تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده
نتيجه جستجو براي \"معنی یکی مرد بود اندر آن روزگار\" - تعداد نتايج: 100 - نمايش صفحه 1 از 10 صفحه

هی روزگار...

 
این روزهادلتنگمباور کن این يکي دیگر شعر نیستگـاهــــی لـال مـــی شود آدمحـرف دارد!!ولــ ـــ ـ ـ ـ ـیکلمه نـدارد ...
 
 
خیانت را شاید بشود تحمل کرد ؛ به فراموشی سپرد ...
 اما جواب هر کدام از این
 " مگر من چه کم داشتم " های آخرش ...
 برای ویران کردن یک زندگی کافیست ...
این مطلب تا کنون 193 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
193 بازدید
هی روزگار...

روزگار

سیگاری نیستم
اما
هنوز
از بهمنی میکشم که پدرانمان سال 57 روشن کردند..............
من مصلحت نمیدانم چیست!
بلدش هم نیستم
نظر میدهم 
مینویسم میگویم 
فریاد میزنم
اما مصلحت توی کتم نمیرود این کلمه ی مصلحت
داغ میزند روی پیشانیم
خیلی وقت است که از این حرفا گذشته کارمان
مصلحت؟!
نچ تمام شد اینجا فقط باید داد زد
 
منبع : برای وطنم هر چند
این مطلب تا کنون 116 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
116 بازدید
روزگار

هی روزگار

ما “”مـــرد”" هستیم! دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است! صورتمان ته ریشى دارد! گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست! جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و سیـــــگار دود میــــکنیم! ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم! دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی.. با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم.. تا تو آرام شوى! آنقــــدر مارا نامــــرد “”نخوان”"! آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را”"نسنج”"! ف
این مطلب تا کنون 97 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
97 بازدید
هی روزگار

شعر روزگار تلخ

yasha torky elim shad yasha azarbayjanm
  
سلام به دوستان عزیزم اومیدوارم خوب باشیدمن بعدازمدتهاتونستم یک آپ کوچولو کنم ازهمین جا به
 
مردم  ایران وبه خصوص مردم بزرگ اذربایجان درگذشتکان زلزله اخیر اذربایجان رو به همه تسلیت 
میگم وبرای باز ماندگان روزهای خوش ارزومندم :
 
وبرای امروز اپی خارج از مطالب وبلاک را دارم شعری که بسیار زیبا بود رو خواستم بروز کنم
  
 
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
 
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
 
شکنجه بیشترازاین که پیش چشم خو
این مطلب تا کنون 63 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
63 بازدید
شعر روزگار تلخ

هی روزگار

دلم گرفتست از روزگاری که سیاهی فوج فوج دیده میشود
 
 
 
قبل ها تن هر کسی یک تابستان داشت آن هم تابستان داغ بدن معشوقه و همسرش بود
 
 
 
چه شده است مارا؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
 
بدن هامان تابستان ها دیده اند
 
 
 
هوس ها چشیده اند
 
 
 
پرده ها دریده اند
 
 
 
حیاها بریده اند
 
 
 
دل ها شکسته اند
 
 
 
و آبروها برده اند
 
 
 
در دنیایی می اندیشیم و زندگی میکنیمو قدم بر میداریم
 
 
 
که تفکر فروشی ارزشی کمتر از تن فروشی دارد
 
 
 
به کجا خواهیم رسید با این طرز فکر؟

این مطلب تا کنون 128 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
128 بازدید
هی روزگار

در حیص ‌و بیص روزگار

اصلاً همین‌که دورهم بودیم صفا داشت. همین‌که یک فرش رنگارنگ در حیاط پهن می‌کردند و گونی‌برنج را روی آن ولو می‌کردند، کیف داشت. همین‌که زنان، از فامیل و خویش‌وقوم گرفته تا همسایه، سینی به دست، کاسه‌کاسه برنج برمی‌داشتند و توی سینی می‌ریختند و پاک می‌کردند، لذت داشت. این‌که بچه‌ها در حیاط، شلوغ می‌کردند و مادران‌شان گه‌گاهی نهیب می‌زدند که «علی! ول‌کن دستشا، می‌خوره زمین» یا «فاطمه! بلندشو از رو خاکا!» یا گاهی تشر که «حسن! ببند اون
این مطلب تا کنون 14 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
14 بازدید
در حیص ‌و بیص روزگار

روزگار

شراره های بی امان ازقلب سنگ روزگاربرقلب عاشق می رونددریادلان وعاشقان باقلب عشق وبی هراسبرقلب دریامی زننددریابه خشم ونفرت ودریادلانش استواردرراه اوچون آهنین دریادلان روزگاردرراه عشق است هردلی محکم چوکوه آهنیندرراه عشق وعاشقی هرقلب وچشم است آهنینبایدبه رنگ انتظاررنگ چودریایی کشیدبرقلب سردو یخ زده شمع فروزانی کشید
این مطلب تا کنون 79 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
79 بازدید
روزگار

روزگار

روزگار بدی برای ما، زنهاست
...
ژیگول می بینی، می ترسی ...
ماشین مدل بالا از کنارت رد می شه تو خیابون، می ترسی ...
ماشین قراضه رد می شه، می ترسی ...
موتوری با اون نگاه کثیفش از کنارت ویراژ می ده، می ترسی ...
کنار خیابون یه پیرمرد نشسته تو سایه درخت و با همون عینک ته
استکانیت نگاهت می کنه که باد بزنه و مانتوت کمی بره کنار، می ترسی
...
کنار خیابون یه دسته مرد وایستادن و مثل گرگ نیگات می کنن، می ترسی
...
سوار تاکسی و کرایه ایی هم بخوا
این مطلب تا کنون 57 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
57 بازدید
روزگار

هی روزگار

کاش میشد هیچ کس تنها نبودکاش میشد دیدنت رویا نبودگفته بودی با تو می مانم ولی...رفتی و گفتی و اینجا جا نبودسالیان سال تنها مانده امشاید این رفتن سزای من نبودمن دعا کردم برای بازگشتدست های تو ولی بالا نبودباز هم گفتی که فردا میرسیکاش روز دیدنت فردا نبود  

خسته ام، خسته ای تنها و غریب در دل شب که از تکرار شبهای بی لبخند، از تکرار ورقه های سپید تنهایی، که هر شب بی هیچ نوشته ای، بی هیچ نقش و نگاری ورق میخورند، دلگیرم
نمیدانم ستاره شمردنها تا به کی
این مطلب تا کنون 82 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
82 بازدید
هی روزگار

روزگار

 روزگار عجیبیست  يکي در کاخ میخوابد و دیگری در کوخ .يکي زندگی میکند و دیگری زنده میماند .يکي رویای دمپایی پلاستيکي دارد دیگری رویای دور انداختن  آدیداسهایش .يکي حسرت دیدن مادرش و دیگری فکر رهایی از خانواده اش .يکي برهنه با اتل بازی کردن و دیگری با غر زدن x-box  بازی کردن .و........ پشت پرده های روزگار بازی های زیادی میگذرد که از ان  بیخبریم  و روز های زیادیست که از یاد برده ایم خودمان  دنیایمان را میسازیم ...
این مطلب تا کنون 76 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
76 بازدید
روزگار

صفحات

گنجور » فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲

https://ganjoor.net/ferdousi/shahname/jamshid/sh2/
یکی مرد بود اندر آن روزگار. ز دشت سواران نیزه گذار. گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد. ز
ترس جهاندار با باد سرد. که مرداس نام گرانمایه بود. به داد و دهش برترین پایه بود. مراو را
ز دوشیدنی چارپای. ز هر یک هزار آمدندی به جای. همان گاو دوشابه فرمانبری. همان تازی اسب
گزیده مری. بز و میش بد شیرور همچنین. به دوشیزگان داده بد پاکدین. به شیر آن کسی
را  ...


چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی مرد بود اندر آن روزگار , ز ... - پرسه

https://parsseh.ir/چنین-گفت-فردوسی-پاکزاد-يکی-مرد-بود-اند.html
 ...

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی مرد بود اندر آن روزگار , ز دشت سواران ...

https://parsseh.com/چنین-گفت-فردوسی-پاکزاد-يکی-مرد-بود-اند.html
 ...

یکی مرد بود اندر آن روزگار

http://www.sherfarsi.ir/ferdowsi/یکی-مرد-بود-اندر-آن-روزگار
8 آوريل 2015  ...

پادشاهی جمشید - Tebyan - تبیان

https://article.tebyan.net/254448/پادشاهی-جمشید
14 آگوست 2013  ...

شاهنامه فردوسي - جمشيد - شماره ٢ - نوسخن

http://www.nosokhan.com/Library/Topic/08VY
يکي مرد بود اندر آن روزگار. ز دشت سواران نيزه گذار. گرانمايه هم شاه و هم نيک مرد. ز
ترس جهاندار با باد سرد. که مرداس نام گرانمايه بود. به داد و دهش برترين پايه بود. مراو را
ز دوشيدني چارپاي. ز هر يک هزار آمدندي به جاي. همان گاو دوشابه فرمانبري. همان تازي اسب
گزيده مري. بز و ميش بد شيرور همچنين. به دوشيزگان داده بد پاکدين. به شير آن کسي
را  ...


معنی ضحاک | لغت نامه دهخدا - پارسی ویکی

https://www.parsi.wiki/fa/ae1d6d7e50834b0bbf7ad6ca6366d058
 ...

معنی نیزه گذار | لغت‌نامه دهخدا

https://www.vajehyab.com/dehkhoda/نیزه+گذار
(ناظم الاطباء). || کنایه از اعراب است ، و در این ابیات منظور از دشت سواران نیزه گذار
سرزمین تازیان است : یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار. فردوسی . ز
دشت سواران نیزه گذار سپاهی بیامدفزون از شمار. فردوسی . کمر بسته خواهیم
سیصدهزار ز دشت سواران نیزه گذار. فردوسی . جست‌وجوی نیزه گذار در واژه‌نامه‌های دیگر
نگارش معنی  ...


[PDF] 

ﮔﻔﺘﺎر اﻧﺪر ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﻋﺎﻟﻢ

https://azargoshnasp.net/famous/ferdowsi/shahnameh.pdf
ﺧﺮد رهﻨﻤﺎی و ﺧﺮد دﻟﮕﺸﺎی. ﺧﺮد دﺳﺖ ﮔﻴﺮد ﺑﻪ هﺮ دو ﺳﺮای. ازو ﺷﺎدﻣﺎﻧﯽ وزوﻳﺖ ﻏﻤﻴﺴﺖ. وزوﻳﺖ ﻓﺰوﻧﯽ
وزوﻳﺖ ﮐﻤﻴﺴﺖ. ﺧﺮد ﺗﻴﺮﻩ و ﻣﺮد روﺷﻦ روان. ﻧﺒﺎﺷﺪ هﻤﯽ ﺷﺎدﻣﺎن ﻳﮏ زﻣﺎن. ﭼﻪ ﮔﻔﺖ ﺁن ﺧﺮدﻣﻨﺪ ﻣﺮد ﺧﺮد. ﮐﻪ داﻧﺎ
ز  ...


دشت سواران نیزه گذار - مهرمیهن

http://www.mehremihan.ir/1013343-دشت-سواران-نیزه-گذار.html
جلیل ضیاءپور در کتاب " مادها و بنیانگذاری نخستین شاهنشاهی در غرب فلات ایران "
درباره ی دشت سواران نیزه گذار نوشته است : این دشت باید محل زندگی مرداس ( پدر
ضحاک ) باشد . پیداست که جایی مشهور بوده است . همانگونه که فردوسی اشاره کرده است
: یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار. که مرداس نام گرانمایه بود به داد و
دهش  ...


معنی شعر ضحاکداستان ضحاک در شاهنامهمرداس یعنی چهآبتین در شاهنامهمعنی مرداسگنجور شاهنامهشعر ضحاک در شاهنامه
74ebf9deda770934248ab7a8eddce882

آمار امروز

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :236374
  • بازدید امروز :106399
  • بازدید داخلی :22247
  • کاربران حاضر :122
  • رباتهای جستجوگر:167
  • همه حاضرین :289

تگ های برتر امروز

تگ های برتر