تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


افزایش کارکرد مغز با خواندن داستان/ ترجیح رمان به داستان کوتاه نزد عصب‌شناسان

عصب‌شناسان به این نتیجه رسیده‌اند که خواندن رمان می‌تواند کارکرد ذهن را در سطوح مختلف افزایش دهد. آزمایش‌های جدیدی بر مبنای تأثیر خواند داستان روی ذهن در دانشگاه «اموری» در ایالت «آتلانتا» صورت گرفته و مقاله‌ای نیز در این زمینه با عنوان «تأثیرات بلندمدت و کوتاه‌مدت رمان بر اتصالات مغز» اخیرا در مجله تخصصی «اتصال‌های مغز» به چاپ رسیده است.
 

                           
 

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از  psychologytoday محققان دریا
این مطلب تا کنون 181 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
181 بازدید
افزایش کارکرد مغز با خواندن داستان/ ترجیح رمان به داستان کوتاه نزد عصب‌شناسان

اعلام اسامی داستان های رسیده به دوسالانه ی داستان کوتاه نارنج در 10 روز اول

سایت رسمی دو سالانه ی داستان کوتاه نارنج اسامی یکصدو سه، اثر رسیده به دبیرخانه نارنج را منتشر کرد . این دبیرخانه اعلام کرد دوستانی که برای ارسال اثر از طریق gmail مشکل دارند می توانند به قسمت ارسال اثر سایت رسمی دوسالانه به ادرس http://naranj.org/مراجعه نموده و داستان های خود را برای ما ارسال کنند.
این مطلب تا کنون 111 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
111 بازدید
اعلام اسامی داستان های رسیده به دوسالانه ی داستان کوتاه نارنج در 10 روز اول

+داستان آموزنده+داستان پند آموز

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شدو قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنیدنخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی
این مطلب تا کنون 100 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
100 بازدید
+داستان آموزنده+داستان پند آموز

داستان طنز

یه مرد امریکایی به نام لنگه برای سفر به جایی سوار کشتی میشه.هفته بعد برمیگرده.دوستاش ازش می پرسن: کشتی چطور بود؟میگه خیلی اضطراب داشتم هی ناخدای کشتی میگفت:لنگر رو بندازین تو اب!لنگرو بندازین تو اب! دوستاش از خنده داشتن میترکیدن.
این مطلب تا کنون 163 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
163 بازدید
داستان طنز

دو داستان 2

 
 
 
پرسه در حوالی زندگي
 
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود: اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگي سرطان سینه می گرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
 
..............................................................
عدالت
 
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت‌ آن زن کره ها را به صورت دایره
این مطلب تا کنون 219 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
219 بازدید
دو داستان 2

اول داستان

سلام من امینم ادمین این وبلاگ سال 91 ساختم این وبلاگو یکی دو ماه پیگيری داشتم که به سر وسامون برسه ولی بعدش در کیر این امتحانا و کنکورو این چیزا شدم یادش بخیر اون روزا با صادق (پسرخاله) شروع کردیم توی این 3 سال خیلی اتفاقا افتاد از جمله مهمترینشون اشنایی با مانیا البته اشنایی که نه فقظ دیدمشو تو نگاه اول دلو باختم حالا ادامه چیزارو میگم فقظ بگم که دیر رسیدم یکم دیر خدا نکنه از اون دیر رسیدنایی باشه که نشه درستش کرد 
این مطلب تا کنون 150 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
150 بازدید
اول داستان

داستان

هنگامی
که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که
...
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله
وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به زیر افكن تا افسون
افسانة گيسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت
را ببند تا طنین صدای سحر انگيزش را نشنوی كه مسحور شیطان میشوی. از او حذر كن كه یار
و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خ
این مطلب تا کنون 67 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
67 بازدید
داستان

داستان

در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در پاسخ فقط یک جمله نوشت: ''شجاعت یعنی این'' ... و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داد و جلسه امتحان را ترک کرد. برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشت و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. فكر می كنید آن دانش آموز چه كسی بود؟ این محصل کسی نبود جز: دکتر علی شریعتی   اینجا در دنیای من گرگ ها هم افس
این مطلب تا کنون 65 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
65 بازدید
داستان

داستان

 
 
آنسوی پنجره
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون
این مطلب تا کنون 91 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
91 بازدید
داستان

داستان

داستان جالب
اینقدر این قصه زیباست که حتی اگه شنیده باشین باز هم تکرارش دلنشینه
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری
نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.دختر ج
این مطلب تا کنون 72 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
72 بازدید
داستان

داستان

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شِن»
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز
او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری
نمییابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر
این مطلب تا کنون 66 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
66 بازدید
داستان

داستان من - فصل 2

داستان جنو راپسJenorapesفصل 2 
جنو نمُرد ، چون کسی که عقل پر قدرتی داشته باشد نمی میرد. جِنو با فکرش گلوله ها را جلوی سینه اش نگاه داشته بود؛ او گلوله ها را برگرداند و بعد همه ی گلوله ها به پای یکی از دزد ها خورد بقیّه ی دزد ها که قدرت جنو را دیدند فرار کردند. 
آن دزد تیر خورده زمین افتاده بود و جنو هم همان طور دست بسته مانده بود تا پلیس ها امدند و هر دوی آنان را به پاسگاه بردند و دزد را به زندان انداختند و از جِنو سؤال پرسیدندتا بقیه دزد ها را پیدا کن
این مطلب تا کنون 111 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
111 بازدید
داستان من - فصل 2

داستان

 ... صعود از دیواره به شیوه ضرب دری پیش میرفت. وسط دیواره بودیم – 4 طول بلند صعود کرده بودیم. نویت من بود.رسیده بودیم به یه کابل زنگ زده حدود 10 متری به چپ تراورس میکرد.
عباس گفت برو. کارابین خود حمایت رو زدم به کابل.کولم سنگينی میکردوکابل تقریبا تا زانوهام بود .حالم در حال تحول بود .به همه چی فکر میکردم ... وسط مسیر گيره ها ریز وریز تر میشدن به شوخی به عباس گفتم بیا برگردیم.
رسیدم به کارگاه . من اون محمود 10 متر قبل نبودم....
 دیواره قلعه ماران-استان گل
این مطلب تا کنون 69 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
69 بازدید
داستان

داستان " گاو بی دم "

داستان " گاو بی دم "
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.
من سه گاو نر را آزاد می کنم ، اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگيری من دخترم را به تو خواهم داد.
 
مرد قبول کرد. در طویله ی اولی که بزرگترین گاو بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگين ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
 
دومین در طویله ک
این مطلب تا کنون 111 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
111 بازدید
داستان " گاو بی دم "

داستان

1_دزد باورها:
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
 
2_درویش یک دست:
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگي می‌کرد و
این مطلب تا کنون 167 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
167 بازدید
داستان

داستان

یک بار به یک عروسی دعوت شده بودم، عروس به‌ام پیشنهاد کرد که دوتا دیگر
از مهمان‌ها، خانم و آقای رابرتز نامی که تا آن روز ندیده بودم‌شان، مرا
از نیویورک به محل مراسم ببرند. یکی از روزهای سرد آوریل بود، رابرتزها یک
زوج چهل‌وچندساله بودند که در راه کانتیکت به‌قدر کافی دوست‌داشتنی به‌نظر
می‌رسیدند. البته از آن‌هایی نبودند که بخواهی یک آخر هفته‌ی طولانی را
باهاشان بگذرانی اما روی‌هم‌رفته بد هم نبودند.
به‌هرحال، در جشن عروسی عده‌ای زی
این مطلب تا کنون 76 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
76 بازدید
داستان

داستان بنر

داستان بنر
خدا اونا رحمت کنه تا وقتی که زنده بود مثل خیلی های دیگه از زنده بودنش خبر نداشتند و فراموشش کرده بودند و اصلا خبر نداشتند که یه همچین آدمی هم وجود داره .
البته تا وقتی در اون اداره کار میکرد و گاه به گاه مردم را سر کار میگذاشت به دلیل همین سر کاری ها بعضیا خصوصا قدیمیا  به خاطر همین کارا.........
بقیه در ادامه مطلب
این مطلب تا کنون 321 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
321 بازدید
داستان بنر

داستان طنز

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟پسر: آره عزیز دلم . . .دختر: منتظرم میمونی ؟پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند و گفت ، منتظرت میمونم عشقم . .دختر: خیلی دوستت دارم . .پسر: عاشقتم عزیزم . ...بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت ، به هوش می آمد ، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد ..پرستار : آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی . .دختر: ولی اون کجاس
این مطلب تا کنون 134 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
134 بازدید
داستان طنز

داستان های یک خطی

داستان های کوتاه یک خطی هم داریم که به آنها مادر داستان های دیگر مادرِ داستان های بزرگ و یا کوچک می گویند که در دنیا کم نظیر یا بی نظیر هستند وبسیار مشهور . شاید شما آن داستان های بسیار کوتاه را شنیده یا خوانده اید  . شما هم می توانید آنها را برای ما بنویسید یا آدرس آن ها برایمان بفرستید . آدرس ما : www.yasmahzyar@gmail.com 
این مطلب تا کنون 172 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
172 بازدید
داستان های یک خطی

داستان

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،پیرمرد و جوان مشغول قربانی کرد
این مطلب تا کنون 372 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
372 بازدید
داستان

داستان فقر

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگي می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !پدر پرسید : آیا به زندگي آن ها توجه کردی ؟پسر پاسخ داد : فکر می کنم !پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما د
این مطلب تا کنون 84 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
84 بازدید
داستان فقر

داستان

داستانی از نقل قول یکی از دوستام.  دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین، دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز
این مطلب تا کنون 288 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
288 بازدید
داستان

داستان مرد سقا و خرش

در زمان های قدیم سقای فقیری زندگي می کرد که خر لاغری داشت.سقای تنگدست هر روز کوزه های پر از آب را بار خرش می کرد و برای فروش به شهر می برد. از آنجایی که حیوان بیچاره همیشه گرسنگي می کشید و بارهای سنگينی حمل می کرد، جثه ی لاغر و ضعیفی داشت. روزی از روزها میر آخور (مسئول اسب های دربار پادشاه)، سقا و خرش را دید و گفت: چه بر سر این خر بیچاره می آوری که از او جز استخوان و پوست چیزی باقی نمانده؟سقا با ناراحتی پاسخ داد: راستش را بخواهید بخاطر فقر و تنگدستی
این مطلب تا کنون 31 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
31 بازدید
داستان مرد سقا و خرش

داستان

مردی برای اعتراف نزد کشیشی رفت . مرد:»پدر مقدس مرا ببخش.در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم.کشیش:»مسلماُ تو گناه نکرده ای ،بلکه ثواب کرده ای.مرد:»اما من ازش خواستم ،برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بدهد.کشیش:»البته این یکی زیاد خوب نبوده ،اما بالاخره تو جون اون آدم را نجات داده ای.بنا براین :من تورا میبخشم و بخشیده می شوی پسرم.مرد: اوه ،پدر این خیلی عالیه،خیالم راحت شد.حالا می تونم یه سوال دیگه بپرسم؟کشیش :چی می خوای بپرسی
این مطلب تا کنون 234 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
234 بازدید
داستان

داستان مرد و پسر بچه !

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداخت
این مطلب تا کنون 97 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
97 بازدید
داستان مرد و پسر بچه !

داستان تلخ...

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …یک آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینه گوشت بده ننه !قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فَقَط اشغال گوشت میشه ننه … بدم؟!!پیرزن یکم فکر کرد و گفت:
این مطلب تا کنون 72 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
72 بازدید
داستان تلخ...

داستان شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داو
این مطلب تا کنون 74 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
74 بازدید
داستان شام آخر

داستان زن بی وفا

کیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگر
این مطلب تا کنون 77 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
77 بازدید
داستان زن بی وفا

داستان های پدر بزرگ

  داستان های پدر بزرگ مجموعه خاطرات مرحوم سید عسگری میرکمالی می باشد که سال های پیش برای نوه اش سید رضا تعریف کرده بود ، به گفته سید رضا تنهایی پدر بزرگ موجب شد که او شب ها در خانه اش بخوابد و چون پدر بزرگ تلویزیون نداشت که او را سر گرم کند به نوه اش می گوید که اگر هر شب پیش من بیایی خاطراتی برایت تعریف می کنم که بسیار بهتر از فیلم های تلویزیون است سید رضا قبول می کند و پدر بزرگ هر شب داستانی زیبا برای وی تعریف می کند تا اینکه پدر بزرگ فوت می کند
این مطلب تا کنون 314 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
314 بازدید
داستان های پدر بزرگ

داستان آموزنده

بزرگى با شاگردش از باغى میگذشت..
چشمشان به یک کفش کهنه افتاد.. شاگرد گفت :گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند،بیایید با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم..
استاد گفت :چرا براى خندیدن خودمان او را ناراحت کنیم..؟بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین..مقدارى پول درون آن کفش قرار بده.. شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول،مخفى شدند..
کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مر
این مطلب تا کنون 185 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
185 بازدید
داستان آموزنده

صفحات

     1 

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز

تبلیغات

ads2

تبلیغات

ads3

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر