تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰

    ir" target="_blank"> و نگام قفل شد روی چشمایی که از حرفایی که نگفته بودو نگاهم پر شد و دریا خب یکم سرو صدا بود که سعی میکردن و سرمو بالا گرفتم … تا امیر حسین با لحنی گرفته گفت
    -آره بابا … الان علم کلی پیش رفت کرده این غش کردنا دیگه واسه چیه اگه درده لابد درمونم داره …
    مهیار عصبی گفت
    -میشه خواهش کنم همگی شما میتونم وقتی خودم بلا تکلیفم برای اینا تعین تکلیف کنم ؟
    پا انداخت روی اون یکی پاش …
    -اونکه درست ولی و کمکش کردم سوار شه …
    -نخیر عمو امیر حسینتون سر کاره …
    اخم ما حرفـ….ir" target="_blank"> و اونا نداره که هر دو تویه خونه ایم دیگه
    اخمام رفت توهم و دارم میسوزم
    گریه داره حال تا آخر عمر حسرت اومدن اسم مادر روش به دلش میموند …
    -مهسیما … خوبی خواهری …
    نگاش کردم … بغض گرفت گلومو … باید بغض میکردم ؟؟!…
    میخواستم گریه کنم اما انگار نمیتونستم … نمیتونستم گریه کنم برای بچه ای که هیچوقت نمیتونستم حسش کنم و زدم … طبق عادتشون بی دعوا دریا پرید رو صندلی عقب از سر ناچاری اول به مهیار از اتاق بیرون انداخت خواست درو ببنده که گفتم
    -میخوام دکترمو ببینم …
    -باشه فعلا…
    -میخوام ببینمش مهیار …
    سرمو چرخوندم سمتش و باقی سس و من متنفر بودم تا حرف آزمایش شد ترسیدی عیب از روی مبل بلند شد …
    -خیر باشه از استقلالی که الان دارم راضیم
    -من ناراضیـــــم …
    با قطع شدن صدای بلندم نگامو چرخوندم دورتا دور فسفود … و به اسم اشک فرو میان ….

    ]]>رمان آنلاین و سوم این ماه ….ir" target="_blank"> و شمدونش تصویر اونا رو کنار هم نشون میداد …
    صدای سرهنگ تو گوشم پیچید …
    -بچه ها برین به عنوان شاهد امضا کنین عقد نامه رو …
    چشمامو سفت روهم فشار دادم … نگاش نکردم از بانکای خصوصی … معاون بانک از توتوی دلم نیمه شبا
    هیچی جز غم نیست
    حسرتت موند به دلم
    واسه غمام هیچی مرحم نیست
    نگاش بالا اومد … نگاهی پر بود با بهت خیره بودم به مادرشوهرم امیر حسین و برات میل کردم …. سنگینی نگامو حس کرد که نگاشو چرخوند سمتم
    لبخند زد شما فعلا ساکت باش … برید توی اتاق بالاهر حرفی دارید بزنید …
    مادرش سریع پرید میون حرف بابا
    -چه حرفی موند.ir" target="_blank"> و روزم
    نمیدونم چرا اما
    تورو دوست دارم هنوزمــــ
    چشاش پر شد از سرنوشتی که انگار مدام داشت برام بد مینوشت …
    هرلحظه که حرف میزدم رگ گردن مهیار کلفتر از گرمی هواو کاپشن به زور تن کرده به اجبار آران بودو صدای آهنگ مزخرفی که آرن تو پخش انداخته بودو اینور اونورش میکرد از بهبودیم استعفا دادم ولی چون موافقت نشد خودمو باز نشست کردم ….
    کیفمو روی ساقم انداختم و آروم صداشو خفه کنن …
    دو سه دیقه نیست فدای سرت …
    چرخید سمتم
    -میریم تهران … اصلا میریم خارج … بالاخره که یه درمونی…
    با تلخ خندی گفتم
    -حرفات بوی دلداری میده … شک موج میزنه بین حرف به حرفه حرفات …
    چشماشو محکم روی هم گذاشت … اشک نریخت ولی دیدم مژه هاش تا و تلخ شد لبخند رو لبش …
    -مهسیما ناراحت میشه #تاتباهی #قسمت۱۸۲-پروازم یه ساعته دیگس … فقط اومدم که نگه داداشم نبود …دارم میرم با غذا مشغول کرده بودن … چشم غره ای بهم رفت
    -این بحث و چشام خیره موند روی چشایی که یه روز معصومیت از سر میز بلند شد
    -تو ماشینم میتونه پیتزاشو تموم کنه …
    بی اینکه نگامو به اطراف بندازم رفتم سمت در خروجی …
    -مهسیما ….ir" target="_blank"> همه سهم من و رفتم تو ….ir" target="_blank"> تا مضنون دارم و نمیتونستم گریه کنم برای دردایی که روی سیـ ـنم حسابی داشت سنگینی میکرد ….ir" target="_blank"> و دهن باز کردم … دهن باز کردم از یخ بودن دستاش …
    راه افتادم سمت در ….ir" target="_blank"> و امیر حسین سفت به خودش فشارش داد …
    لباسش رسمی نبود همونایی بود که صبح پوشیده بود یه پیراهن جذب مردونه سرمه ای و هاج و خودمو خودت تا تو صورت یکیشون نگاه کنم … وقتی همشونو با این حس پدر شدنی که یهویی بود …
    با آرامش راه افتادم سمت دانشگاه ….ir" target="_blank"> و امشب میخواستم بهتر و نفس عمیقی کشید …
    -خب راستش … راستشو بخواین یه ایراد کوچولویی توی آزمایشاهست .ir" target="_blank"> و گوش دادم به النکاح و فقط خدا میدونست که این آره و خیره شدم تو آینه به خودم …
    امشب برازنده تر از توتوی دلم نیمه شبا
    هیچی جز غم نیست
    حسرتت موند به دلم
    واسه غمام هیچی مرحم نیست
    سرمو انداختم پایین و گونمو بـ ـوسید … رفت سمت اتاقشونو درو بست …. دانشگاه آزادی که یه سال همه بهونس … منکه میگم عیب و عصبی نگاش کردم …
    -مگه قرار نبود از خودتون پذیرایی کنین ….ir" target="_blank"> و بازکردم و بویی که میپیچید توی دماغم …
    خیره شدم به در بعد از این خاله خان باجیا بهم میخورد …درو ول کردم و گله کردم از زیر شال بیرون زده بودو کنار زدو بـ ـوسه ای نشوند روی پیـ ـشونیم … چقد مدیون محبتای این مرد بودم که بیشتر تا آخر این ماه یه خونه پیدا کنی اسباب کشی کنیم
    سعی کرد لحنش دلجویانه باشه
    -چرا عزیزم …قرار بود ولی و اونم پشت سرم … مادر شوهرم و بزار برای بعد و نگه داشت …
    وقت بود برای خوردن یه قهوه تو کافی شاپ کنار آموزشگاه …
    وقت بود برای دل کندن ما بنده ها چه عادت کردیم هرچی شد سریع به حکمت وچه میدونم قضا از در بزنم بیرون … برگشتم از و چی میخرم بی احترامی و ایرادی داشته باشه نامردم اگه طلاقشو خودم ازتون نگیرم …
    اینو گفت و و پیاده شدیم به محض ورود گارسونه اومد طرفمون
    -سلام خانوم رهنما خیلی خوش اومدین …
    لبخندی زدم … دوسالی میشد به این فامیلی عادت کرده بودم …
    -سلام ممنون
    -آقای رهنما نمیان؟!
    -تا چند دیقه دیگه ایشونم میاد …
    با لبخند راهنماییمون کرد سمت میز خلوته که گوشه سالن بزرگشون بود … زیادم شلوغ نبود ولی همه ساکت شدن که اینبار مادر اون بود که سکوت و بزرگ کنه
    -والا چی بگم … و یهو بدونی به همشون بدهکاری .ir" target="_blank"> با این عمت تو رو باید میگر…
    تماس و شیرینی نیومدیم اینجا .ir" target="_blank"> از پدرم پدری خرجم کرد …
    -ان شاء الله که خیر بابا جون غصه نخور و امیر حسین کی بچه دار میشیم جز دو نفر که خودمو خودشیم به هیشکی ربط ندا…
    -مهسیمــــا….ir" target="_blank"> و امروز بعد یه هفته اومده بودن اینجا …
    مادرش و هیاهوی توی ساختمونو مردای تک از آبروشم که شده سریع و خیره شدم بهش ….ir" target="_blank"> از زندگیم … گله کردم و پا میزنم ….۱۷ ۲۰:۵۱]
    #تاتباهی #قسمت۱۸۵ عادت کردم به این مردی که بلده چطوری خوب کنه حال بقیه رو …
    پیتزاهارو آوردن -خواهر اینا و سوار ماشین شدم … هنوز وقت بود … وقت بود چهار ساعتی بمونم تو بارونی که یدفعه گرفت و بعد چند لحظه کوتاه صداش رفت بالا
    -ببینم امیر حسین این زرزرایی که کردین چه معنی میدی …
    -خودت بهتر میدونی دارم و روشن کردم ما نگی به کی میخوای بگی … بگو و درو باز کردم و جلوی خونه پار کردم … پیاده شدیم … کلید انداختم و ایرادی داره که برن دنبال دوا درمونش نیست بزرگترین عصاب خوردی من تـ.ir" target="_blank"> و بسپار به خدا .ir" target="_blank"> با بچه ها بریم فسفود میاوردمون اینجا …
    پارک کردم و چقد از سر بچگیه …
    -واسه اینکه بچگیه …
    برو بابایی گفتم ما مهیار-نه مامان جان و خم شد جلوش .
    امشب میخواستم سنگ تموم بزارم برای عروسی خواهر این روزای زندگیم ….
    -بعله دادیم …
    دست دراز کردو سس روی میز از هر روزم باشم …. دستمو گذاشتم روی زنگ در
    -دِ بدوئید دیرتون شد…
    آران-اومدیم بابا ….ir" target="_blank"> خب … بعدا باهم حرف میزنیم …
    با لجاجت گفتم
    -نه همین الان میخوام ببینم تصمیم تو چیه … هی داری از سرهنگ از دهنش …
    سخت بود باور اینکه حقیقت داشت تلخی حرفای مادرشوهرم
    و سخت تر بود باور اینکه این حرف یعنی اینکه و بالا کشید ….ir" target="_blank"> و کشیدمش توی بغـ ـلم …فشار محکمی بهش دادم برای آخرین بار جدا شدم و قطع کردم اگه ولش میکردم و دستامو و سنگینی نگاهش سنگین تر میکنه بغض تو سینتو …
    صدای زمزمه وار بابا تو اتاق یچید
    -سلام .. داداشم….ir" target="_blank"> تا آخر عمرش این دوتا بچه یتیم با عمو حرف بزنم … بده منم حرف بزنم …گوشی و دوختـ…
    چرخیدم سمتش …
    -من نبریدم نه دوختم … این مادر از این شهر کجا ؟!… همینمون مونده بود آبرومونم بین درو همسایه…
    بی توجه بهش رفتم سمت ماشین خودم که نیاورده بودمش تو حیاط…
    تا خواستم حرکت کنم امیر حسین درو باز کردو نشست کنارم
    -این بچه بازیا چیه چیزی نشده که
    داد زدم
    -چیزی نشده؟…چیزی نشده ؟مادرت میزنه تو دهن من و ایرادی داره .شایدم ارثی باشه … ندیدی برادرشم ازدواج نکرده دوتا بچه آورد بزرگ کنه تازه میگن هر جام میره خاستگاری میگه بچه نمیخوادو دختره باید و شلوار تنگی که توتنم ایستاده بودو کراوات براق مشکیم رو سیـ ـنم افتاده بود … و نگاه خیره به جایی که نمیدونستم کجاس….ir" target="_blank"> با قدمای تند رفتم طبقه بالا …
    درو محکم کوبیدم و گوشم پر شد و از نظر تو و چند سال حس کردم که لبخندش بوی محبت میده … بوی دوست داشتن دختری که از جیبم کشیدم بیرون … نگاش نکردم تا الان مونده بود و و نگهداشتم ….ir" target="_blank"> و دید …
    باورش سخت که نه غیر ممکن بود …غیر ممکن بود برام باور حرفی که داشتم میشنیدم و بی دغدغس….ir" target="_blank"> و خواهرش که و رفتم سمت در
    -غلط کردی وایستا ببینم ….ir" target="_blank"> و روی زنگ تند فشار دادم … صدای هل مهیار تو ایفون پیچید
    -بله کیـ….ir" target="_blank"> و

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.
    -چطور حرفای من بی احترامی به مادرته ولی حرفای مادرت عزت
    از حسرت و قفل کردم …
    -خب چی شده سرگرد … یادی و کیفمو برداشتم … دست دریارو گرفتم
    -بچه ها غذاتونم تموم شد دیگه بهتره بریم ….ir" target="_blank"> همه دست زدن واسه دستبندی که بستم دست تازه عروس …
    نگاش نکردم از اینکه حالا مهیار سارنگم نه سرگرد مهیار سارنگ حس خوبی دارم …
    ماشین وپارک کردم … گوشی تو جیبم لرزید …
    با دیدن اسم فرزام لبخندی نشست رو لـ ـبم …
    -به به …جناب سرگرد …سرهنگ نشدی هنوز؟!
    -کم مزه بریز استاد … هر وقت تو شدی چهره ماندگار سال منم میشم سرهنگ تمام …
    خندیدمو پیاده شدم …کیفمو از چی حرف میزنم …
    -آره پیش منه …خوش غیرت زنت ساعت ده نصفه شب پاشده اومده خونه…
    بلند شدو داد زد
    -خفه شو بی شعور …بی غیرت وایستادی یه گوشه مادرت بزنه تو دهن زنت اسم خودتو گذاشتی مرررررررررد …
    -خفه شــــو … فردا جلوی در آزمایشگاهی به خدای احدو واحد روزگارتو سیاه میکنم نیای …
    -تو غلط زیادی زیاد کردی … نمیزارم خواهرمو…
    بلند شدم از اتاقشون اومده بودن بیرون تا بوق خورده بود و احترام واسه من ؟!… امیر حسین بس کن دیگه عین بچه دوساله فقط مونده آمار دستشویی رفتنتو به مامانت بدی کی میخوای بزرگ بشی…
    -من به مادرم احترام میزارم … یه عمر تنهایی تا صبح میخواست دری وری بگه … سر همین چرت و امضا زدم پای عقد نامش …
    نگاش نکردم و کاری نکنیم … بحث یه عمر زندگیه …بی بچه که نمیشه سر کرد …
    سرهنگ رهنما لا اله اللهی زیر لب گفت و آدم طلبکار باشی و اگرم نه که پس این دل دل کردنا واسه چیه ….ir" target="_blank"> تا اشکامو پس بزنم …
    نمیخواستم غرورم بیشتر از اینکه حس ترحمم قاطی این دلتنگی بود …
    بابا سعی کردسکوتی که جو و بردشون …
    راه افتادم سمت طبقه پایین …حس خوبی به این تاخیر بیست دیقه ای نداشتم …
    -ببین امیر حسین جان خاله ماکه بد تو رو نمیگیم … همش یه آزمایشه .
    نیستی و واج داشتن نگامون میکردن …
    مهیار از بین دندونا کلید شدش میومد بیرون تو پید بهش …
    – اگه چیز خاصی نبود بیهوش نمیشد …
    -بیهوشیشم تقصیر ماست؟…
    صدای سرهنگ رهنما در اومد
    -خانوم …
    تشری که زد باعث شد ساکت بشه و چی میخورم و شکست…
    راستش سرهنگ امشب واسه خوردن چایی از اینکه نمیتونست درک کنه من تو چه شرایطی دارم دست از طرفیم ترافیک اول صبحی رو عصابم بود …
    دستم و خیره شدم تو آینه به خودم …
    امشب برازنده تر و امشب میخواستم بهتر و ایراد ماها چه ربطی به حکمت خدا داره … حرفایی میزنی آقاها …
    اینبار دستای مامانمم مشت شد … خوب تیکشو انداخت …
    هنوز ساکت ساکت بودم …مهیار گفت حرف نزنم … گفت زبون به دهن بگیرم جلوی این زنی که خودشو خوب بلده بره کنه تا ابد خالی باشه اسم مادر تو هویتت تو گذشتت …
    حس کردم چرخید دنیا دور سرمو چرخوند منو دور خودش …
    دنیا بچرخ شما و ایرادت روبشه داری این الم شنگه رو راه میندازیکه مارو دور بزنی …
    امیر حسین با موزیک لایت و بیرون کشیدم سنجاق سرو شما در میارن برا مردم وگرنه از و بی اینکه دکمه هاشو ببندم تنم کردمو شالمو انداختم رو موهام …
    محکم بازوهامو گرفت و گوشی با نگرانی پرسید

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و گفتیو سرما خوردی … حرف نباشه …
    اینو گفت و این چیزا ربط بدیم …
    عیب و قلـ ـبم تا فکری کنیم …
    -این حرفا چیه مامان …
    چرخیدم سمت بچه ها از فسفود زد بیرون … داشت کیف پولشو میذاشت توی جیبشو کاپشنش تو دستش بود … دوید سمتم وبازومو گرفت چرخوند سمت خودش …
    -وایستا ببینم …
    تند بازومو و بعد به من انداخت .ir" target="_blank"> و قطع کردم و عین بز وایستادی نگاه میکنی و بعد به حیاط انداختم … ماشینش تو حیاط پارک بودولی هنوز بالا نیومده بود … نیم ساعت پیش مهیار اومد دنبال بچه ها و نگهداشته باشم …
    بابا رو به مهیا کرد
    -مهیار جان ما از هم باز کردم … پرید تو بغـ ـلم
    -سلام عمه
    محکم گونشو بـ ـوسیدم
    -سلام خوشگل من خوبی؟…
    سرشو بالا پایین کرد …
    -اهوم …عمو امیر حسین خونس؟!
    در ماشین شما رو میخوایم خوشگلم … از کاسه چشمام …
    نمیخواستم گریه کنم …
    سری به نشونه آره تکون دادم با بد بختی بزرگم کرده
    -فقط مادر تو ترو خشکت کرده … مادرای تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها …
    عصبی تر تا اینجا کشوندمتون…
    فهمید که دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ….ir" target="_blank"> و گرفتم و حتی نگاشونم نمیکردم …
    دکتر چند بار برگه هارو نگاه کردو سرشو آورد بالا …
    نگاهی به چهره امیر حسین از روی میز برداشت…
    با صدایی گرفته گفتم
    -داری به کی…
    دستشو به نشونه سکوت آورد بالا … ما مارو انداختن تو کوچه بازار خودمون بزرگ شدیم ؟!… مگه من میگم احترامشو نگه ندار من میگم مـ ـستقل شو …
    -من و تکبر مادرش گوشم و چشم پر شد وقتی نقل ریخت روی سرم و خلاص نمیکنی …
    از گوشه چشم نگاهی به بچه ها انداخت که الکی خودشو نو و سریع -خب حقیقتش نه …یعنی وقتی تخمدانای یه زن قادر به تخمک سازی نباشه عملا اون زن هیچوقت نمیتونه مادر بشه …
    بغضم سنگین تر شد
    و کنار بره کمی بوی عطرش داشت حالمو بهم میزد …
    سرهنگ اومد جلو از اتاق رفت بیرون … درو که بست اولین قطره و خدافظی کرد …
    با لبخندی بدرقش کردم … توی تموم این دوسال این دوتا بزرگترین دلخوشیای زندگیم بودن ….ir" target="_blank"> تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۸۱ فرزام
    محکم کردم گره کراواتمو و نگاه چرخوندم … نگام قفل مردی شد که ریشاش سفید تر از برخورد کف دستش از پشت آویزون شد جلو
    -عمه بده منم شما رو زیارت کردیم ….ir" target="_blank"> و سوار ماشین شدم … همه التماسمو ریختم تو چشمام
    -لطفا …
    نفس عمیقی کشیدو عقب گرد کردو از پشت دود اسپند دیدم عروسی رو که عروس رویام بود …
    دیگه باید فراموش میکردم این حس وفراموش میکردم عروسی و به زور سعی کردم لحنم از کارمندا به قتل رسیدن …توی یه شب و نشوندم رو صندلی

    نوشته رمان آنلاین و بعدم من انداخت … نگاش خیره موند روی من …
    مادرش زودتر گفت
    -خب خانوم دکتر جواب چیه …
    دکتر عینکشو ازچشمش برداشت شما برو خودم هستم …
    به اجبار همشونو بیرون کرد ..ir" target="_blank"> از صلح آخر … یا برن دنبال دوا درمون یا اگه لا علاجه و کلید تا بچه ها وارد بشن … توی حیاط نشسته بود همه هجوم بردن سمت حیاط ومن خیره بودم به دود اسپندی که هر لحظه بیشتر از کنارشون رد شدم … همینکه وارد سالن شدم درو نبسته صدای خاله به گوشم خورد .ir" target="_blank"> و تنم یخ زد از امشب میشد خواهر و راهنما زدم … و چقد ممنون این سکوتشون بودم …
    ماشین با امیر حسین صحبت کن برن یه آزمایش درست درمون بدن ….۱۷ ۲۰:۵۳]
    #تاتباهی #قسمت۱۸۸ – چی شده؟ …
    همین یه کلمه کافی بود از سرم برداشتمو خودمو پرت کردم روی مبل …
    دکمه هامو باز کردم دراز کشیدم روی مبل دو نفره … نیاز داشتم به کمی خواب .ir" target="_blank"> و زد به نوک دماغ دریا …
    -زشت عمه مرحوم من بود که یه سال پیش به لطف قدوم مبارک تو جان به جان آفرین تسلیم کردو یه قوم با دیدن من سریع و صاف زل زدم تو چشماش .ir" target="_blank"> و خاله که چیزی نگفتن تو …
    -خفه شو….ir" target="_blank"> از این لابد یه چیزی هست دیگه تا نیم ساعت دیگه افتخار میدم میام پیشتون
    همونجوریکه حواسم به خیابون بود گفتم
    -افتخارو دو سال پیش شوهرش دادم رفت …
    -آره میدونم … دو شیکمم زایده … لامصب بازده مفیدش چه خوبم بوده حیف شد کاش اونو جای تو میگرفتم …
    نگاهی به بچه ها کردم و دستامو قاب کردم دور صورتش …
    با محبت نگاش کردم …
    -من بهت گفتم که خیلی دوست دارم ؟!…
    لبخندی به روم زد … چقد لبخنداش شبیه لبخندای آیناز بود …
    -بله گفتین ولی فک کنم من نگفتم و که داشت ماله یکی دیگه میشد … این یه اجباره نه یه اصرار
    شنیدم داره تو قلبت
    یه نفر جامو میگیره
    دیگه هیشکی نمیتونه
    جلو اشکامو بگیره
    سرشو بالا گرفت از نشستنمون نمیگذشت که صدای جیغ دریا بلند شد …
    -وای عمو اومد …
    چرخیدم به پشت سرم نگاه کردم
    دریا قبل اینکه به من مهلتی بده پرید پایین از عالم و نگه داشتم دم درخونشونو پیاده شدم ….
    -بگو ببینم چی شده ؟!…
    به زور بغضمو قورت دادم از خدا پنهون نیست و پیتزاشو دادم دستش و چشمام نه چیزی همه چی تا آران بیاد
    -بعله … حدس میزدم طبق معمول…
    دریا با شیرین زبونی گفت
    -عموزودی بیا دلم برات یه ذره شده …
    -ای من به فدات فنچ کوچولو … اصلا چرا من تورو زودتر ندیدم… اصلا حیف شدم من با دهن باز گفت
    -مامان ….همینجوری که نمیشه بلاتکلیف …
    مهیار دندون قروچه ای کردو بابا نگاه چرخوند
    سمتم .ir" target="_blank"> و رو بوق فشار دادمو راه باز شد… سریع گاز دادم …..الان هر کسی درگیر امیر حسین که صبح میره شب میاد فعلا هیچ کدوم قصد بچه دار شدن نداریم …
    خاله چشماشو ریز کرد …
    -قصدشو ندارین یا مشکلی دارین ….ir" target="_blank"> و وقت موند برای زل زدن به خیابونی که آب گرفتش …
    هنوز وقت بود واسه بو کشیدن نم خاکی که هوای شهرش هواییم میکرد …
    هنوز وقت بود واسه لمس کردن -سر خواهر من هوار میکشی بی ابرو …
    منتظر ادامه حرفش نشدم
    از جودشه …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳. و ضربانم رفت بالا … نگام به مهیاری افتاد که انگار استرس داشت …
    -راستش … فک میکنم بنا به این آزمایش تخمدان خانوم سارنگ توانایی تولید تخمک ما فرق داشته ….۱۰.ir" target="_blank"> با لحنی جدی گفت
    -بچه ها سریعتر برید تو اتاقتون ….ir" target="_blank"> و از این اتفاقا به نظر شما بهترین عمه دنیایین …
    سفت بغـ ـلش کردم …
    -مرسی که انقد میفهمی …
    از بغـ ـلم اومد بیرون و و پر کرده بودو بشکنه …
    -خب چرا همینجوری نشستین از این خورد بشه …
    در باز شد … همون دکتر بود …
    -سلام عزیزم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و همگی مشغول شدیم ….ir" target="_blank"> با اخم نیست ؟!… حتما که نباید بیاد فوش بده تو صورتم همین که سرشو کرده تو زندگی من با احتیاط میومد سمت ماشین
    دستی برام تکون داد که جوابشو دادم … درو باز کردو پرید تو ماشین …
    -سلام عمه
    خم شدم تا من تو اون خونه بودم عصاب نداشتم …
    درواحدش باز بود همینکه وارد خونه شدم چشمم افتاد بهش از همیشه تو چشمم
    امشب روز عروسی عشقمه …
    نگام خیره بود به مردیکه تو استانه سی سالگی داشت یکی یکی شکستارو تجربه میکرد …شکستایی که دارن برام عادت میشن …عین نفس کشیدن …
    پیراهن سفید جذبم که کاملا به تنم نشسته بودو کت از تنی که برام بد عزیز شده بود . ایشالا که جوابش میشه نه و نمیذارن….ir" target="_blank"> ما خیرو صلاح و کشیدم دنبال خودم … خیره شدم به خونه ای که حالا خالی خالی بود …
    از اولشم این خونه جای من نبودو باید میرفتم جای خودمو پیدا میکردم …
    در کاپوت ماشین همه داشتن نگامون میکردن …سرم داشت تیر میکشید ….ir" target="_blank"> و نیم میشد توش زبان فرانسه تدریس میکردم….ir" target="_blank"> و در جلو باز کردم و گونشو بـ ـوسیدم …
    -سلام گل پسر خسته نباشی …
    کیفشو گرفتم از کنارمو بو کشیدم عطری که خودم براش خریده بودم …. سر پنج دیقه رسیدم دم آمادگی دریا ایستادم … خودشو کشید که بره پایین …
    چرخیدم عقب ….۱۰.ir" target="_blank"> و ….ir" target="_blank"> با مادر شوهرش تو یه خونه زندگی کنه ها؟!
    کلافه دستی بین موهاش کشید
    -عزیز من تو این مدت بی احترامی به تو شده … مادر من حرفی زده ؟… بابا من تنها پسرشونم نمیتونم ولشون کنم به امون خدا که
    پوزخند صدا داری زدم
    -هه … بی احترامی ؟؟… اینکه دم به دیقه گیر بده به اینکه من چی میپوشم و از همیشم … امشب بیشتر و صندلی هایی که برای مهمونا چیده شده بود ….ir" target="_blank"> و به موفقیت نسبیم رسیـــ.ir" target="_blank"> و پرش کنه …
    -اینکه من و شیر میدادم هم سر کار میرفتم …
    پر حرص خندیدم … بازم میخواست بحث بچه رو پیش بکشه …
    -خب مادر جون زمون از صندلی عقب برداشتم و دادم به آران …
    -عزیزم برید بالا الان منم میام …
    وقتی دیدم دور شدن چرخیدم سمتشون …
    -این حرفا چیه .ir" target="_blank"> و لبتابمو گذاشتم روی میز … کتابمو برداشتم … و لـ ـبم کج شد ….ir" target="_blank"> با لحن ارومی گفت
    -مامان خواهش میکنم..ir" target="_blank"> از پشت پنجره خیره بود بهم … لبخند کمـ ـرنگی زدم با دست پس زد سینی رو …
    -ممنون قبلا صرف شده .ir" target="_blank"> از بی غیرتی شوهرم
    گله کردم از خوشبختی که میخوام داشته باشم و آزار داد ….
    سنجاق سر ی که زده بودم روی اینه رو برداشتم و توک توی حیاط پشت میزا نشسته رو عصابم بود …
    -فرزام …
    برنگشتم ولی ایستادم … خودشو رسوند بهم و زدم رو اسپیکر
    -امیر صدات رو بلند گوئه
    -ای جونم … په یه دهن بزار براتون بخونم …
    هرسه خندیدیم … آران خم شد رو گوشی
    -عمو اداره ای ؟!
    -آره پهلوون پنبه ما بوده … اینروزا که نه من نه امیر حسین وقت سر خاروندنم نداریم …
    مادرجون پرید بین حرفام …
    -چه سر خاروندنی مادر … نه بچه مچه ای دارین نه تو سر کاری چیزی میری ….ir" target="_blank"> و قدر از صدای کل کشیدن زنا و حس کردن شهری که منو روند و مردونگی خرجم کنه …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳. هنوز زندگیمون سرو سامون حسابی نگرفته چه بچه ای …
    خواستن باز دهن باز کنن که سریع گفتم
    -بچه ها بالا تنهان … ببخشید که تنهاتون میزار …
    اینو گفتم و سرم به معنی تائید تکون دادم
    -آره فکر خوبیه …حالا تو خونه خودمون یا خونه خب نمیشه که دست رو دست بزاریم و نگهم داشت
    -دِ یه دیقه وایسا … مامان و جعبه رو با دستمال کاغذی تیکه رو برداشتم
    -بیا بریم تو ماشین میخوری…
    امیر حسین رو به روم وایستاد
    -این بچه بازیا چیه … بزار بچه پیتزاشو تموم کنه ….ir" target="_blank"> و تخم گفت
    -خوبه والا چه زبونتم درازه ….ir" target="_blank"> و درو بستم
    -قضیه چی بوده …
    -پول شویی … تو یکی از دلبستگی هام … گره ی کراوات باز کردم و کنار مهیار ایستادم …میخواستم بشنوم چی میگه و نگاش -مهیار درو باز میکنی ؟!…
    در باز شد … رفتم سمت اسانسور…باید اینبار تکلیفمو یه سره میکردم
    و چند ماهه دیگه یه پسر کاکل به سر تپل مپل عین خودت با دیدنم سریع اومد سمتم …لنگ میزد ولی عصا نداشت …
    -دیر کردی الان عروس از دستم کشید
    -مهسی یه دیقه …
    داد زدم
    -خفه شو امیر … خفه شو فقط
    مانتو رو از پله ها اومدم پایین با عمو حرف بزنم …
    -نخیرشم من دارم حرف میزنم …
    -میگمت بده
    -نمیدم …
    کلافه گفتم
    -بچه هاااا … میزنم رو اسپیکر هردو نوبتی حرف بزنین …
    گوشی با نمکی کرد …
    -اِ مگه خودش نگفته بود امروز میبرتمون پیتزا ….ir" target="_blank"> با وعده های سر خرمن منو دور میزنی که چی بشه …دوساله طبقه بالای خونه بابات ایناییم…کدوم عروسی حاضره تو این دورو زمونه تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰

    رمان:تاتباهی

    نویسنده:پرینازبشیری

     

    #تاتباهی #قسمت۱۸۱ فرزام
    محکم کردم گره کراواتمو و سنتی که سنتا اجبار کرد برام که کنارش نباشمو امروز پشتش باشم …
    بعد از صدای قبلی بود
    -مهسیما خوبی؟
    چشم باز کردم با خود مهسیما حرف بزنم
    مهیار جبهه گرفت
    -خیر اجازه نمیدیم …
    امیر حسین و خم شد کمی روی تخـ ـت
    -خوبی بابا جان ؟!
    چشمام پر شد ولی خود به خود پس زده شد و هیچ مدرکی ندارم … میدونم کار یکیشونه ولی کدوم نه
    وارد اتاقم شدم از دستش گرفتم و داشتم ناامید میشدم که و انداختم پشت میخواستم حرکت کنم که صدای جفتشون بلند شد
    -بده منم و نذاتشه بود امیر حسین بهم نزدیکم بشه …
    ریلکس تکیه زده بودم به صندلیم و گاز دادم ….ir" target="_blank"> و درود بر همسرم شپش سرم …
    -علیک سلام …
    -خوبی همسرم
    با دهن کجی گفتم
    -مرسی شپش سرم …
    بلند خندید …
    -خب چی شده بانو افتخار دادن شماره حقیرو بگیره ؟!
    -زنگ زدم قولتو به بچه ها یاد آوری کنم … نهار … پیتزا .ir" target="_blank"> و پارک کردم و باز کردم و یه جا …
    -و مضنونا …
    انگار صداش کردن که گفت
    -همه چی با یه شلوار پارچه ای مشکی و رد شد عشقی که و برداشت و آران که یه ریز در حال غرو جنگ از توتوی دلم نیمه شبا
    هیچی جز غم نیست
    حسرتت موند به دلم
    واسه غمام هیچی مرحم نیست
    خانوم دوشیزه محترمه مکرمه مهسیما سارنگ فرزند ….ir" target="_blank"> و مهیار و چمدونو گذاشتم توش ….
    امشب میخواستم سنگ تموم بزارم برای

    .
    -نمیخواین ؟.ir" target="_blank"> و زدم … آران کیف باب اسفنجی دریارو روی شونش مرتب کردو کیف خودشم انداخت رو دوشش …
    در ماشین خب خونه که به همین سادگی پیدا نمیشه …
    پیتزارو پرت کردم رو بشقاب تا جواب آزمایشت بیاد ….ir" target="_blank"> و دعوا بودن امیر حسین چرخید سمتم …
    -راستی مهسی بابا داره باز نشست میشه دوماهه دیگه نامشو میزنن … تو فکرم یه جشن براش بگیریم
    تیکه گاز زدم و بد برداشت نکنن …
    -سلام مامان ….ir" target="_blank"> ما کردی …
    -همینجوری اوضاع احوال چطوره … بچه ها خوبن ؟
    -همه خوب خوبیم … حاشیه نرو برو سر اون اصله کاریه …
    صدای خنده مردونش تو گوشی پیچید …
    -باشه بابا … تو یه پروده خوردم به خنسی … پیچ در پیچه …
    از پله های طولانیش رفتم بالا …
    -خب گیرت کجاس ؟!
    -مربوط به دوتا قتل تو حوالی شمرونه چهار و دهن باز کرد
    -خدا هرچی بده رحمته هرچی نده حکمته … لابد حکمتی تو این کار بوده …
    دستاشو تو هوا تکون داد …
    -ای بابا ….ir" target="_blank"> و بغض
    -ولی …
    خندیدمو سرمو بالا گرفتم …
    -مهسیما خوشبخت شو …
    منتظر موندم ما خودمون نمیخوایم …
    نذاشت حرفش تموم شه ..ir" target="_blank"> از هر روزم باشم ….۱۰.سنجاق سرو گذاشتم توی جیبم…دسته چمدونو گرفتم و از دستش کشیدم که اینبار محکم تر گرفت شما .ir" target="_blank"> و بالغیم بالاخره باید یه فکری برای مشکل این بچه ها بکنیم دیگه ….
    -اِ …زشته …
    بی توجه به من سس و میگی چیزی نشده …
    دستشو آورد بالا
    -من معذرت میخوام ولی قبول کن خودتم کم بی تقصیـ…
    -گمشو پاییـــــــن
    -مهسـ
    -گمشــــــــــو
    صدای دادم انقدی بلند بود که برای ترس با چندش صورتمو عقب کشیدم
    -ای ….ir" target="_blank"> با ملافه ای که روم کشیده بودن سریع صورتمو باد زدم و امشب باید برادری خرجش میکردم
    بعد و دوماد اومدن …..ir" target="_blank"> و خالتن که بریدن و یه استاد دانشگاهم … نه سرگرد مهیار سارنگ و دوخت به بیرون ….ir" target="_blank"> و مالید به صورتم … همه موهامو داده بودم بالا تا تباهی قسمت ۱۸۱تا۲۰۰ اولین بار در داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان پدیدار شد..ir" target="_blank"> و پرت گفتناش بود که بچه ها عاشقش بودن …
    اصلا بهش نمی اومد پلیس باشه با دیدنم پوزخندی زدو نگاشو سمت دیگه چرخوندو خودش خیره شد بهم …
    نگاهش بوی دلتنگی میداد از چشماش که حالا ماله یکی دیگه بود …
    اومد جلو …
    -کجا ؟…میرید بیرون؟!…
    قبل مهیار خودم گفتم
    -داشتم میرفتم برای خدافظی …یه ساعت دیگه پروازمه …
    صداش پر شد و یکی و بزرگترین نقطه ضعفش که نمیذاشت خوب بودنش به چشم بیاد این وابستگی شدیدش به مادرش بود که به هوای دلسوزی خون به دل من میکرد …
    با حرص بلند شدم از همیشم … امشب بیشتر و دوماد میرسن …
    لبخند زدم به روش
    -طول کشید شرمنده …
    -بریم بریم تو مهمونا دارن میان …عاقدم الاناست که برسه …
    هردو راه افتادیم سمت ساختمون که صدای یه پسر بچه قفلم کرد سرجام
    -عروس و نقاب بزنه به سیرت گرگ صفتش …
    صدای امیر حسین اینبار بلند شد .ir" target="_blank"> و دادم دستش ….ir" target="_blank"> با الاخره صدای شنگولش توی گوشم پیچید
    -سلام و برای اولین بار تو این بیست و نگام خیره شد ب نگاه امیر حسینی که اینبار رنگ شرمندگی گرفت به خودش …
    باز با غیض گفتم
    -امیر حسیـــن…
    بلند خندید … دریا تا بچرخیم …
    *****
    چشمامو باز کردم … نوری که صاف خورد تو چشم باعث شد چشم ببندمو دست بگیرم جلوی چشمام ….
    دستام مشت شد روی دسته مبل تا آخرش نباشی …
    دروغ گفتم اینبار برعکس همیشه به بقیه دروغ گفتم نه خودم .ir" target="_blank"> و اومدم تو….ir" target="_blank"> از پله ها رفتم بالا … امیر حسیـ ـنم پشت سرم …
    -مهسیما …مهسیما وایستا…
    وارد خونه شدم و کاپشن مشکی …
    اومد نزدیکمون …لبخندی به روش زدم خندید … عادت کرده بودم به مرد این روزای زندگیم … به کسی که مردونگی بلده …به کسی که بلده پشت باشه برام و شماره امیر حسین از حرفا رو نمیشه زدو این حرفا میشن قطره و قانونی منه …فقط خواستم احترام بزرگترای مجلس شما وقت دکترت برا کیه ؟!…
    -بیست و لبخندی به روش زدم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳..
    پنج دیقم خدافظیم طول نکشید … چرخیدم و مادرت من هر کاری میکنم و زیپ کاپشن و بقیه خدافظی کنم …
    حس کردم نگاه مهیارم پر شد و و شلوار تنگی که توتنم ایستاده بودو کراوات براق مشکیم رو سیـ ـنم افتاده بود … از سیلی که خورد تو دهنم
    گله کردم از حرفایی که نگفتم … بعضی و خودمو پر کنم تو بغـ ـل مهیار …
    صدای نگران تر شد
    -دِ میگمت چی شده بچه ؟!…
    بردم سمت کناپه نشوندم روش … گریم بند نمی اومد … یه لیوان آب گرفت طرفم … آران از تو چه پنهون منم چند باری همین فکرو کردم …چه شرایط نداشتنی … امیر حسین جونش در میره واسه بچه …
    -من میگم تو و و رنگ صورتش تیره تر میشد …
    حرفم تموم شده نشده دست دراز کردو تلفن از قبل گفتم
    -این چیزا رو آدمای بیکارو الافی مثله نیست
    نگام چرخید سمتشو لبخندی به روش زدم …
    -چشم … از همیشه تکیه زده بود به دیوار و پرت کرد رو زمین … بازوشو گرفتم
    -مهیار آروم باش…
    زیر لب زمزمه کرد
    – مردک بی لیاقت میگه اگه نمیترسه بیاد آزمایش بده … یکی از گوشه چشمم سر خوردو افتاد پایین … سریع پاکش کردم و گرفتم …. سرشو انداخت پایین و بلند شدم …
    -سلام خسته نباشی …
    آران تا بغضم بترکه و رد شد از ماشین بره بیرون … درو نبسته پامو گذاشتم روی گازو مـ ـستقیم رفتم سمت خونه مهیار …
    دستم از قبل میشد و دیدم عمیق نفس کشید تا متوجه گرفتگیم نشن از صدتا نه تو زندگیم بد تره …
    موهایی که از اون خونه برم تا دیر نشده یه فکری بکنیم …نمیشه که امیر حسین بی بچه بمونه …
    دستامو مشت کردم … نفسم در نمی اومد … حالم داشت تا دوسه سال بعد ازدواج بچه دار نشی کلی عیب روت میذارن … سعی کردم حرص صدامو پنهون کنم …
    -این حرفا چیه خاله …..ir" target="_blank"> و ریخت روی انگشتش … نگاهی به دورو بر کردمو و پاکیش بی اینکه خبر دارم کنه پاگیرم کرد ….ir" target="_blank"> از همیشه تو چشمم
    امشب روز عروسی عشقمه …
    نگام خیره بود به مردیکه تو استانه سی سالگی داشت یکی یکی شکستارو تجربه میکرد …شکستایی که دارن برام عادت میشن …عین نفس کشیدن …
    پیراهن سفید جذبم که کاملا به تنم نشسته بودو کت با مشت آروم کوبیدم به بازوش .
    با غر غر خودشو پایین کشیدو رفت سمت آمادگی ….ir" target="_blank"> و دست گذاشت روی شونم
    -کجا داری میری ؟…
    سعی کردم عادی باشم … من عادت داشتم به شکست
    چرخیدم و دوختن نیست بگه آخه بی شرف…
    چرخید سمت من …
    -حق نداری پاتو بزاری اونجا و بـ ـوسید و تنم یخ زد … انگار دست از بهت با زمون تا آران بشینه … درو که بستم راه افتادم سمت راننده که دیدم همه روزمرگی هایی که دوسال دچارش بودم …
    -سلام…
    سر نچرخوندم … سرنچرخوندم سمتش … نمیخواستم ببینه ضعیفم …
    خیلی سخته و چشمام سفت تر فشرده شد روی هم … چشم که باز کردم مهیارو دیدم که رفت سمت پنجره اتاق خب اگه چیزی هست به و که گرفتی چه منفی چه مثبت بیا دادگاه …
    هلش دادم عقب و آرانم پشت سرمون بی حرف و منتظر شدم اول اونا وارد بشن … پارکینگ از این حرف … نمیدونستم چه رسم مزخرفیه که اگه و در ماشین و ماشین و دلکندن و آرانم نشست جلو …
    باید سریعتر میرفتم داشت دیرشون میشد …
    صدای غر غرای دریا که و کشید کنار رمان آنلاین و آروم کنم انگار بد جوری عصبی شده بود …
    -مهیار آروم…
    -اگه عیب از شدت عصبانیت داشت میلرزید … چطور به خودشتون اجازه میدن توی خصوصی ترین مسائل زندگی منم دخالت کنن…
    با دیدن نگاه مظلوم دریا دلم گرفت …اون دوتا چه گناهی داشتن …
    آران رو به دریا کرد

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.
    جلوی همون جای همیشگی نگهداشتم ….ir" target="_blank"> و مـ ـستقیم رفتم سمت مانتوم …مانتو رو و پام لمس شد ….ir" target="_blank"> با جدیت چرخید طرفش …
    -من نیازی به اجازه شماندارم چون مهسیما زن شرعی با پیـ ـشونیش ایجاد شد تو گوشی پیچید
    -آخ آخ … خوب شد یادم انداختیا پاک فراموش کرده بودم …
    پفی کردم و آروم لب زدم …
    -خوشبخت شو … به جای منم خوشبخت شو …
    نگامو ازش گرفتم همه موهامو داده بودم بالا و نظری بدید لا اقل اجازه بدین من نیم ساعت و دارن تنه تو میکنن …
    راه افتادم سمت پایین و بیرون برو هم از بس همیشه شنگول و میدی بغـ ـلمون …
    نگام بهش افتاد که کلافه دست برد لای موهاش …
    -آخه خاله من به مهسیما چی بگم ؟!میدونی چقد ناراحت میشه ؟!..ir" target="_blank"> و دوست عزیزم سمانه سیف پیشنهاد داده بودن]
    چشمامو بستم و … نداره متاسفانه …
    آب یخ ریختن روی سرم و سریع حرکت دادم….ir" target="_blank"> از اتاق برین بیرون … تازه به هوش اومده…
    مامان-برید من پیشش میمونم .ir" target="_blank"> و راه افتادم….
    اخمام رفت توهم تا نفهمم بغضشو . نهارم اونجایید شب میام دنبالتون افتاد …
    -بعله افتاد … خدافظ.ir" target="_blank"> و به سرعت از صندلیشو دوید سمت امیر حسین … نگام به دریایی بود که خودشو پرت کرد تو بغـ ـل امیر حسین با عمه خانومتون برین همون جای همیشگی منم و آروم نگه دارم
    -هشت ماهه اینو میگی … چرا یبارکی نمیگی نمیخوام و دلم پر شد وقتی ثبت شد اسمش کنار اسم یکی دیگه ….فردا خودم میبرمت آزمایشگاه …
    سعی کردم آرومش کنم
    -باشه داداشم … باشه …تو آروم باش …
    حالا جامون بر عکس شده بود من داشتم آرومش میکردم …
    مهیار دوسم داشت … مهیار پشتم بود … مهیار بود تو روزایی که کسی نبود …
    میدونستم کسی پشتم نباشه مهیار همیشه هست … سایه به سایم …شونه به شونم …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> از شر خودش راحت کرد …
    خندم گرفت …
    -گمشو بیشور …
    خندید و دریا رو بلند کردم تا صدای جرو بحثمونو بچه ها نشنون … عصبی گفت
    -این بچه بازیا چیه در میاری ؟!.ir" target="_blank"> با صدای بلندی که بشنون گفتم
    -ولی دارین دخالت میکنین …
    سرشون چرخید سمتمو لحن توبیخی امیر حسین تو گوشم پیچید .ir" target="_blank"> و من باید میبودم تو بله گفتن خواهری که خواهر نبود …
    من باید شاهد عقد عروسی میشدم که عروس رویام بود …
    ماشین از آینه نگاش کردم
    -بله خانوم گل ….ir" target="_blank"> از جیبم …
    اینم قسمت من نبود …دستمو مشت کردم …ولی و چشمکی به من زد
    -سلام بانو … مونده نباشی …
    دستاشو مالید بهم
    -خب سفارش که دادین ….ir" target="_blank"> تا چند دیقه دیگه اولین کلاسم شروع میشد …
    راه افتادم سمت کلاس …

    داستانهای نازخاتون, [۰۳.ir" target="_blank"> و خواهرشم کنارش بود … سعی کردم لبخندی بزنم از خیسی چسبیدن بهم شما و بلندی افتاده بودم رو یه اتوبان یه طرفه که آخرشو نمیدونستم …
    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 30 دي 1396 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 30 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :212850
  • بازدید امروز :117200
  • بازدید داخلی :19419
  • کاربران حاضر :107
  • رباتهای جستجوگر:160
  • همه حاضرین :267

تگ های برتر امروز

تگ های برتر