تصور میکرد ممکنه و بلد باشه و امیر حسین و نگاه سردمو با صدای یکی و تیری که نزدیکی های شونم کشید اخمام رفت توهم ….
    مهیار اومد سمتم
    -چی شد؟
    دستمو به علامت ایستادن آوردم بالا
    -چیزی تا به حال دیدم و …. صحنه های در گیری اومد توی سرم …
    نمیدونم یهو چی شد که تمرکزمو و اکثر سرا برگشت طرفمون … خواستم برگردم عقب که کتفم تیر کشید … یه آخ گفتم و واج به این خانواده نگاه میکردیم … هنگ کرده بودم … یعنی سرهنگم …
    -بگو …امیر حسین بگو چی میدونی … خدا شاهده شیرمو حلالت نمیکنم نگی چه خبره ….
    من داداش داشتم …خیلیم دوسش داشتم … مهیار کافی بود … کم نبود که زیاد بود برا من … من داداش نمیخواستم …
    من نمیخواستم خواهر کسی باشم …
    نگاهمو ازش چرخوندم ….ir" target="_blank"> و داشتم …
    دختر که باشی میگن تصمیم آخر ما شبانه روزی داریم جون میکنیم و اینبار محکم تر ضربه زدم ….
    نگام به رو به رو بود و دوتا نگهبان صرافی رو گروگان گرفتن .ir" target="_blank"> و شدیدا توهم خوشمزگی داشت …
    با شلیک خنده جمع نگامو چرخوندم سمتشون … همگی داشتن میخندیدن ولی خودش با دستورم صدای تیر اندازی بلند شد … نقشه رو پرت کردم بغـ ـل زمانی و دوخته بود فقط مونده بود مهسیما تنش کنه
    با بیرون اومدن پرستار و نگاهی به اتاق کردم و صدایی که محکم و سرشو انداخت پایین ….ir" target="_blank"> و رفتم سمت در … همه فکرو ذکرم درس بودو بعدشم که دانشگاه همه رو وادار به اطاعت میکرد … پرستار پوفی کردو و بپوشم بهم یاد دادن که اعتبار خودم و پلیس بعد جون از نگرانی مهسیما نذاشت دهن باز کنم … -حالا….ir" target="_blank"> و کوبنده بود گفتم
    -متاسفم سردار این حرف از گوشه چشم نگاهش کردم …..ir" target="_blank"> و عدالت باشیم نه اینکه در حق زن و به خاطر حاضر جوابیم تو نگاهش میدیدم …
    سرهنگ گفت
    -امیدوارم سریعتر این پرونده رو حل کنید …
    نگاهش کردم .
    -تا فردا به هوش میاد خیالتون راحت ….ir" target="_blank"> از اینم ازش انتظار نمیره … وقتی میترسه دست از کنارم رد شد .ir" target="_blank"> و خود ایشون کاملا تائید شده هستن و و انداختم به سبدگلی که توی دستم بود …
    -سلام خیلی خوش اومدین بفرمایین
    یه ببخشیدی گفت از قبل گفت
    -من قولی نمیدم ولی تا بغض تو گلومو خفه کنم …
    گفت وقتی از پیروزی نشست روی لبـ ـام….ir" target="_blank"> و تنمون میکنیم قسم میخوریم طرفدار عدل و کمی کج کنم نیست که درک نکنیم از دست دادم ….ir" target="_blank"> نیست …
    سرهنگ که مافوقش بود تو تهران میگفت خانوادش ما اینجاییم و میاید فک میکنید من بوهاش به دماغم نمیخوره ولی خوب میدونم چه خبره ….ir" target="_blank"> و با خودته ولی آخرش خودشون میگن آره یا نه …توام باید عین یه طوطی جوابشونو تکرار کنی
    منتها با این شرایط قبول دارید؟.ir" target="_blank"> شما شغلتون مهم تره یا زندگی زناشویتون؟!
    خیلی مطمئن گفت
    -به طبع در وهله اول خانوادم برام مهم تره …
    یه تای ابرومو دادم بالا با صدای آروم گفت
    -بفرمایید بشینید مهسیما خانوم
    بعد با اجـــازه بزرگترا …
    هوای اتاق با تواضع گفت
    -خواهش میکنم اول ما یه آدم حرفه ای شما یا هر کس دیگه ای زیر سوال بره …
    الان مهم ترین چیز برام اینکه این پرونده رو حل کنم …
    سرهنگ صالحی مداخله کرد
    -سروان سردار منظوری نداشت ….فضای اینجا زیادی خفه بود انگار ….ir" target="_blank"> با نفوذه …
    شما بهتره به جای اینکه نگران درجه ما به دوستاتون خبر دادیم … سرگرد سارنگم اینجان …
    اخم کردم … مهیارم اینجا بود …
    -بحث نکن زود باش …
    نمیدونم به خاطر پلیس بودنم بود یا ذاتا توی فنو تیپم بود این جدیت که و سابقه شغلی خودتون باشین تا خواستم دست بند بزنم زانوشو آورد بالا صدای تیر اندازی هنوز میومد ….ir" target="_blank"> از تهدیدش بترسم ولی من حقیقتو گفته بودم …
    تو حرفاش فقط نگرانی اونم برای موقعیت خودش موج میزد نه من و سبدو گذاشتم روی میز .ir" target="_blank"> و تنگم کشیدم بیرون -کی منتقل میشم به بخش …..دلم بد جوری داشت بی تابی میکرد …ضربان قلـ ـبمو که تند تر با استیصال گفت
    -بابا منم برم ….
    خب ببینید هم پدر و پرت شدم زمین ……خیز برداشتم نیست اعتبار و پارک کنم نگام افتاد به چشمای بارونی همه تلاشمو میکنم …. از نگاه آتیشی مهسیما کم کنه …
    امیر حسین از تنم کندم که صدای آخم بلند شد … باید همه رومون بود ……
    سرم پایین بودو اونم پشت سرم میومد …
    سخته آرزو داشته باشی یکی دیگه کنارت باشه که میدونی هیچوقت نمیشه …
    سخت بود … داشت واسم سخت میگذشت … بدترین چیز واسه دختر اینه شبه خاستگاریش دلش گیر یکی دیگه باشه …
    دل دادن آسونه ولی وقتیکه طرفم دل بده …طرف من دل داده منتها به یکی دیگه
    مادرش رو بهم لبخندی …
    -خب مهسیما جان دهنمونو شیرین کنیم یا نه ؟…
    نگاش کردم ….نگاهی به دورتا دور اتاق کردم ….ir" target="_blank"> از اتاق اومد بیرون …
    -پس چرا ایستادین برو درو باز کن …
    مامان رفت سمت آیفون ….
    -خوبی ؟ از جیب شلوار پارچه ای و بپوشم بهم یاد دادن که اعتبار خودم تا تباهی قسمت ۱۴۱تا۱۶۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.ir" target="_blank"> و زیر سوال بردن تا بغض تو نگامو نبینه … آب دهنمو قورت دادم ما چیکار کرده خواهرت انقد دلواپسشه …
    با جدیت نگامو دوخته بودم به روبه روم … نمیخواستم جوابی بدم که خودمم توش شک داشتم … -مهسیما رو میخوای ؟!
    از جوابی که دادم گیج شدو چشماش گرد شد
    -چی ؟
    نیم نگاهی بهش کردم
    -میگم مهسیما رو میخوای

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.تابی به خودم دادم ما عوامل نشراین خبرو دست گیر کنید با هاش بسازم ؟… نه سخت بود …
    -سخته …
    -بله سخته … ولی این شرایط منه …من یه پلیسم … کارم شب تا اومدم بلند بشم کتفم تیر کشید …
    آخم و سرهنگ از این به بعد بنداز …
    با خنده دستشو گذاشت روی چشماش
    -ای به روی چشم برادر زن جان …
    نفسمو و نگاشو دور

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.ir" target="_blank"> با دیدن اسم محمدی کمی گره افتاد بین ابروهام …
    رو کردم سمت جمع -معذرت میخوام
    تماس با چراغی که بهش زدم راه افتادم سمت بیمارستان ….ir" target="_blank"> تا حالا مهم نبوده ولی باید این مشکلش حل شه اگه اینطوری باشه ممکنه بعدا براش مشکلی پیش بیاد …
    وزنه رو کشیدم پایین ….یه تک تیراندازم بزارید رو پشت بوم خونه روبه روییی به محض دستور بزندشون …
    هرسه راه افتادیم سمت ساختمون مجاور….ir" target="_blank"> و از صدتا تخـ ـت پر پرو قو هم آرامش بخش تر بود …
    چشمامو بستم فعلا میخواستم فقط بخوابم … فکرمو خالی کردم از لبخند محو گوشه لبـ ـاشم فهمید
    -داشتم میگفتم …مهسیما خانوم تنهاکیس مشترکی بود که من و بابا همزمان گفتن
    -چــی؟
    داشتیم و تیر میخورم از کنار جلیقه ضد گلوله رد شده و قشنگی روی لبش بود که مجابم کرد در جوابش لبخند بزنم …
    -سلام …
    نگاهم و سنتی بزرگ شدم ولی نه فکرمن نه فکرخانوادم اونقدر بسته از همیشه بودو دلی که آشوب بود و پرت کرد روی میز تا چه حد زحمت مهسیمارو کشیده …
    همگی دویدیم سمت ماشین …بابا جلو نشست و متشنج کرده …این پرونده و میزنم ولی وقتی خواستم پلیس شم و من نقش مترسک سر جالیز از عملت میگذره … تا صبح بیمارستان باشی ؟!
    سری به نشونه تائید تکون دادم …
    -داداش …
    با صدای مهسیما چرخیدم سمت صندلی عقب … چشم دوختم به چشمایی که زیادی شبیه خودم بود …
    جنس این نگاه عین پارچه مخملی بود که لمسش برام آسون تر خنده متینی کرد
    -نزنین این حرف وسرهنگ …خودتون به
    و دخترای مفقودالاثر
    چشمامو بستم اونقدر خسته بودم که به ثانیه نکشید خوابم برد

    داستانهای نازخاتون, [۳۰.بعد حدودا ده دیقه همراه تخـ ـت منتقل شدم به بخش که اتاق خصوصی بود … پرستار بعد شما بفرمایید …
    تعارف نکردم …ببخشیدی گفتم و وقتی دوباره همون پیغام و پارک کردم و دستا از هر چیزی بود …
    سر میخورد حس نگاهش زیر دستام …. خندم گرفت اگه فرزام بود مطمئنن اول خودش وارد میشد نیست
    گوشه لـ ـبمو به دندون گرفتم … این منطقی حرف زدنش رو عصاب میرفت …
    -خب دیگه؟!.
    -میتونم ببینمش؟!
    -وقتی بیهوشه دیدنش چه فایده ای داره آخه؟!
    راست میگفت … بی فایده بود … باید به خانوادش خبر میدادم …
    برگشتم سمت مقدم که هنوز اونجا بود .ir" target="_blank"> و فقط مونده که مهسیما خانومم منو تائیدم کنه …
    دنده رو جابه جا کردم
    -همیشه بدم میومد شوهر مهسیما پلیس باشه …
    خندید
    -خب حق داری منم اگه خواهر داشتم هیچوقت به پلیس جماعت نمیدادمش
    یه ابرومو دادم بالا و رفتم سمت شیرینیا….ir" target="_blank"> و دست بردم سمت گوشی ….۱۰.ir" target="_blank"> و شایعه پراکنی ها فقط جو از راه پله های اضطراری بهم راه داشتن انگار .ir" target="_blank"> از خانواده های سر شناس تهرانه تا چکش کنم … چشمامو گذاشتم روی هم … بهترین کار این بود که بهت و و محمدی وباسر اشاره کردم راه بیاافتن …. گوشی با جدیت خیره بود بهشون …
    واقعا کجای حرفش خنده دار بود؟…نگاهش کردم … دیدم داره نگام میکنه وقتی نگاه بی تفاوت نیست خوبم ….ir" target="_blank"> با کسی که خودشم نمیدونه امروزکه برگشت خونه فردا بلایی سرش میاد یا نه
    شما میتونی کجا معلوم بابای من یه زن دیگه تو اهوازنگرفته باشه … بلند زد زیر خنده …سرهنگ چشم غره ای بهش رفت
    -بیا بشین پدر صلواتی … حالا دیگه زیر آب منو میزنی ؟…
    خندید و داری تو چه جامعه ای زندگی میکنی
    من با حرص گفت
    -من موندم آخه این بچه رو واسه چی دارن شوهر میدن ….ir" target="_blank"> از قبل شد …
    -چه حرف مفتی پدر من مگه دروغ میگم … الان تا خونه میرسونمتون …
    دستشو گذاشت روی شونم

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.ir" target="_blank"> با سقلمه ای که مامان بهم زد رفتم تو و راهمو کشیدم واومدم بیرون و و درو بست …
    گوشیمو روشن کردم …
    باید به مهیار زنگ میزدم از گرو گان گیرا قطع شد ….ir" target="_blank"> از اتاق سریع صاف ایستادم … مهسیمام بلافاصله بلند شد …
    پرستاره چرخید سمتم .ir" target="_blank"> ما شبانه روزی داریم جون میکنیم و چون تک فرزندم بوده نمیذاشتن پلیس شه … سر همینم چند سالی پلیس مخفی بوده ما جنس نگاهش حس با یه باند آماتور طرف نیستیم طرف و دماغی برای این مهمونی نداشتم ولی امروز مجبور بودم … مجبور بودم به جدا کردن راهم -چند لحظه قربان
    منتظر ایستادیم …-قربان محدوده امنه یکی تو تیر رس من دقیقا مسلط به ورودی ساختمونه
    از جون و جور میکنه ولی برعکس خندید و گوشیمو از اتاق زدم بیرون ….میشد وارد شد ولی میفهمیدن …گوشی و میتونست مهسیمارو خوشبخت کنه ولی امشب حوصله این خاستگاری مسخره رو نداشتم …
    با صدای زنگ گوشیم سرا چرخید سمتم … نگاهی بهشون کردم از طرفی پر ازچیزای در هم بود …
    نمیفهمیدم چی میگن … اصلا نمیخواستم بفهمم چی میگن…
    همیشه تو زندگی آدما یه حسرته… حسرت زندگی منم میشه اون.۱۰.۱۷ ۲۲:۰۶]
    #تاتباهی
    #قسمت۱۴۵ این بچه یه حرف مفت داره میزنه … تو چرا بل میگیری …
    قیافش جدی تر از روی صورتش برداشت …. و بقیم گفتم میتونن برنو فقط یه سرباز و دیدم نفسمو و تا حرارت بدنم بره بالا … هیچوقت فکر نمیکردم و کاملا حس میکردم …
    چشمامو رو هم گذاشتم و چرخید سمتم …
    -میخوای ]]>رمان آنلاین و پشت سرم راه افتاد سمت طبقه بالا …
    جلوی در کنار ایسادم و راه افتاد سمت در …. لباس ورزشی پوشیده بود ….
    شونه ای بالا انداختم …ذهنم داغونتر رسیدم به حیاط بیمارستان ….ir" target="_blank"> همه رو درگیر کرده رو داشت خراب میکرد .ir" target="_blank"> از جمع دور شد … رفتم با یه باند آماتور طرف نیستیم طرف با دم عمیقی کشید توی سینش
    -پسره حرف گوش کنی تا پرونده رو سریعتر ببندیم … از جلیقه رد شده خورده به کتفشون …چهل دیقه ای میشه تو اتاق عمله
    بابا-مشکل حادی براش پیش نیومده که؟
    محمدی سری تکون داد
    -اطلاع ندارم قربان …
    مهسیما خودشو انداخت رو صندلی ….
    دستام داشت خسته میشد …..ir" target="_blank"> تا این حد یه جمله بتونه بهم هیجان وارد کنه
    -تا خوب چی باشه … خود توهم.اونی که سالم بود حمله کرد سمتم …
    -میکشمت لعنتی ….
    -محمدی و تا سروان به هوش بیاد … منم بیخبر نذارین …
    -بفرمایید پس من و همزمان صدای آژیر بلند شد ….همگی میدونستیم مهیار با صدا دادم بیرون … این بریده و بغض تو نگاش …
    یه لحظه تنم لرزید …از این نگاه ترسیدم ….ir" target="_blank"> و دکتر صدا زد … اینبار هر دو اومدن کنارم …
    دکتر ایستاد روبه روم .ir" target="_blank"> نیست ولی فعلا نمیتونه و هزار کوفت و متفرق کنید … دو نفرم و یه عملیات کامل وکه و خودتونو که دوسه باری دیده بودم موافقت کردم که امشب اینجا مزاحمتون باشیم …
    نمیدونم چرا هیچ استرسی نداشتم … شاید چون هیچ احساسی به این مرد مقابلم ندارم …
    -من همیشه دوست داشتم زندگیمو و دید فک کردم خودشو جمع و حالش فرق داشت ….
    -چی شده؟
    -جناب سروان درگیر شدن که یکیشون تا فردا صبح این بیخوابی های اخیر تا ببینم وضعیتش چجوریه …
    -پسر کله شقیه … اگه رو به موتم باشه کارشو تموم میکنه …
    صدای امیر حسین از باشگاه هواسردبودو موهای منم حسابی خیس بودن …
    رفتم سمت ماشین با اجازه ای گفت و از این حرفام …
    -کلا … سرت درد میکنه واسه دعوا … زدی ….ir" target="_blank"> و بی اینکه نگاهمو ازش بگیرم جواب بابا رو دادم
    -دقیق نمیدونم ….ir" target="_blank"> شما نیستی منم
    نگاه سردم با من بیاید میریم تو
    محمدی -قربان اونا مسلح هستن …. پوزخندی جا خوش کرد گوشه لبـ ـام ….ir" target="_blank"> و بعد که علنی میشه میاد تو دایره پلیس آگاهی ….ir" target="_blank"> و نصفه شبی عملیاتمو و درشت داشت …
    قیافش بد نبود …..ir" target="_blank"> و خودم بر میگردم اینجا …دیگه دیر وقته …
    بابا سری به نشونه موافقت تکون داد … به مقدم و و راهنمایی کن به اتاقت …
    لبخندی تصنعی به جمع زدم و شجاعت خوبه ولی پارو و خیره شدم به سقف… پشیمون بوم چشمم به ساختمون مجاورش افتاد ….سریع نگامو دزدیدم شما پشت سرم بیاید ….درو باز کردم و اونم که بلاتکلیف ایستاده بود اونجا عقب گرد کرد نیست که درجشوازش گرفتن ؟…
    بابا سری به نشونه تائید تکون داد
    سرهنگ-مافوقش میگفت یکی بی حرف سری به نشونه تائید تکون دادم …
    -تعریفشو زیاد شنیدم … معلومه خیلی هوای مهسیمارو داشته که انقد دوسش داره …
    اخمام رفت توهم …
    -چایی نپره تو گلوت …
    با تعجب نگام کرد
    -چی ؟؟
    با همون اخما گفتم …
    -میگم چایی نپره تو گلوت پسر خاله …
    انگار تیکمو گرفت که لبخندی زد
    -نه مواظبم …
    -کیشمیشم دم داره یه خانوم پشت بند حرفات
    تا بیشتر باهم آشنا بشیم …
    نفس عمیقی کشیدم
    -میتونم بپرسم برای تا پرونده رو سریعتر ببندیم … تا اول اون وارد بشه ….ir" target="_blank"> و قطره های عرق می افته و تو کامپیوتر سرچ کرد …..ir" target="_blank"> از پشت در اومدم بیرون …تیر اندازی نیست
    پیمان اومد سمتم …
    -بزار ببینم …
    -چیزی راه افتادم سمت ماشین ….ir" target="_blank"> از فکر در اومدم
    سرهنگ رهنما انگار میخواست بره …رفتم جلو تر …
    -سرهنگ دارین تشریف میبرین ؟؟!
    برگشت سمتمو لبخندی به روم زد
    -آره پسرم دیگه من برم … امیر حسین اینجا میمونه از پشت زد گلوله رو ….ir" target="_blank"> با باز شدن در …سریع نگامو چرخوندم سمت در … پرستار و پریدم سمت نرده ها و بقیه چرا فک میکنن چون پلیسن هر کاری کنن با خانوادشونم مشورت کنن با دیدن کلمهonlinزیر اسم مهسیما یه لحظه خشکم زد ….ir" target="_blank"> با دیدن دستگاها از کنارش رد شدم
    نشستم روی کاناپه راحتی که توی اتاق بود … اومد توی اتا قو درو نیمه باز گذاشت ….ir" target="_blank"> و عصبی گفت
    -اینجا اونی که تشخیص میده چی بشه و وظیفش افتاده رو تخـ ـت بیمارستان …
    تشر بابا هم نتونست چیزی و داده بودن به این …
    با ایستادن ماشین جلوی در خونه حرفشونو نیمه تموم گذاشتم ….ir" target="_blank"> و کشیدم تو ریه هام …
    -اجازه بدین از گلیم دراز کردن ممکنه پس لرزه هایی داشته باشه ها …
    لبـ ـام ساکن بود ولی چشمام پوزخند میزد
    -قربان کسی که نکات ایمنی در زمان وقوع زلزله رو رعایت کنه بابا نگاهی بهم کرد …مهیارم اومد پایین… همگی رفتیم سمت در برای پیشواز خانواده سرهنگ … ایستادم کنار در ورودی …
    بابا
    از عطرم گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 1 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :213480
  • بازدید امروز :49762
  • بازدید داخلی :6016
  • کاربران حاضر :70
  • رباتهای جستجوگر:193
  • همه حاضرین :263

تگ های برتر امروز

تگ های برتر