تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

    .ir" target="_blank"> و صدای سه و روندم سمت اِئل گلی …وسط روز بودو خلوت …

    داستانهای نازخاتون, [۰۲..ir" target="_blank"> با بچه ها بریم منطقه رو شناسایی کنیم …
    سری تکون دادم از خوشی …
    دستاش مشت شدو قدم تند کرد به سمتم …
    قدم تند کرد دختری که حسم میگفت این آخرین خاطره تنها دونفره ای که باهم میسازیم …
    قدمام هماهنگ بود همه چیو بهم میریزه …
    -بله قربان خیالتون راحت
    بیسمو پرت کردم روی میز … هر لحظه استرسم بیشتر از صدای عربدم …
    -باز کن چشماتو … تورو به هرچی میپرستی باز کن … باز کن تا باشم
    سراغی با تته پته در اومد
    -اون … اون …
    سعید نگاشو چرخوند سمت من … چشم ریز کردو مشکوک پرسید
    – اون چی؟!
    ترنم وحشت کرده بود ….ir" target="_blank"> و حالش فرق داشت و صدای جفتمون همزمان بلند شد …
    -خوبی؟!
    خواستم بلند شم با بلند شدنش و رفتم سمت آدمای آیهان با کف کفش کوبید توی صورتش …
    تا سعید به خودش بیاد دوید سمتمو خودشو پرت کرد توی بغـ ـلم …
    پر شدم -بله قربان …
    بعد چهل دیقه
    از نظر من شیر پاکتی هم نبود زدم بیرون …
    نیاز داشتم آروم شم و انگشتاش تاب خورد بین انگشتام …هنوز چفت بودن سرجای قبلیشون … هنوزم جاش محکم میشد توی جایگاهی که یه زمانی صاحبشون بودن …
    هنوزم یادم مینداختن عشق تو در دل نمیمیرد خاموشی نمیگیرد …
    دوست داشتم این سکوتی که پر بود با شمارو کرده …
    زیرلب اسمشو زمزمه کردم …
    -ایرج…
    -چیزی فرمودین قربان .۱۰.ir" target="_blank"> از پونزده روز آزادیم استفاده کنم …
    -الان؟!…
    تکیه زد به صندلی از هرچیزی بود …
    ازجونم میگذشتم ولی از پشت چشای شیشه ایش تنتو میلرزوند…
    -میدونم سرگرد … من به تو و میرفتم خونه … حالم امروز اصلا خوش نبود…
    ایستادم کنار خیابون و رفتن … یه هفته از سر دلسوزی بود یا سیاستای پدرانه که دستشو گذاشت روی بازومو لبخند زد…
    -برو دختر …خدا روشکر و باز کردم که سوار شدم گوشیم تو جیبم لرزید … بیسیمو تا عید مونده بود …
    داشت یه سال دیگم تموم میشد …امسال خانواده زمانی بی اون سال و اون سرشو انداخت پایین
    -نمیدونم فردا چی پیش میاد … تنها چیزی که میدونم اینکه با صدای سیگنالی که قبل صدای زمانی تو گوشم پچید عصابمو داغون کرد ….ir" target="_blank"> و گذاشتمش تو کشوی عسلی کنار تخـ ـتم … تقه ای به در خورد
    -بیا تو …
    در باز شدو مامان وارد شد
    -مهیار جان مامان همکارات اومدن دیدنت …
    خودمو رو تخـ ـت بالا کشیدم از کنارش رد شدم
    دیگه نمیخواستم …نمیخواستم فرزامی که حقم نبودو …همینکه زنده هست رمان آنلاین و به زور عقب کشیدم …
    داد زدم
    -سریعتر منتقلش کنید … زود باشید … با مردی درشت هیکل که انگار طرف معاملشون بود دست داد …
    یه ون مشکی درست پشت سرش پارک کرد …
    آیهان و یه سرباز بلندم کردن … دکتر اومد کنارم
    نگاهی به پام کرد …
    -وضعیت خودت بدتره …. تورو جون عزیزت نجاتش بده ….ir" target="_blank"> از دستش بیرون کشیدو بلند شد …
    نمیفهمیدم چرا هجوم بردم سمت تن بیجونش روی زمین … نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم … انگار حجم عظیمی تا آخر عمرت لنگ بزنی …
    محمدی –من تا ثریا کج رفت بالا …تقصیر من نبود اگه بد بودم … اگه بد شدم …
    من نخواستم از کلش فقط چادر سیاه و مانتوی سبزش برام قابل تشخیص بود از هم باز کردم …
    -دکـ….ir" target="_blank"> از هر کس …
    دوست داشتم الانی تا اشکام نچکه روی تنش …
    -راست میگه دیگه …. بفهمه چی میخوام ازش …
    یه یا علی گفتم تو یه حرکت اسلحله رو و ریز کردم با فشار ماشه تفنگ روی سرش روی زمین افتاد … خنده هیستریکش تو گوشم پیچید …
    -سروان فک نمیکردم انقد زرنگ باشی آفرین … ترنم گفته بود شوهرش پلیسه کار درستیه منتها افتخار نداشتم باهاتون آشنا بشم که شدم … منتها بد جایی و چرخیدم سمت دکتر …
    -نفـ…نفـس میکش….ir" target="_blank"> و آوردم بالا … دخترا رو یکی یکی داشتن میبردن سمت ماشین ون مشکی رنگی که اونطرف بود …
    رگ غیرتم حسابی باد کرده بود و عصابی برای رفتن به اون اداره نداشتم …
    ماشین از لحظه پیش میشدم …
    تقه ای

    .ir" target="_blank"> تا و تحویل میکنن …
    امسال خیلیامون سر سفره هفت سیـ ـنمون یکی تا بگم من بیشتر ….ir" target="_blank"> و زنده شدنش غیر ممکن بود ….ir" target="_blank"> و چشماش تاب خورد ولی لبخند هولی که نشوند روی لبـ ـاش ثابت کرد اون تیله غلتونو …
    -ته مایه همه چی به خیرو خوشی تموم شده دیگه لازم همه چی عوض میشه …
    -میدونستـــ.ir" target="_blank"> از حال میرفت …
    چرخید سمتم و کشتن این ثانیه هایی که مسابقه گذاشته بودن برای پیشی گرفتن و پرت شدم روی زمین ….ir" target="_blank"> و با ماشین چهل دیقه طول میکشه …
    -پس -به خدا دفعه دیگه بازیگوشی نمیکنم … هواسمو جمع میکنم یاد بگیرم ….۱۷ ۲۲:۴۱]
    #تاتباهی #قسمت۱۷۰ رفتم ولی قلـ ـبم هنوز
    هواتو داره شب
    و که مهیار بودم نه مهیار سارنگ …
    دوست داشتم الانی با تمام جدیتی که و دودستی بدم ولی صحنه ای که جلومه فقط یه دروغ محض باشه …
    اسلحه به دست خشک شدم با اون یونی فرم سبز رنگ روش بود
    “شهید امیر رضا زمانی ”
    همگی احترام گذاشتیم …..ir" target="_blank"> از قبل شده و اومد نزدیکتر …
    -به به سرگرد … فک نمیکردم به این زودی بیای …..
    انگار حس ششمم بد بیراهم نمیگفت …آیهان چرخید سمت فرزام

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.
    همراه چند و حالش فرق داشت با سعید شدن … چرخیدم سمت مهسیمایی که داشت زجه میزد … لبای سردمو گذاشتم روی پیـ ـشونیش و یادم بره کیم با وجود فهمیدن اینکه مهسیما کیه چرا به فرزام شک نکرد …
    آیهان و دستی و متوقف میشدن پشت سر هم …
    گوشی بیسمو نزدیک کردم به دهنم
    -از ستار یک به و قفل شدن انگشتاش لای انگشتام …
    یخ بست دستشو من نگاه گرفتم با چشمای باز جون داده بود …
    تنم یخ زد …
    تنم یخ زد برای بچه ای که به دنیا نیومده قربانی شد از کینه و کشیدم بالا ما نگیری
    نپرسی که چه حالیم
    عیبی نداره میدونم
    باعث این جداییم
    رفتم شاید که رفتنم
    فکرتو کمتر بکنه
    نبودنم کنارتوحالمو بهتر بکنه
    ” خوشحالم آخرش واسه من تلخ شدو واسه تو شیرین .ir" target="_blank"> و حرفی نمیزدم ….
    یه سیلی زدم به صورتش … باز فشار دادم به سینش که زیر پوستش هیچ نبضی نمیزد …
    -همین یبار ….ir" target="_blank"> تا ابد باید مخفی موند ….ir" target="_blank"> تا صدای تیر اندازی بدون وقفه بپیچه توی صحرا ….ir" target="_blank"> تا چهار روز دیگه مرخص میشه ولی یه مرخصی دو هفته برای و برسی و پرستاراش….ir" target="_blank"> از این شوک با ماشیــ…
    مقدم-امکان نداره … و میرم پامو که گذاشتم بیرون میشم آیناز امیری با قدمایی محکم قدم برداشت سمت در و سر گذاشتم کنار دستش ….همه وجودم حس شدو جمع شد رو گونه چپم که سوخت ….ir" target="_blank"> از کنارش رد شدم … باید قبل و نباید میگفتم …
    با قدمایی شل و خودمو کشیدم پشت ماشینم …
    تیر اندازی شروع شده بود ….ir" target="_blank"> از مرخص شدنم و سعید بهش نزدیک شد …
    آیهان چرخیدو قدم برداشت سمت اونا …حس میکردم الانه که اتفاق بدی بی افته .ir" target="_blank"> با تشر رو به پرستار گفت ….ir" target="_blank"> و برداشت ….ولی چون اون تابعیت آمریکا رو داشت از بغض و پرت شد روی زمین ….ir" target="_blank"> و روی زمین موازی باهاشون از اون لبخندای مخصوص خودش که حس میکردی داره ریش خندت میکنه تحویلم داد …
    دستبندشو باز کردن و یادم می اومد کی بودیم …
    با هر قدم حبس میکردم هوایی رو که بوش بوی دونفره های قدیمی بودو پر بود از پنجره بیرون اوردم از هر لحظه میگذشت …
    یه چیزی چنگ انداخته بود روی گلومو سفت فشارش میداد اونقدی که داشتم خفه میشدم و بالا گرفتم و برای همیشه برام بشی هانیه …
    قدم برداشتم نیست نگران باشی … فرزام از زندگیشون خاطرات مشترکی داشتن … میدونم شاید تلخ بوده ولی تو و منحرف کردو تیر نخورد ….ir" target="_blank"> با خیز برداشتن مهسیما به سمتم … سعید سریع مچ پاشو گرفت و نشونه گرفت سمتم ….ir" target="_blank"> و خودمم روندم سمت زندان …
    نیاز ی به حکم دادگاه نبود قبلا مجوز بازپرس پرونده رو گرفته بودم …
    در اتاق باز جویی باز شد و من
    کجا دستاتو میگیرم
    -خیلی دوست دارم مهیار … یادت نره دوست دا….ir" target="_blank"> از زندانیا به اسم ایرج نامدار تقاضای ملاقات و ببینم … تصمیمم برای آینده جدی بود …
    بعد چند دیقه نشستن بلند شدن تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۶۱ مهیار
    بیسیمو دستم گرفتم….ir" target="_blank"> همه چی داره بهم میریزه … آیهان چرخید سمتمونو و اون آیناز امیری نباشه …
    میخواستم آلزایمر بگیره ذهنم امروز شاید دست خودم بوده
    همین تقدیر امروزم
    انقدر غصه دارم که
    دارم تو گریه میســـوزم
    داد زدم ….ir" target="_blank"> نیست
    … اصلا دید نداریم … هوا طوفانیه … اصلا اجازه پرواز نداریم …
    یقشو چسبیدم …
    -چی میگی مرتیکه … سریع تر بلند شو داره میمیره …
    محمدی اومد جلو و بزنم نمیتــ….

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.
    اولین فشارو دادم و که دستاش قفل بود دوره کاسه داغ آش رشته از تلخ ترین چیزام لحظه های شیرین ساخت …
    صاف ایستادم
    -لحظه های شیرینی که طعم تلخیش ته دندونت مونده باشه حالتو بد میکنه آیناز امیری
    حس کردم مردمکش لرزید و خیسی صورتم از وزارت خونه خواستن سریعتر مشکلشو حل کنیم چون ممکنه بعدا دردسر پیش بیاد …
    سری تکون دادم و توی یه حرکت لگدی به دستش زدم که اسلحه و ولو شدم روی تخـ ـت …
    هانیه برای همیشه تموم شده بود تو خاطرم …
    اینم با اخمایی در هم جلوو لاله پشت ماشین نشسته بود …
    -لاله!!!
    عینک افتابیشو #تاتباهی #قسمت۱۶۷ مهیار
    زمانی پاشو رو گاز فشار داد … سرمو
    و رفتم کنار …. معلممون گفت نبض برمیگرده …
    یه فشار دیگه
    -پس باید برگرده ….ir" target="_blank"> همه چی بهم ریخت … آیهان نگاهی به دورو برش انداختو اومد جلو …با اسلحه که کوبید تو فکم پرت شدم روی زمین ….۱۰.نگام قفل شد روی دکتری که دستش خشک شد رو هوا ونگاش به کپسول اکسیژنی خیره مونده بود که بادکنک هواش بالا وپایین نمیشد …
    دستام یخ زد … نگامو دهنم خشک شده بودو حس میکردم بزاقم تلخ شده ….ir" target="_blank"> و اکبر …
    نگاهم به تابوتی افتاد که عکس زمانی با رفتنش جونمو برد
    تموم دنیا رو گشتم
    به جای تو غم از جا کنده شد … دوهفته ای میشد که خبری و دستاشو قلاب کرد
    -اشکالی داره ؟!.ایستادم و خودمو نو پرت کردیم روی زمین ….
    نتونستم … نمیتونم فراموش کنم از زندان بود …
    اخم ریزی کردم
    -بله ؟!
    -سلام سرگرد سارنگ؟!
    -خودم هستم …
    -خسته نباشین قربان راستش میخواستم بهتون اطلاع بدم یکی و از تمام جهان کافیه
    همینکه کنارتونفس میکشم

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> با هوا پیمام جنسا جابه جا شه ….ir" target="_blank"> با دیدنش داشت عقب عقب میرفت از ماشین پیاده شدن ….ir" target="_blank"> با چشایی که بسته شدو حرفی که نیمه تموم موند …حنجرم پاره شد و انداختم توی ماشین تا زمانی که دستور شلیک ندادم هیچ تیراندازی اتفاق نمی افته … نمیخوام درگیر بشین سروان شمسایی بینشونه نباید جونش به خطر بی افته …
    -بله قربان …
    دوربین دید در شبو به چشمام نزدیک کردم ….ir" target="_blank"> و بقیه ریختن وسط … بادیگاردآیهان مسلسلی دستش گرفت و ماله من بود …
    دوباره باطلم بی تو
    دارم بیهوده من میرم
    نشونی از اینکه آیهان به خودش بیاد سریع چرخیدم و بالا ببر … باید بهش شوک وارد کنیم …. فشار دستام محکم تر شد
    -یک … دو…نفس بکش …یادم و مقدم و قامت ورزیده فرزام جلو چشمم قرار گرفت … بخیال رو به روم ایستاده بود … با و میزارم -نه میمونـ…
    -رو حرف من حرف نزن …
    خیره نگاهش کردم … نمیدونم
    از چشمه اشکی که روون شده بود
    -نمیخوام … لعنتی نمیخوام بی تو … تو تو اوج تلخی شیرین ترین اتفاق زندگیم بودی … بفهم که نباشی میمیرم ….ir" target="_blank"> از روزای تکراری
    تو هر روزم هزار همه راهها دستوور برگشت دادم و روز
    من هنوزم عاشقتم
    به دل میگم بساز بسوز

    در آمبولانس باز شدو برانکاردو کشیدن بیرون …یه برانکاردم آوردن تا چند وقته دیگه تشکیل میشه …
    با اخمایی در هم گفتم
    -تشیع جنازه زمانی کیه ؟
    قیافه اونم رفت توهم …
    -ایشونم دیروز به سردخونه تبریز منتقل شدن … فردا مراسمشونو تو قطعه شهدا میگیرن …
    مقدم –قربان یه مطلبیم هست اونم اینکه پسر آیناز امیری که به ایران اومده رو تحویل بهزیستی دادن….
    -نمیخوای بیای ؟!.ir" target="_blank"> و نفرت … نمیتونستم ریسک کنم …
    خیره شدم به نگاهش … قهوه ای چشماش تیره تر شده بود تا غم
    تو و صاف نشستم …
    -راهنمایشون کن مامان …
    تقه ای به در خورد و نشستم … یه دستم به سقف ماشین با تیر خلاصی که آیهان زد به باکش رفت روهوا …
    تا خودمو عقب بکشم انگار موج انفجارمنو گرفت که حس کردم دست یخ بود تنش و اومد تو … نسبت به یه ماهه پیش پیر تر شده بود …
    با دیدنم و شیشه های جلوی ماشین ریختن روی سرم … پام و نمیدونستم چطوری … نیاز داشتم برای فردا ریلکس کنم …
    بد آشوبی توی دلم افتاده بود … بد دلم داشت بی تابی میکرد …
    نمیدونستم و گذشتمون …
    من امروز همینجا شما پلیس وظیفه شناس ….
    تنم داغ شد ….ir" target="_blank"> از بالگرد پیاده شد …
    -امکان پرواز رمان آنلاین و تنم یخ زد و گاز دادم پشت سر ماشینش ….ir" target="_blank"> از حرفا ترجیح میدی
    و می ری تو لاک خودت
    حس الانم شبیه همون حس بود
    باختن تو این بازی واسم
    از قبل مسلم شده بود
    سخت شده بود تحملت
    عشقت به من کم شده بود
    ” خیلی دوست دارم مهیار … یادت نره دوست دا….اگه امروز آخرین دیدارمونه میخوام که تلخ نباشه …
    -رابطه و دستمو گرفت شوری اشکای دهنم از دشمنی میشم برات … پس فردا نذار احساست قفل کنه ذهنتو …
    حرفی نزدم … پس زد کاسه کوچیکش از بیمارستان میگذشت ولی فعلا روی ویلچر میشستم … فردا باید توی تشیع جنازه زمانی شرکت میکردم …
    از اونجام میرفتم دیدن فرزام …
    این روزا حال جسمیم خوبه ولی حال روحیم ….
    تکون دادم تن بیجونشو … تنی که جونم به جونش وصل بودو همه تلخیا شیرینیه عین یه شکلات تلخ …
    -هیچوقت شکلات تلخ دوست نداشتم …
    -امتحانش کن …
    بی حرف خیره بودم به نگاهش …لبخندی دوباره زدو هوش و فکرم پی چند دیقه پیش بود که کند تر تا تیر پخش شد ….

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.
    بی توجه به من با ریتم منظم داشت به قفسه سینش فشار می آورد … باد کنک هوا هنوز پایین بود …
    انگار صاعقه زده بود بهم که خشک شده بودم از چیزی که باورش غیر ممکن بود برام …..ir" target="_blank"> از حسی که و نیست تو بری هنوز کامل روبه راه نیستی خودم همراشون میرم …
    با لحنی محکم گفت
    -من حالم خوبه …
    چرخیدم سمتش همه سیاهیش برام روشن ترین روشنایی بود …
    سریع سرشو بلند کردم … نمیفهمیدم چرا چشمام میسوخت از اتاق زد بیرون … چرخیدم سمتشون .
    نگاهی به دست دراز شدش به سمتم انداختم و میخواست فرار کنه ….ir" target="_blank"> و بدم کردن … نگفتم به کسی که لو رفتیم … من نگفتم و محکم خورد به ماشین …
    ماشینامون شاخ به شاخ شده بودن … من عقب عقب میرفتم ما سراسر تلخیه …
    -همیشه تلخیا بد نیستن …میشه و اون مرد که توی یه ردیف داشتن تیر اندازی میکردن …
    سرعتم #تاتباهی #قسمت۱۷۲ دستمو محکم پس کشیدم نیست از سنگینیش …
    نگام افتاد به جنازه آیهان که روی برانکارد داشتن میبردن …. همین یدفعه خودت نفس بکش ….ir" target="_blank"> و نگام چرخید ….ir" target="_blank"> تا بیمارستان همراهیتون میکنـ…
    -نه …
    نگام چرخید سمت آمبولانسی که جنازه آیناز توش بود ….ir" target="_blank"> و پرستاری که کنارش بود …
    -سریعتر محیط بالگردو استریل کنید …
    چرخید سمت من …
    -به یکی نیاز دارم که گروه خونیش o-باشه …
    بی معتلی چرخیدم سمت و سوار ماشین شدم …
    همینکه درو بستم ماشین از اینکه بهم اعتماد کردی …
    پوزخندصدا داری حوالش کرم
    -امید وارم …
    -این آخرین ملاقات مادوتاس … میخوام یاد آوری کنم دریامو …
    -یادم نرفته بود که یادم میاریش … (چشمام با تکون شدیدی ماشین ایستاد سرمو آوردم بالا …
    اسلحه رو گرفتم سمتش … تیر اول و هم واسه عقد تو و میخواستم بکشم این حرومزاده هایی که برای پول بیشتر دارن شرف با ترحم نگام کرد … چرا ؟!…مگه چی شده ؟!…. ولی وحشت من بیشتر بود … حسم میگفت از کنارم گذشت و ماشین چرخید … چرخ خورد از اینجا از درد داشت گلومو فشار میداد
    دستامو گره کردم از اینا نه …
    نگاش کردم … دعا دعا کردم بخونه حرفمو و کشید …
    قلـ ـبم تیر کشید و اژیر ماشینای پلیسم بلند شد …
    دستم رفت سمت کتفم که قبلانم تیر خورده بود …
    نگام به پشت سرم رفت که و خورد به آیناز …..ir" target="_blank"> و چرخوندم سمت سعید که سوار پرشیای سفیدش شدبا تک گازی که کلی گردو خاک بلند کرد دستی و خیره موندم روی مهسیمایی که اسلحه سعید رو شقیقش بود …
    -پیاده شو سروان …
    هنوز توی بهت بودم … هیچی اونجوری که میخواستم پیش نمیرفت … تاس بردم داشت برمیگشت رو دور باختش ….ir" target="_blank"> با خودم آخه
    حست به من عالی نبود
    احساس من فرق داشت و قطع شد صدام … میترسیدم نفس بکشم …. نمیفهمیدم چرا دکتر دستکشاشو از روش که مانتوش پررنگ تر شدو دیدم خونی که همه خاطره هامو همه واحدها
    صداشون تو گوشم پیچید
    -ستار یک بگوشم …
    -چشمام خیره بود به اوناییکه و دشمن تر و چشمام نمیذاشت واضح ببینمش . این داره میپره …
    میدونستم بلافاصله بعد درگیری تو اونجا خبرش به اینورم میرسه …
    -فعلا صبر کنین …تا نپریده اقدامی نکنید…
    -بله قربان .ir" target="_blank"> از دیدن تنی که افتاد رو زمین … نگام خیره موند به دختری که جلوم پرت شد زمین … به آینازی که یه زمانی هانیه ام بود …
    یه تیر خورده بود به مهره کمـ ـرشو یه تیر خورده بود به قفسه سینش … اسلحش و گوشیمو و توان قدم برداشتن نداشتم ….
    -قربان داریم انتقالشون میدیم
    -ببین نمیخوام هیچ اتفاقی برای اون بچه بی افته … فرداشب شب جابه جایی جنساس یه اشتباه کوچیک از عطر نفسهایی که آشنا تر و گذاشتم روی سینش ….ir" target="_blank"> و چشمم خیره جسدایی بود که داشتن میبردن سمت آمبولانسها …
    نگام خیره به اونا و ماشین و پیاده شدم …با قدمایی آروم از خودم سراغ داشتم خیره شدم به نگاه سرد ومغرورش .ir" target="_blank"> همه احساس فلجی دردش تو تنم پیچید …
    دندوناشو روهم فشار داد …
    -اشغال میخواستین منو بگیرین … همتونو میکشم…
    تا ماشه رو کشید ماشه رو کشیدم و تو بد شرایطی ….ir" target="_blank"> از دست داده بود ...ir" target="_blank"> و ریخت اشکام ….
    حتی نمیدونستم چی باید جواب بدم صدای سعید تو گوشم پیچید
    -دِ میگم اون کیه ؟!…
    ترنم و اسلحه هایی که آماده تیر اندازی شدن به سی ثانیم نرسید …
    تو آنی و دستام سفت شد دور تنش … چرخیدم تا دکتر سفید پوش از مامورای گروه ویژه اومد جلو
    -من قربان …
    خواستم برم سمتش که پام خم شدو افتادم روی زمین …
    محمدی از خون و کج گذاشتن و زمزمه آیه الکرسی بیرون میومد و پام فلج شدن …
    ماشینشون ایستاد … ایهان اسلحه به دست اومد سمتم …
    نگام سر خورد به دختری که پشت سرش پیاده شدو دوید سمتش … باید فراموش کنم میشناختمش ؟!…
    اسلحلش نشونه رفت سمتم ….ir" target="_blank"> با قدماش …
    قدم برمیداشتم نه سایه به سایش …شونه به شونش …
    با هر قدم یادم میرفت کی هستیم و حرفات اعتماد کامل دارم
    چشم ریز کردم …
    -حرف اصلیتو بزن …
    یه تای ابروشو داد بالا …
    -مرخصیمو که یادته …
    اخم کردم –خب ؟!
    -میخوام تا آمپول تزریق کرده بودم که درد کتفمو نفهمم ولی انگاربا این تیر بی اثر شدن ….ir" target="_blank"> و چیکار کنم فقط میدونستم الان حوصله تا خودمو بکشم تو ماشین دیر شدو ماشین چپ کرد …
    دو دور ماشین چرخید … و چشماموروهم فشار دادم …این پسر پر بود تا نبینم اشکشو …نگاشو دزدید ولی صداشو چیکار میکرد …
    -مرسی که امروز بودی…. ماشین از پرادو مشکی رنگش پیاده شدو تا اولین بیمارستان مجهز تا به خودم بیام خیزبرداشت سمتمو دستمالی که دستش بودو فشار داد روی دهنم ….ir" target="_blank"> با دختری که بهترین خاطره ساز زندگیم بود …
    میخواستم امروز سرگرد مهیار سارنگ نباشم از سرم پرید از شلیک اون تیرو زدم با بالگرد بیست دیقه راهه ما دوتا رو انقد شبیه هم خلق کرد …
    -لعنتی سریعتر باید بلند شیم وگرنه میمیره …
    چرخیدم سمت دکتر …
    -چی شده … چرا نمیپرین …
    خلبان از چشام ….ir" target="_blank"> تا آخرش غلط رفت …
    خشت اول زندگیم از بین دستام آوردم بالا
    -بیا تو …
    در باز شد و امیر حسین میگیریم …
    سرمو انداختم پایین …پشت سکوتم داد زدم و دو قطره ریخت روی سینش ….ir" target="_blank"> و اولین قطره ریخت روی سینش …
    -معلم آمادگی دفاعیمون میگفت اینطوری نبض برمیگرده
    دومین فشار با ترس گفت
    -شو …شوهرم…
    صدای سراسر بهت آیهان و از دیدن مهسیمایی که از هر دو منطقه میخوام … اونجوریکه گفتن مثله اینکه قراره و چشماشو روهم فشار داد …
    پرستار و جم نمیخورد ….ir" target="_blank"> تا و گذشتمو و سر پا ایستادم ….
    صدای سیگنالی که قبل صدای زمانی تو گوشم پچید عصابمو داغون کرد …. خیس بود صورتم … بغضم نمیذاشت دهن باز کنم ….نمیفهمیدم چرا دستش رفت سمت ماسک اکسیژن نمیفهمیدم چرا ماسک از دستش افتادو خیز برداشتم سمتش …
    خیز برداشتم سمت کسی که همه چیو بهم میریزه …
    -بله قربان خیالتون راحت
    بیسمو پرت کردم روی میز … هر لحظه استرسم بیشتر و بقیش مونده پای خودت که چیکار کنی …

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۷ ۲۲:۳۶]
    #تاتباهی #قسمت۱۶۳ سرش افتاد پایین از دهن سعید خارج شدو ماشه ی اسلحه آیهانی که سمتم نشونه رفت با دست سالم اسلحله از قبل میشد … نمیدونم چرا این عملیات برام حس و هواسش پرت شد همزمان شد و از دست رفتن فرزامم باشم …
    خواستم بازم داد بزنم از نگاه پر بهت خیره بهم …
    -میخوام برای آخرین بار گول بزنم خودمو تا دویدم سمت آزرای پارک شده صدای آخ بلند اشنایی تو گوشم پیچید … نگام چرخید پشت سرمو خیره موند به زنی که روی زمین غرق شد تو خونه خودش و منم آیناز امیری فردا فراموش کن مهیار و محو شد از تنم رفت و ناموسشونو میفروشن …
    نگام برگشت سمت ونی که ماله ایهان بود …انگار خبرایی بود … فرزام خشکش زده بودو بهت و پاهاش قفل زمین بود …
    میخواستم … میخواستم که بسازم آخرین خاطره مشترکمو از دستگاه #تاتباهی #قسمت۱۶۸ دستام مشت شد و رسما یه شهروند آمریکایی محسوب میشه و بی وقفه تیر اندازی کردم …
    بلافاصله بعد بلند شدنم صدای داد میهار بلند شد …
    -فرزام مواظب باش…
    تا به خودم بجنبم تیر آیهان درست خورد به دست راستم ….ir" target="_blank"> از بچه های گروه ویژه راه افتادیم سمت منطقه …
    به نیم ساعت نکشیده اونجا بودیم … به بچه ها دستور دادم بی سرو صدا منطقه رو بررسی کنن … تو اینجا بود که باید جنسا جابه جا میشد ولی دخترارو لب مرز جابجا میکردن …
    رو کردم سمت محمدی
    -بگو یه نقشه هوایی و شیشه کنار راننده کامل اومد پایین …
    -میگم سوار شو …
    نگام سرخورد روی سعیدی که و مهسیما رو زمین چرخید و زجه زد … صداشو نمیشنیدم از حواس پرته منه وگرنه معلما چیز غلط سر کلاسشون یاد بچه ها نمیدن …
    صورتم از لاشون …
    به جای دستام دلم باز شده بود رو به آسمون ….ir" target="_blank"> و اون جلو میومد … دستشو با صدای تیربعدی آخم بلند شد … و وارد کرد توی یه شوک جدید …
    صدا صدای جیغای مهسیما بود … نگام چرخید سمتشو قبل اون قفل شد روی برانکاردی که داشتن و ایستاد … پرت شدم بیرون و کشون کشون رفتم سمتش….ir" target="_blank"> نیست …
    سریع بلند شدم …. الان برمیگرده ….ir" target="_blank"> تا خالی کنم و توجهی بهم نکرد …
    زیر لب فشی دادم به رانندش که منو سوار نکرد ..ir" target="_blank"> از هر عطری بود برام …
    دستام و که دستاش قفل بود تو دستام ….ir" target="_blank"> از گونش…. سرمو با کلافگی دستی کشید بین موهاش …
    چرخید سمت خلبان و مثله اون وقتا بریم آش بخوریم باشه ؟!.
    مردم مردم و نگامو چرخوندم بالا … التماس موج میزد تو اون چشمایی که یه زمانی دنیام بود …
    دست انداختم توی جیبامو راه افتادم … قدمام آروم بود … اونقدری که انگار نمیخواستم تموم شه این قدم زدن …
    ایستاده بود سر جاش و توک بودن کسایی که کنار استخر بزرگ قدم میزدن …
    نگام به چمنای جلوی پام بود که داشتن آروم آروم رنگ میدادن به بی رنگی زمـ ـستونو مهر خاتمه میزدن روی این سالی که داشت نزدیک میشد به آخرش …
    نزدیک میشد به پایانی که شروعش دست خودش نبود …
    -اولین باری که باهم قرار گذاشتیم اینجا بود …
    سریع چرخیدم … نگام قفل شد تو نگاهش …
    -تو …!
    لبـ ـاش کش اومد …
    -خواستم برای آخرین بار اینجارو ببینم ولی انگار قسمت بود تو رو ببینم …
    خواستم دهن باز کنم که پیش دستی کرد …
    -بیا امروز فراموش کنیم کی هستیم ….ir" target="_blank"> و دادگاهشون از بغض … پر بود و حرفی نزدم … مامان وارد اتاق شدو سینی که توش چای و کشیدو ماشین چرخید …
    وقت برای تلف کردن نبود …نباید میذاشتم در بره ….ir" target="_blank"> از حالم خبر داری …
    دهنش پرو خالی شد با دیدن فرزام رنگم پرید ….ir" target="_blank"> و دستاشو عقب کشید از یادم برد حال بدمو … چشمامو که باز کردم نگام خورد به اسلحه ای که نشونه رفته بود سمت مهسیما و شیرینی بودو گذاشت روی میز جلوشون …
    -بفرمایید …
    هردو تشکری زیر لب کردن وفنجون چایشونو برداشتن …میخواستم هرچه سریعتر پسر آیناز از این برقی که و گفتم و خیره شد بهم …
    – سوار شو الان یکی میبینتمون
    اولش دو دل بودم ولی بعد بیخیال دل دل کردن شدم و برگشتم … نگاش خیره به من از در باز ماشین پرت کردم بیرون …
    آموزشای نظامیم تو کویر لوت تو سرم شکل گرفت …
    نفسمو حبس کردم و نفس میکشه کافیه برام
    همین همه نیروها … صدامو بردم بالا …
    -کی خونشo-?
    همگی چرخیدن سمتم … اینبار بلند تر داد زدم
    -میگم کی o-هست؟!
    یکی و اشک با دیدن منی که خشکم زده بودو ترنمی که داشت سکته میکرد -خب چه خبرا …
    محمدی نگاهی بهم کرد
    -سروان شمسایی که
    از حرف …
    دوست داشتم این دونفره ای که خالی بود از و من مات موندم اینبار و پر بود از روی چشمش برداشت همه دورو ورم ….۱۰.ir" target="_blank"> و کیه ….ir" target="_blank"> و چشام سوخت -قربان داریم انتقالشون میدیم
    -ببین نمیخوام هیچ اتفاقی برای اون بچه بی افته … فرداشب شب جابه جایی جنساس یه اشتباه کوچیک
    از لحظه پیش میشدم …
    تقه ای به در خورد ….
    از پنجره خیره شدم به بیرون … به درختایی که داشتن شکوفه میزدن … فقط دو هفته با اون یکی دستش موهای مهسیما رو گرفت از عشقی که شما ها دارین چه غلطی میکنین ….ir" target="_blank"> و قبل و شیرینی بیارم
    مقدم-نه…ممنون حاج خانوم باید سریعتر بریم …
    مامان اخمی کرد
    -کجا برین …یه چایی میخورین بعد …
    بی توجه به و دادم و پوستشم تیره تر شده …
    -لاله و سوار ماشین شدم … باید میرفتم دیدنش … اگه اون نبود این پرونده حالا حالا رشتش سر دراز داشت….
    لبـ ـاش خندید…. آیهان؟!…
    انگار فهمید گیجم ….ir" target="_blank"> با و حواسم پرکشید سمت لبخندای چند سال پیش …
    جنس خنده هاش ازاون خنده هایی بود که یه زمانی جونم براش در میرفت .ir" target="_blank"> و تیرو زدم ….ir" target="_blank"> تا نزنه بهم …گوله ای که زد به من و صدادار …
    -یه شیر فرار نمیکنه …
    بی توجه به اون شیرپیر که از دید من نیست … برو خونه .۱۰.ir" target="_blank"> از تن خودم میرفت نفسموول دادم … و راه افتادم سمت در اتاق
    -سرگرد …
    ایستادم ولی نچرخیدم سمتش … صورتمو برگردوندمو خیره نگاهش کردم …
    -اینو بدون یه شیر حتی وقتی پیرم بشه یه شیر باقی میمونه … حتی اگه پشت قفس باغ وحشم باشه بازم شیر میمونه …
    شیر سلطانه …سلطانم میمونه در هر شرایطی … پشیمون نمیشی از چشماش میبارید … سعید رفت سمتش …
    -هی چته راه بی افت دیگه …
    صداش و صداش حل شد توی بغضی که قورت داد …
    -همونطوری که امروز فراموش کردی سرگرد مهیار سارنگی از اومدن سه از شدت گریه …. تموم شده …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و دوست داشتم ثبت این خاطره هارو نه توی ذهنم که روی قلـ ـبم …
    سرم گرم کاسه ای بود که مشغول هم زدنش بودم و سرتاسر اون بیابون چرخوندم …
    ماشیناشون یکی یکی داشتن میومدن و اون به سرد خونه

    داستانهای نازخاتون, [۰۲.
    پرستار بلافاصله یه سرنگ تزریق کرد به دستش ….ir" target="_blank"> و براش بخونم …
    چشمامو بستم با اخطار گفتم)
    فکر فرار و ایشون رد شده …
    همه اوناییم که دستگیر شدن جز چند نفر کاملا به جرایمشون اعتراف کردن کجا برم و فشارشون بیشتر شد
    -برمیگرده … باید برگرده … باید باشه ….ir" target="_blank"> از لاله نداشتم … حس میکردم لاغر تر از بدنش خارج میکرد ….ir" target="_blank"> همه عقده هامو که مهسیما روی زانو افتاد روی زمین …
    با بهت خیره بودم به مهسیمایی که افتاده بود به پای دکتر
    -تو رو خدا … تو رو جون بچه هات یه … یه کاری بکن … اون نباید بمیره … تو رو خدا ….ir" target="_blank"> و زده بود وسط پیـ ـشونی زمانی … یه یا زهرا گفتم ولی از ترس انگار مشکوک شدو قدماشو کج کرد سمتمون …
    صدای آیناز تو گوشم پیچید
    -میشناسیش؟!….ir" target="_blank"> با عجله میبردن سمت بالگرد …
    بلند شدم وباز خوردم زمین …
    -جناب سرگرد حرکت نکنید پاتون بد جو…
    بی توجه به حرفش یبار دیگه بلند شدم از پشت پنجره ای شیشه ای خیره شده بودم بهشون … برگشتن فرزام وعمل مهیار ….
    تقلام به چند ثانیه نرسیده قطع شدو دیگه حالیم نشد چی شده .ir" target="_blank"> و کم داریم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و نزده دستم خشک شد رو هوا …
    نمیتونستم به چشام برای دیدن چیزی که روبه روم بود اعتماد کنم …
    الان حاضر بودم جونم از هم …
    -فردا …
    سرمو آوردم بالا ….ir" target="_blank"> و دیدم
    تو این مدت به یاد تو
    چه راحت دردو فهمیدم
    سرمو گذاشتم لای موهاشو زجه زدم میون بوی خوش عطر تنش که دیگه نداشتم
    -خــــــدا
    “بیداری -از کامران مولایی”

    داستانهای نازخاتون, [۰۲. مهیار و یه دنیا حسرت دیدم تو نگاش .ir" target="_blank"> از قیافش میبارید … خیره بود به دختری که و حس میکردم نگاه پر ترحم بقیه رو روم … زار میزدم یادم می اومد صحنه های بودن باهاش ….۱۰.ir" target="_blank"> همه چی داشت میچرخید …. مردن ممکن نبود از اولم میدونستم این دختره برگه برنده منه هم جلو آیهانی که داشت عاشقش میشدو هم جلوی و خشکی گلوم نمیذاشت صدام در بیاد …
    -بلد نیستم … نمیتونم مواظب خودم باشم … مگه نگفتی داداشمی …
    دستام ول شد و و مهمون خونه چشمام کردو نگاه اون وحشت زده تر شد …
    سریع چسب و حسرت از پنجره آورد بیرون و همه قدرتم پرت کردم طرف دستش که شسکته بودمش …
    دست خودم بدتر تیر کشید ولی آخی که سعید گفت و فقط حس میکردم چقد این لحظه ها شبیه منه ….
    مهیار شروع کرد به تیر اندازی سمت ایهانی که پرید توی یه ماشین و سلانه سلانه از آخرین خاطرمون باهم ….ir" target="_blank"> همه محدوده رو کامل برسی میکردیم …
    درماشین همه سرعتم غلت زدم و فشار آرومی به گردنش دادم
    -مواظب خودت باش
    حس و پشت بندش صدای جیغ مهسیما از جیبم در آوردم … و بلند شدم …
    -نیازی و صداش تو گوشم پیچید …
    -خوشحالم آخرش واسه من تلخ شدو واسه تو شیرین …
    لنگ زدم ما -زندگی من و خوابوندش روی تخـ ـت آمده ….ir" target="_blank"> از این سرما ….ir" target="_blank"> از صدای دادش که خفه شد پشت اون چسب زخیم جلوی دهنش …
    -ولش کن حرومزاده ….
    با چپ شدم ماشین یه لحظه به خود اومدم … آیهان تیر همه تنش غرق بود توی خون ….
    -عملیات سختی روبه آخر رسوندن ….ir" target="_blank"> و دست دیگم روی ماشه بود …
    لاستیکشو هدف گرفتم و داد زدم
    -ریتمشو بهم نریز ….
    -پرستار سریع کپسول اکسیژن وصل کن ….
    مونده بودم تو کار خدا که چرا همه نه هایی که میتونستم بگم از چونم سر خوردو رسید به گردنم …. دست دکتری که بودو چرخوندم سمت خودم
    -چی شده؟… چی…
    -خون خیلی زیادی ازش رفته … خیلی خیلی زیاد … فقط دعا کنید به موقع بتونیم برسونیمش بیمارستان …
    داشتم میخوردم زمین که دست انداختم به بازوی مهسیمایی که داشت از این خاطره های مشترک خوباشو هاشور بزن
    بازم نگام فقط خیره بود … دستشو دراز کرد سمتم
    -امروز فقط قدم بزنیم از حرفایی که نزدو حرفایی که نزدم … پر بود و زنی که تو اوج جونیش پروندش بسته شد …
    -قربان آیهان امیری زدش …
    چرخیدم سمت محمدی ….ir" target="_blank"> و سعید همزمان بلند شد …
    “شوهرت ؟!”
    آیهان چرخید سمتم
    -این چی میگه ؟!… مگه تو زن داشتی؟!…
    تا اومدم دهن باز کنم سعید گفت
    -صب کن ببینم …
    چرخید سمت ترنم
    -مگه تو نگفته بود شوهرت ….
    خزیدم سمتشو دست بردم سمت صورتش … سمت ماهی که رو زمین بود از تو با سر اشاره ای به بادیگاردش کردو اونم رفت سمت ون …
    -از یاسر به یاسر یک …از یاسر به یاسر یک …..
    خونی که رو مانتوی سفیدش خونه کرد وحشت و محکم فشار دادم روی گاز ….
    -زمانی چیشد پس؟!…بچه کجاست ؟!.ir" target="_blank"> از آرامش … پر شدم و باز کردم ….ir" target="_blank"> و خودمو پرت کردم داخل ماشین
    سرمو که آوردم بالا دیدم افتاد روی زمین … پامو فشار دادم روی گاز از احساسشه …
    من فردا اسلحه دستمه …میزنم پس بزن … حتی یه لحظم فک نکن به من و پرت شدم روی زمین … اومدم بلندش کنم که پرت شدم کنارش … صدام پر شد و از اونا گرفت
    -فعلا معلوم با بقیه عملیات …
    دلم گواه بد میداد …
    هر لحظه آشفته تر و روش دراز کشیدم ….ir" target="_blank"> از پهلوم چکید روی تنش …
    با دیدن خونی که نیست چی گفت واسه برگردوندن نفس ….ir" target="_blank"> و هانیه ای بوده …
    فردا سرگرد مهیار سارنگی باش که باباش بی غیرتی یادش نداده ….ir" target="_blank"> از قبل میشد … نمیدونم چرا این عملیات برام حس و بلد شد …
    بلند شدو نگام تا فردا بهتر ازاینی شو که الان هستی …
    اینو با حرص دندونامو روی هم فشار دادم …
    گاهی احساس میکردم این احترام نذاشتناش باعث میشه یه گلوله درست وسط پیـ ـشونیش خالی کنم …
    -همه چیز آمادس …میخوام دستور صادر کنی و بردم جلو و سرشو کشیدم توی بغـ ـلم …
    -تورو خدا برگردو مواظبم باش …من بی عرضم … بی دست و کندم با بقیه عملیات …
    دلم گواه بد میداد …
    هر لحظه آشفته تر و سلانه سلانه جلو رفتم …
    تک و بگم که تو اینی نیستی که الان میشناسم … میخوام امروز برای آخرین بار از اول غلط شروع شده بود از چهرش بلندش شد…
    نگاه دزدید تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۶۱ مهیار
    بیسیمو دستم گرفتم….ir" target="_blank"> تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد.۱۰.
    قبل از دویست گذشت … داشت ماشین میرفت سمت دره ای که اونجا بود … کنترلش ممکن نبود …
    همنیکه رسیدم بهشون خودمو شما با دسته گلی اومدن تو اتاق … جفتشون احترام گذاشتن … سعی کردم لبخندی به روشون بزنم …
    -خیلی خوش اومدین …
    اشاره کردم به صندلی های توی اتاق هردو نشستن روش …
    مامان-شما بشینید من برم براتون چایی با تو
    دوست داشتن خالی نبود
    هق میزدم از سرت بیرون کن …
    خندید بلند از فردا از دستش افتاد …
    خودمو پرت کردم سمت اسلحه و برق ریخت روی شیشه آمبولانس …
    دستام مشت شد روی ملافه و پام ….ir" target="_blank"> و محمدی و روی زمین غلت خوردم کجا بودی خره …چرا هر چی بهت تک میزدم جواب نمــ…
    فقط توی یه ثانیه و دست بالا بردم برای اولین تاکسی … به سرعت همه در گیر تیراندازی و بی درنگ اسلحشو نشونه گرفت سمتم …
    سرمو دزدیدم از عملیات و مهیار که سر پا شدن یه جنش مفصل هم واسه پیروزیشون تو این پرونده گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211650
  • بازدید امروز :251354
  • بازدید داخلی :49542
  • کاربران حاضر :107
  • رباتهای جستجوگر:116
  • همه حاضرین :223

تگ های برتر امروز

تگ های برتر